Tuesday, 1 March 2016



گزارش بهاره هدایت از رای دادن در زندان اوین (1)


 


 


کلمه – بهاره هدایت:


 


اینجا اوین است. زندان اوین. جمعه هفتم اسفند ۹۴.


ساعت ۹/۵ صبح _ من و ریحانه و نرگس از اول صبح پیگیر صندوقیم. گفته‌اند صندوق سیار و یک هیأت بزرگ از مقامات به زندان آمده‌اند. مقرر شده امروز همه پرسنل دو شیفت در زندان حضور داشته باشند. پرسنل و پاسیارهای شیفت‌های دیروز و امروز در دفتر بند هستند. این موضوع کمی عجیب است، یادم نمی‌آید انتخابات ۹۲ اینطور بوده باشد.


 
ساعت ۱۱/۵ صبح _ به ما گفتند چون فقط سه نفرید که میخواهید رأی بدهید صندوق را به بند نمی‌آورند، برای رأی دادن شما را می‌بریم اجرای احکام زندان.


ساعت ۱۲/۵ ظهر _ هر نیم ساعت می‌گویند آماده باشید تا یک ربع دیگر می‌رویم. پرسنل روز قبل حدود ساعت دوازده رفته‌اند در همین صندوق سیار رأی داده‌اند و از همانجا برگشته‌اند خانه‌هایشان… اجرای احکام را تصور می‌کنم، و کادر اداری زندان که می‌روند و تعرفه می‌گیرند و پر می‌کنند و در صندوق می‌اندازند. فکر می‌کنم اینها قرار است جلوی چشم هم رأی بدهند؟! و تازه این‌بار مثل انتخابات ریاست‌ جمهوری نیست که قضیه فقط نوشتن یک اسم باشد، اسم چهل و شش نفر را باید بنویسند و ناچارند لیستی را به همراه داشته باشند. یعنی اگر وضعیت حوزه‌های اخذ رأی همانی باشد که من آخرین بار حدود هفت سال پیش دیده بودم _ یعنی آدم‌ها دور هم بنشینند و بنویسند و دیدن رأی کناردستی امری عادی یا حتی اجتناب‌ناپذیر باشد _ قضیه پیچیده‌تر می‌شود.


نگران می‌شوم. پرسنل زندان آدم‌های معمولی‌اند با دغدغه‌های متعارف یک فرد معمولی در این جامعه. حقوق‌بگیر دولت‌‌اند، کارمند سازمان زندان‌ها با همه مشخصات محافظه‌کارانه این قشر از جامعه؛ نگران تمدید قرارداد، نگران ترفیع، نگران از دست دادن پست، نگران نگاهِ چپِ رئیس و دغل‌کاری مرئوس، یا حتی نگران مرخصی شب عید. اینجا _شاید به خاطر جنس کار_ بعضاً بدگویی و رد کردن گزارش‌های آنچنانی بین خود پرسنل مرسوم است و طبیعی قلمداد می‌شود. مهم «گزکی» است که نباید به دست رئیس، همکار، یا زیردست داد چون آن‌وقت دیگر خلاصی از ماجرای پیچیده‌ای که دفعتاً خلق می‌شود کار ساده‌ای نیست… کدام‌شان می‌تواند جلوی چشم آن دیگری با فراغ‌بال رأی بدهد؟ اصلا چرا امروز احضارشان کرده‌اند اینجا؟ می‌رفتند سر صندوق محله‌شان رأی می‌دادند. فکر می‌کنم چرا سنت رأی دادنِ مخفی بین ما جا نیفتاده و انگار کسی به یادش نیست… و یاد کابین‌های اخذ رأی افغانستان می‌افتم که تلویزیون نشان می‌داد. دلم شور می‌زند…


ساعت ۱/۵ بعدازظهر _ لباس پوشیده آماده‌ایم. از آن اتاق صدای تیز یکی از همبندیانم را می‌شنوم که با ریشخند می‌گوید: «آقاتون گفته برید رأی بدید..؟» و صدای کر کر خنده استهزاآمیزش در گوشم می‌پیچد. بقیه اما انگار آرامند. نمی‌دانم در ذهنشان چه می‌گذرد. یک چند نفری «سیاسی» به آن معنا نیستند، موضع‌شان اغلب آمیخته به همان کدورتی است که تو در تاکسی، سوپری سر محل، یا مغازه فلان پاساژ می‌شنوی؛ گلایه‌های شهروندان عادی از فساد و گرانی، و دل‌هایی که از حوادثی که بهشان رفته نرم نمی‌شود.



هفت هشت نفر بهایی‌اند. اینها نگاه‌مان می‌کنند؛ همان‌طور که اگر کسی اینجا آشپزی کند، ورزش کند، کتاب بخواند یا بافتنی ببافد نگاهش می‌کنند و لبخند می‌زنند، به ما هم نگاه می‌کنند و لبخند می‌زنند: «چطوری؟» «خوبم. مرسی». یک چند نفری هم هستند که نمی‌دانم در کدام دسته‌بندی می‌گنجند و به نظرم هنوز زیرپایشان سفت نیست. اینها موضع‌شان این است که سیستم سرتاپا جانی است و «شما هم بزدل و ترسو و جیره‌خوارید» و «شجاعت زدن حرفی که ما میزنیم را ندارید».


سازمانی‌ها هم بدون استثنا از خانواده‌های زندانیان دهه شصت‌اند. رفتارشان کاملا طبیعی و دوستانه است و نسبت به رأی دادن ما _جز یک جمله عصبی_ هیچ واکنش منفی‌ای بروز نداده‌اند. با خودم فکر می‌کنم ما داریم می‌رویم به صادرکنندگان حکم اعدام خواهر و برادر و پدر و مادر اینها و دوست و خویشاوند بهایی‌ها رأی بدهیم… تنم می‌لرزد. در مقابل حکایت رنج‌هایشان هیچ حرفی نمی‌ماند. و امروز هم مدام جلوی چشمم می‌آیند، دلم می‌خواهد بهشان بگویم «شاید این راه بهتری باشد…» اما به زبانم نمی‌آید. آخر به راهی که آنها نشان می‌دهند هم باور ندارم. نه به دیانتی نو باور دارم، نه به سیاه و سفید دیدنِ ایدئولوژیک هواداران سازمان.


✅ @kalemenews
 
🔹گزارش بهاره هدایت از رای دادن در زندان اوین (2)


اساسا دیگر به شکافتن سقف فلک و درانداختن طرحی نو خوش‌بین نیستم. البته که جنایت، جنایت است و باید آمران و عاملانش در دادگاه صالحه محاکمه شوند… اما باید به دادگاه صالحه رسید، و ما هنوز نرسیده‌ایم و در افق میان‌مدت هم دود سفیدی به چشم نمی‌آید. باز خودم را راضی می‌کنم که ما داریم هیمه‌ای جمع می‌کنیم که در درازمدت دود سفید صلح و توافق از آن به هوا بلند شود، دودی که به چشم هیچ بنی‌ بشری نرود، در اطراف و اکناف حتی به انتقام خونی نریزد و تاریخ‌مان را به عقب برنگرداند… و به یاد مادر سهراب می‌افتم.


ساعت ۲/۱۵ دقیقه بعدازظهر _ هنوز خبری نیست. هیچ کدام‌مان نمی‌دانیم صندوق سیار تا کی در محل می‌ماند. نگرانیم صندوق را ببرند.


ساعت ۳/۵ بعدازظهر _ یک ساعت پیش من و نرگس و ریحانه با دو مأمور رفتیم برای رأی دادن. حدسم درست بود. در راهروی عریض اجرای احکام میز چیده‌اند. چند نفر با کارت مشخصات روی سینه شناسنامه‌ها را تحویل می‌گیرند و تعرفه می‌دهند. دورتادور مسئولین زندان ایستاده‌اند یا در رفت و آمدند. یکی دو متر آن‌طرف‌تر سه چهار صندلی دور یک میز پایه کوتاه گذاشته‌اند که احتمالا همان‌جا باید نشست و رأی‌ها را نوشت. سربازهای وظیفه سه چهارتایی و زندانیان عادی زردپوش در دسته‌های هفت هشت نفری می‌آیند و همانجا گوشه‌ای گعده می‌کنند و اسم‌ها را توی تعرفه‌ها می‌نویسند. هیچ حفاظ و محل جداگانه‌ای وجود ندارد، بلکه برعکس سه چهار نفر در همان فضای کوچک می‌پلکند و توی برگه‌ها سرک می‌کشند و با ایما و اشاره با آدم‌ها حرف می‌زنند.


رأیم را می‌نویسم و به صندوق می‌اندازم. «شما ناظر صندوق‌اید؟» دو نفری که پست صندوق نشسته‌اند می‌گویند بله، ماییم. «چرا اتاقی، اتاقکی، حفاظی درست نکردید آدمها بیان رأی‌شون رو مخفی بدن و برن؟… آخه شما بگید، سرباز و پرسنل حقوق بگیر رو احضار کنند بیارند جلوی چشم رئیس رؤساشون رأی بدن؟! اصلا می‌شه؟! طرف اصلا احساس امنیت می‌کنه؟!» «خانوم شما اگه مشکلی داشتید می‌گفتید می‌بردیم‌تون تو یه اتاق تنها رأی بدید.» «من که مشکلی ندارم. به خاطر رأی هشتاد و هشتم اینجام، سرم رو هم بالا می‌گیرم می‌گم به کی رأی دادم! پرسنل اینجا رو می‌گم، سرباز رو می‌گم، زندانی عادی رو می‌گم…» به حرف‌هایم گوش دادند و ان‌شاالله ماشااللهی گفتند و تمام شد. ریحانه و نرگس هنوز داشتند می‌نوشتند. آمدم کناری ایستادم و فکر کردم اصلا چرا گفتی؟ چه فایده؟ در تمام مملکت دارند همینطور رأی می‌گیرند. یادم آمد شنیده بودم که در سربازخانه‌ها… «به تو چه ربطی داره؟ تو چه کاره‌ای؟» مرد تنومندی داشت به طرفم می‌آمد. صدایش را بلند کرده بود و دست‌‌هایش را در هوا تکان می‌داد. می‌گویم: «مگه دروغ می‌گم؟ این چه وضع رأی دادنه؟ خب طرف می‌ترسه بالای سرش وایستن نگاش کنن.» طرف پرخاش می‌کند: «حرف نزن! رأیت را بده برو!». «من.‌..». « حرف نباشه!!». نگاهم به جلوی سینه‌اش می‌افتد؛ کارتی روی آن نیست: «شما اصلا چه کاره صندوقی؟!» اما مرد راهش را کج کرده و برگشته است. دستی در هوا تکان می‌دهد و مشغول سرک کشیدن می‌شود. حرف‌هایم را باز رو به ناظرین تکرار می‌کنم و با یکی از مأمورینی که ما را آورده می‌روم سه چهار متر دورتر، توی محوطه. چند لحظه بعد ریحانه هم می‌آید. منتظر نرگسیم. ناگهان از پشت سر فریادهای نرگس را می‌شنویم: «حق نداری توهین کنی! اون اسمش بهاره هدایته، تو اسمت چیه؟…» بیست سی نفری دورش جمع شده‌اند. مرد تنومند سینه به سینه او ایستاده و تقلا می‌کند در آن شلوغی از در بزند بیرون. رئیس حفاظت زندان، رئیس صندوق و ناظرها همه آمده‌اند نرگس را آرام کنند و حق را به او می‌دهند و قول رسیدگی می‌دهند. ما فقط در آن شلوغی جسته و گریخته می‌فهمیم که بعد از بیرون آمدن ما، مرد رفته سراغ مأمور دومی که بالای سر نرگس ایستاده و از او دو بار اسم مرا می‌خواهد: «اسم این دختره چی بود؟» مأمور جواب نداده. مرد می‌گوید: «نمی‌گی؟…خودم پیداش می‌کنم و …» این سه نقطه آخر نرگس را آشفته کرده آنقدر که از عصبانیت سرپا بند نیست. هر چه می‌پرسیم مرد چه گفته، جواب نمی‌دهد، در عوض سر مرد فریاد می‌زند: «تو حق نداری به یه زن فحش رکیک جنسی بدی، مگه چی گفت؟!!…»


✅ @kalemenews


🔹گزارش بهاره هدایت از رای دادن در زندان اوین (3)


ساعت ۴ بعدازظهر _ حالا توی بندیم. نرگس تلاش می‌کند بخوابد تا بلکه آرام بگیرد. از اینکه مرد لحظه آخر از دستش در رفته عصبانی است. همه مسئولین و ناظرین و مأمورین و کادر سر صندوق گفتند: «کی؟! او؟! اسمش؟… نه، ما نمی‌شناسیم!» حدس‌مان این است که طرف مأمور امنیتی بوده باشد. لحظه آخر، مرد که دو سه نفر زندانی آبی‌پوش* را با خود آورده بود، در میان شلوغی گم شد.


ساعت ۴/۵ بعدازظهر _ سه نفری مشورت می‌کنیم که درباره درگیری امروز سر صندوق و فحاشی‌ای که نرگس هنوز از به زبان آوردنش ابا دارد، چه کنیم. تصمیم بر این می‌شود که شکایت کنیم، که خب، می‌دانم به جایی نمی‌رسد.


ساعت ۵/۵ بعدازظهر _ بند آرام است. مراسم چای بعد از ظهر برقرار است و خوش و بش‌های معمول. انگار هیچ اتفاق مهمی در جریان نیست. یکی از هم‌اتاقی‌ها می‌پرسد: «چی شد؟ رفتین؟» «آره، دو و نیم بردنمون» صورتش را لبخندی مصنوعی چروک می‌اندازد و دیگر چیزی نمی‌گوید. انگار گناهی از من سر زده و او بزرگوارانه دارد با لبخندش آن را نادیده می‌گیرد. فرار می‌کنم به گوشه دیگر بند.


ساعت ۶  /


۵


 غروب _ سکوت همچنان برقرار است. هر از گاهی با ریحانه می‌رویم گوشه‌ای و حس شور و شیرینی را که سراپایمان را فراگرفته، می‌تکانیم. بعد نفس عمیقی می‌کشیم و همراه اکسیژن، هیجان و اضطراب‌مان را فرو می‌خوریم و برمی‌گردیم توی اتاق. فضا اینطور اقتضا می‌کند، انگار ما که تا دیروز همبند بقیه بودیم، تا مدتی می‌شویم همدست زندانبان؛ همدست رکب‌خوردهٔ حکومت. موقع رفتن به اتاق از کنار کسی رد می‌شوم، او که انگار ماجرای فحاشی سر صندوق را شنیده ریشخند می‌کند که: «اینم آخر عاقبت رأی دادن! من که شناسنامه‌م سفیده!» کس دیگری کنارش می‌گوید: «اینا سوپاپ اطمینانن…» خاری در گلویم می‌خلد.


ساعت ۱۲ شب _ تمام شد. کلنجار رفتن‌ها تمام شد، لرزش دست‌ها موقع نوشتن بعضی اسامی هم تمام شد… فقط کاش همین حداقلی را که اراده کردیم، برآورده شود.


بهاره هدایت


زندان اوین


* زندانیان آبی‌پوش، زندانیان بند امنیتی سپاه یا وزارت اطلاعات هستند.


✅ @kalemenews


 

Tuesday, 23 February 2016









رأی بدهیم به خودمان

به آن کس که باور داریم

رأی بدهیم که رأی نیاورند

زنده باد خودمان

 


مهین میلانی

vancouverbidar@gmail.com


اسماعیل کاداره نویسنده ی آلبانیائی در شاهکار خود "کنسرت در زمستان" که برای او جایزه ی "من بوکرپرایز" را در سال 2005 به ارمغان آورد، در این کتاب که سرشار است از طنز، الهام، التهاب، دلهره، عشق و درایت، و کمونیسم آن زمان را در چین، در آخرین سال های مائوتسه تونگ به زیباترین شکلی نقد می کند و بخشی از آن گویای احوال روشنفکران کمونیست سال های 70 اروپا و از جمله دانشجویان ایرانی در کنفدراسیون است، بخشی از رمانش را اختصاص داده است به زمانی که در زمان انقلاب فرهنگی چین همه کس در هرجایی تحت کنترل قرار داشت، به صورتی که در توی جیب کت افراد، توی دستشوئی، توی اتاق خواب و... میکروفن کار گذاشته بودند تا بتوانند هرکلامی را که ادا می شود بشنوند.

مردم برای اینکه اطلاعاتی دست مقامات ندهند، زبانی جدید اختراع می کنند مثل زبان " می زی گزم که زه " ی خودمان. و مقامات همه گیج و گنگ می مانند که چه کنند.

این که این امر واقعیت داشت یا ساخته ی ذهن خلاق اسماعیل کاداره است، چندان توفیری نمی کند.

من این کتاب را در سال 1374 در ایران ترجمه کردم و نشر مرکز آن را به چاپ رساند.

و خانم سان سوشی که با درایت، و بی اینکه حتی کمترین تحقیری به حکومت پلیسی برمه بکند، حکومتی که در آن تجاوز به کودکان کم سن و سال، ایدز، و تجاوز به حریم فردی انسان ها بی داد می کرد، بالاخره جای خود را به عنوان لیدر پیدا کرد، مطرح می کند که مردم این جنایت ها را با طنز بیان می دارند. طنز تلخی وضعیت را می گیرد، در عین حال وسیله ی مناسبی است که کمتر زیر تیغ سانسور برود.

ما نیز می توانیم

ما نیز می توانیم راه هایی را بیابیم که اگر چه نمایندگان واقعی مردم را در میان لیست کاندیداها نمی بینیم، ولی نمایندگان خود را مطرح کنیم، حتی اگر به طور قطع بدانیم که در خوانش آراء آنها را نادیده می گیرند.

می بایست رأی بدهیم. به خودمان، به هرکس که او را باور داریم. به عباس میلانی، به مسعود نقره کار، به سیروس علی نژاد، به صدرالدین الهی، به رفیق خوش فکرمان، به همسایه ی دلنگرانمان، به هرکس که گمان می کنیم می تواند برای ایران و برای مردم ایران واقعا نیرو بگذارد. به کسانی که دیگر به انقلاب های با خون ریزی اعتقاد ندارند ولی مشکلات را می شناسند و تا حدودی به راه و چاه حل مشکلات ایران بیمار اندیشیده اند.

فکر کنید اگر یک میلیون به عباس میلانی رأی بدهند چه هراسی که در دل ها نمی اندازد.

در اینجا باید ذکر کنم که من هیچ نسبت خویشاوندی یا دوستی با آقای عباس میلانی ندارم. من به عنوان روزنامه نگار از یک سخنرانی ایشان گزارش تهیه کرده ام.

خواسته ها بسیار روشن هستند. ولی خوبست آنها را فرموله کنیم. و منتشر سازیم. و لیست کاندیداهای خود را تا روز انتخابات مرتب پخش کنیم.

اینست تکلیف شب ما تا روز انتخابات.

به پیش

زنده باد خودمان

 



یک عمر به دنبال قاتل... و آنگاه...
نگاهی به کتاب "نقش پنهان" از محمد محمد علی

به مناسبت هفتاد و دومین نشست "کافه راوی" در ونکوور 

مهین میلانی
راوی وقتی از ماجرای زندگی قاتل پدرش سر در می آورد، فراموش می کند که از وقتی پدرش کشته شد، یک لحظه آرامش نداشت. به جنوب رفت، و به شمال رفت برای اینکه قتل را از ذهنش بیرون کند. نشد. نمی شد. چگونه می شود؟ ولی شد. وقتی ماجرا عیان شد. 

و این مسئله ی اصلی داستان "نقش پنهان " است. نقش دیگر پنهان نیست. صفیه عشق پنهان پدر راوی است. در بسیاری از ازدواج ها در ایران چند دهه ها پیش از این، و هم حالا، زن ظاهر قضیه را حفظ می کند و بروز نمی دهد. و مرد مثل همه ی مردهای دیگر که در موضع قدرت قرار دارند و قانون شرع و عرف هم این اجازه را به او می دهد، از موقعیت استفاده می کند. خانه و خانواده را دارد. همه چیز مرتب است. و زن دیگری هم هست که خواست های او را برطرف می سازد.
و آن زن که پدرو مادرش در کودکی از سر بازش کرده اند، شوهر او را با بچه تنها می گذارد. زن سال ها در جنوب جنگ زده و پس از آن در تهران با کار در خانه های مردم سرش را بالا نگاه می دارد. به سرو وضعش اما می رسد. کلاه گیسی بلند و بور بر سر می گذارد که از تک و تا نیافتد. و اجازه نمی دهد کسی با او تحقیرآمیز رفتار کند. متفاوت است. همسایه ها او را بر نمی تابند. او را می تارانند. می گویند که لکاته است. نیست. او زنی است قوی و محکم. اما تنهاست. هیچ کس پشت او نیست. با پدر راوی رابطه برقرار می کند. نیاز عاطفی است؟ جنسی است؟ نیاز به یک پشتیبان است؟ نیاز مالی است؟ در داستان روشن نیست


راوی از زمان کودکی آن زن را می شناخته است. با دخترش به گونه ای حس های اولیه ی عشق را در میهمان بازی های بچگانه تجربه کرده است. آنگاه واقعیت را در می یابد. چه بسا آن دخترک خواهرش بوده است.
از زمان قتل پدر کابوس و خواب های مغشوش او را رها نکرده است. ذهنش به دنبال قاتل پدر، او را از زندگی انداخته است.

پدر کشته می شود توسط شوهر آن زن و بدین ترتیب زندگی راوی را در آینده رقم می زند. زندگی او این چنین مقدر می شود و زندگی در جستجوی قاتل پدر معنا می یابد به گونه ای که اهمیت ندارد اگر دختر خاله را که از کودکی برایش در نظر گرفته اند به همسری برگزیند.

اما واقعیت که اندک اندک برملا می شود، نقش پنهان که از پرده بیرون می آید، قاتل پدر در یک چهارچوبی قرار می گیرد که قتل را توجیه می کند. بخشش نیست با برخوردی از بالا. می پذیرد عمل قتل را. چه بسا خود نیز اگر به جای شوهر آن زن می بود و واقعیت را در می یافت چنین می کرد. بیکاری و درماندگی بیداد می کرد. غذایشان خون خشک شده ی گاوها بود. نمی توانست بماند.

جنازه ی پدر و قاتل هردو بر دوش

ما افکار، روش زندگی، ذهنیات و چهارچوب فکری و عملی خود را از شرایطی که در آن زندگی کرده ایم دریافت می داریم. و در آن چهار چوب است که راه زندگیمان تعیین می شود، که به انجام اعمالی از جمله تعصب آمیز دست می یازیم. محمد علی از زبان راوی می نویسد: " ما همه وارث سرنوشت خویشاوندان خویش هستیم". می بایست اتفاقاتی از نوع دیگر رخ دهد، اطلاعاتی از گونه ای متفاوت برملا شود تا همه چیز زیر و رو گردد و قاتل پدر راوی در رویا تابوت پدر را بر زمین بگذارد و او را کفن کند. و راوی با قاتل همراه است در همه حال. می گوید: "به واقع من از مردن پدرم خوشحال بودم".    جنازه ی پد ر و قاتل هردو را به دوش می گیرد.

محمد علی از زندگی های معمولی و داستان های تکراری نقشی مصور کرده است که در اجتماع می تواند بر همگان مصور باشد. می توان کشیش در کلیسا بود، در بینوایان ویکتورهوگو، و دزدی ژان والژان را کتمان کرد و به او پناه داد و می توان خود را به جای بزهکار گذاشت و او را فهمید ، و هم می توان "ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار " را شعار زندگی قرار داد و هی و هی قصاص کرد. کشت و کشتار تا ابد. کاری است بس مشکل. ولی زندگی می آموزد چگونه خنجر را غلاف کنیم. معترضین بر سر کار آمده اند (در اغلب انقلاب های بزرگ جهان مثل فرانسه و روسیه) و سردمداران گذشته را کشته اند و سپس معترضین خود را و معترضین آنها نیز به همین اعمال دست زده اند: دور و تسلسل کشت و کشتار

نفهمید چطور شوهر شد

صفیه را در کودکی از سر باز می کنند. برای پدرو مادر زیارت حرم مطهر مهم تراست تا مراقبت از دختر. دختر کچل است. می ترسند روی دستشان بماند و مرد را یکی - دوماه به عنوان داماد سرخانه نگاه می دارند. و داماد نمی تواند از پس اداره ی خانواده برآید. سنگین است برای آن مرد. ناخواسته و ناغافل او را در جایی گذاشته اند که در موقعیت او نمی توانسته است عمل کند. می گذارد و می رود. سال ها غیبت دارد. آقا آمد خطبه را خواند. نفهمید چطور شوهر شد. آمادگی نداشت. نتوانست ببرد جلو. نه انگیزه، نه عشق، نه توانایی مالی... آنگاه بر می گردد و بله... حس غبن او را از پا می اندازد. زنش را می بیند که کسی غصب کرده است (پدر راوی)، کسی که وضع مالی اش خوب است، زن و بچه و خانواده دارد. نسبتاً در رفاه است.

و سپس به عنوان قاتل به زندان می رود و بعد خودش را در زندان می کشد.

و زن در خوزستان جنگ زده و سپس در تهرانی که جنگ زده ها را قادر به فهمشان چندان نیست، با کار در خانه های مردم زندگانی را با چنگ و دندان سعی می کند حفظ نماید. اگر صفیه تحت حمایت جامعه قرار می گرفت، در نبود شوهر می توانست از وضعیت آبرومندانه تری برخوردار باشد، اگر صفیه توانسته بود به عنوان یک زن تنها با بچه حقوق قانونی خود را دور از شوهر دریافت دارد، آنچه که در غرب به نام خدمات اجتماعی شناخته می شود، شوهرش به خود اجازه نمی داد بعد از سال ها دوری هنوز خود را مالک او بداند و او به عنوان زنی مستقل و توانا چه بسا تن به ارتباط با پدر راوی نمی داد یا آزادانه و آشکارا خواسته اش را عملی می کرد.
و اگر سنن و عرف در جامعه قوانین محدود کننده برای افراد تعیین نمی کرد و امکانات اقتصادی فراهم بود، مادر راوی ماجرای شوهرش با صفیه را کتمان نمی کرد و خود مستقل به زندگیش ادامه می داد و همه چیز در پرده نمی ماند.

و کابوس پایان می یابد

قتل صورت گرفته است و بچه در تمام زندگیش به دنبال قاتل است. یک امر طبیعی احساس بشری جهانی و چندان ربطی به سیاست های مملکتی و قوانین اجتماعی ندارد و در هرجای جهان می تواند این امر رخ دهد. و در نتیجه یک وضعیت یا واقعه می تواند فرد را تا ابد گرفتار آن حادثه نگاه دارد. راوی حتی خود را وارد ماجراهای سیاسی می کند بی آنکه مخالف رژیم سلطنت باشد و فکر می کند حالا که سایه ی پدر همواره با اوست، دیگر فرق نمی کند که زندگی چگونه ادامه یابد.
به طور دائم در گیر رویا و کابوس است. فرصت نفس کشیدن ندارد. کابوس از پس کابوس. رویا ها و کابوس های راوی از جمله بخش های قابل توجه داستان هستند که بدون آنها داستان نمی توانست کشش داشته باشد. این کابوس ها درگیری راوی را با قتل پدرش و آنچه زندگی بر سر او آورده نشان می دهد و واکنش های راوی از نوع واکنش فردی بسیار پر احساس اما در عین حال معقول است. به همین دلیل زندگی بسیار دشوار می شود. اما عاقبت مهره ها  کنار هم چیده می شوند تا پازل حل شود اگر چه به بهای سال ها عمر، و وقتی به کنه ماجرا دست می یابد، ذهن متحجری ندارد که درجا بزند. داده های نو را راهوار آینده می سازد. قاتل را نه قاتل بلکه حاصل ذهنیاتی و اجتماعی که از او قاتل ساخته است می بیند.

و کابوس پایان می یابد

Friday, 12 February 2016


درگذشت ژاندارک ایران، صفا پوینده (خواهر محمد پوینده مترجم و نویسنده )

مدیر عامل  "موسسه آوای ماندگار دروازه غار"  



 


مهین میلانی



صفا پوینده  موسس و مدیر عامل "موسسه آوای ماندگار دروازه غار" در گذشت. به گفته ی آرش پسر صفا پوینده، برادر او محمد جعفر پوینده اگر شهید راه مبارزه برای آزادی بیان شد، خواهرش شهید راه خدمتگزاری به کودکان و زنان اقشار کم وسع تهران بود. صفا پوینده به خبرنگار تلویزیون ایران گفته بود "ماندگار" چیزی حدود 1000 نفر زن و کودک را سواد آموخت، آنهائی که سواد خواندن و نوشتن نداشتند و هیچ کس به کارشان نمی گرفت و ممر زندگی اشان گاهی با خود فروشی می گذشت. صفا پوینده هم الفبا و زبان فارسی به آنها می آموخت و هم به آنها آموزش خیاطی و کاردستی و هنرهای دیگر می داد و آنها را روانه ی بازار کار می کرد و هم با کلاس های آئین زندگی و روانشناسی آنها را با پیچ و خم های زندگی آشنا می ساخت.

 

از طریق صفا پوینده بود که محمد پوینده را شناختم. من می خواستم کتاب "کنسرت در زمستان " اسماعیل کاداره را از زبان فرانسه ترجمه کنم. چندبار یکدیگر را دیدیم تا او راهنمائی های لازم را برای برگرداندن کار به من بکند. ولی در یکی دو نشست خانوادگی نیز او را دیده بودم: کم حرف، متفکر و  نگران. می گفت حتی اگر کتاب را ترجمه نکنی ناشر می بایست دستمزد اوقاتی را که برای خواندن کتاب گذاشته ای بپردازد.



اما با صفا پوینده وقتی آشنا شدم که در یکی از کارخانه های جاده  قدیم کرج به عنوان کارگر ساده کار می کرد. صفا به سختی پدرو مادر را راضی کرده بود که به کار در آنجا مشغول شود. فقط به پشتیبانی محمد پوینده بود که او می توانست در خانواده ی متعصب مذهبی اشکذری یزد که دختر را می خواهد برای توی خانه آزادی انتخاب داشته باشد.

و او انتخابش برای آزادی آن  بود که آزادی خودش را وقف خدمتگزاری به مردم کند، وقف همسایه های فقیر نشین، وقف دختران و زنان بی سواد و نیازمند. پذیرا می شود و در برمی گیرد کسانی را که دیگران نمی پذیرفتند برای کار چرا که سواد ندارند، چرا که حداقل توانایی را ندارند. به آنها آموزش می دهد. برخی از آنها اکنون خود کسانی چون خود را آموزش می دهند.



صفا با یکی از هم رزمان خود ازدواج می کند. بیشتر یک ازدواج سیاسی است. اختلاف طبقاتی نمی تواند بین آنها همبستگی همیشگی بوجود آورد. با یکدیگر در مناطق فقیر نشین زندگی می کنند. صفا روز به روز به مردم نزدیک تر می شود و بیشتر خود را در خدمت آن ها می گذارد.

پس از جدایی از توانائی اش در دوخت لباس بهره می گیرد برای تاسیس "ماندگار"، همانگونه که در محله های فقیر نشین برای یاری همسایگان و نیز کسب اندکی درآمد برای همسایه ها لباس می دوخت.




صفا به من گفته بود یک سفر می آید این طرف آب ما را ببیند. پدرش کارگر هواپیمائی ملی بود و صفا می توانست در سال دوبار سفر به خارج داشته باشد، اما عشق و علاقه اش به آنچه انجام می داد فرصتی برای خود او باقی نمی گذاشت.

او درتمام زندگیش رنج کشیده بود. به سختی زندگی کرده بود. خود البته خواسته بود و از هر کاری که می کرد لذت می برد. فکر می کرد به دنیا آمده است که در خدمت مردم باشد.

 

با تاسیس  "موسسه توانمندی ماندگار دروازه غار" به زنان و کودکان می آموزد چگونه لباس بدوزند و سپس چگونه خود آموزش دهند.

هرچه در طبق دارد می گذارد که این موسسه را به پا دارد، استوار دارد، وسعت دهد.

دیگران، در همان محله های  فقیر نشین و از دیگر نقاط ، آن ها که عشق عمیق صفا پوینده را در خدمت به مردم حس می کنند، پا جلو می گذارند. از همه جا کمک می رسد اگر چه همواره مشکلات زیاد است بخصوص مشکلات مالی. ولی این بنیاد پا می گیرد، با مشاوره و همراهی افراد تحصیل کرده و علاقمند به پرورش و رشد زنان و کودکان در مناطق فقیرنشین.

فعالیت ها گسترده می شوند. به سایت این بنیاد نگاه کنید: جشن های متعدد و جایزه های فراوان ، کلاس های گوناگون.





"ماندگار" خانه ی دل صفا بود

 و با چنگ و دندان آن راحفظ می کرد



خانم انوری مسئول فرهنگی " موسسه آوای ماندگار دروازه غار " و دبیر خبرنامه ی موسسه که در پنج سال گذشته با "ماندگار" همکاری داشته است، در یک گفت و گوی تلفنی می گوید:

"صفا یک دنیا عشق بود. تک تک سلول های وجودش برای بهبود شرایط زنان و کودکان دروازه غار که پر از خطر و آسیب هستند می جوشید. تمام سختی های آنجا را به جان می خرید. صفا پراز تجربه بود و حاضر بود برای آنها هر کاری بکند که توانمندشان بکند و شرایط بهتری برایشان فراهم آورد.

صفا می خواست مجوز بگیرد برای "موسسه توانمند سازی ماندگار دروازه غار". از آنجا که پیش از این در خانه های کودک فعالیت کرده بود از جمله در "خانه ی کودک شش دروازه غار"، توانست برای این "ان جی او" جواز بگیرد و خانه ای قدیمی در دروازه غار را توانست از شهرداری برای این کار تخصیص دهد.

در خانه های کودک شعار" کار کودک ممنوع" مطرح بود. به اعتقاد صفا وقتی کودکان را از صحنه ی کار حذف می کنند، یک نیروی کار از خانواده گرفته می شود. و او به فکر تاسیس یک مرکز توانمندی می افتد که بتواند کودکان و زنان را توانمند کند.



در آغاز کلاس های سواد آموزی تشکیل می دهد و سپس کلاس های تولیدی و حرفه آموزی تا آنها را روی چرخه ی تولید بیاورد، کاری متناسب با آنچه که فرا می گیرند. عمدتاً به دخترها نخست آموزش سواد می دهد. فعالیت کودکان و نوجوانان بدون درگیر کردن خانواده هایشان مشکل بود. هم می بایست زنان را از خانه بکشد بیرون و هم به آنها سواد بیاموزد و هم حرفه آموزی.

این دانش آموزان و کارآموزان از طریق فروش کار خود در پروسه ی تولید توی کارگاه دستمزد می گرفتند.

بودجه ی موسسه ی ماندگار از جانب افراد دلسوز و خیر تأمین می شد، کسانی که صفا را می شناختند و به او اطمینان داشتند.

در هفت ماه گذشته که صفا در بیمارستان بود به علت تومور مغزی  و سپس تومور پا، کسانی که در این سال های گذشته همراه او بودند هم چنان به کارش ادامه دادند. تمام مراحل خبرنامه ی 94 با نظارت مستقیم خود صفا انجام گرفت، تمام مراحل چیدمان خبرها و عکس ها در بیمارستان. به هیچ وجه نمی توانست حرف بزند ولی او با اشاره مقصودش را می رساند. من تک تک مطالب را می خواندم و او گوش می داد. سی دی را گوش می داد و عکس ها را انتخاب می کرد.

 

اکنون ما برای ماندگار نگه داشتن این موسسه احتیاج به حمایت ها ی مادی داریم. برای حقوق پرسنل، برای خرید مواد اولیه و غیره. صفا با اطمینانی که در میان مردم بوجود آورده بود افراد زیادی از "ماندگار" حمایت می کردند. "ماندگار" دوسال پشت هم از یونسکو تقدیر نامه گرفت. خانم دانشور از شورای شهر از موسسه دیدار کرد و بسیاری از مقامات فرهنگی.

 

"ماندگار" خانه ی دل صفا بود و با چنگ و دندان آن راحفظ می کرد. و امیدوارم همه ی کسانی که صفا را دوست دارند، ماندگار را به خوبی حفظ کنند."




با "ماندگار" خود نیز ماندگار شد



آرش پسر بزرگ صفا در گفت و گویی تلفنی می گوید: " هیچ وصیت نامه ای نداشت کجا خاکش کنیم. جایی در امامزاده طاهر، آنجا که دایی محمد و خاله را خاک کرده بودند باقی نمانده بود. می شد برای اقوام قبر دوطبقه بزنند اما می بایست با وراث در فرانسه و آلمان  مشورت می کردیم و با وجود گذشته ی دایی محمد کسب اجازه آسان به نظر نمی رسید. بالاخره کنار آن یکی دایی کوچیکه که در جوانی تصادف کرده بود خاکش کردیم. صفا پناه همه بود. هرکس با کسی دعوایش می شد می آمد پیش صفا. و گفته بود اگر زمین گیر شدم دعا کنید من زودتر از این دنیا برم و به شش ماه نکشید. البته خیلی زجر کشید. خواهرش هشت سال توی بستر بیماری بود. صفا می گفت همه ی کارهام رو تو دنیا کردم. فقط دوتا مونده. ازدواج آن یکی پسرم و استقرار "ماندگار". " ماندگار" به همت خودش و همیاری مردم ثبت شد. می گفت شب و روز قلبم می تپد برای آزادی.

برنارد شاو یک جایی گفته است با تمام وجودم می خواهم تمام شوم. صفا هم همه چیزش تمام شده بود. گفته بود اعضایم را بعد از مرگ بدهید به نیازمندان. ولی دیگر چیزی از اعضایش نمانده بود. مغزش را که خیلی دستکاری کرده بودند، پاهایش را هم. وقتی هم که پایش را عمل کردند، زبانش بسته شد. فکر کن با تمام وجود می خواست با من صحبت کند نمی توانست. بعد یاد گرفته بود با تغییر حالت صورت و دست ها منظورش را برساند.


قبل از اینکه صفا "ماندگار " را در دروازه غار ایجاد کند، در دوسه خانه ی کودک دیگر مشغول به کار شده بود ولی نه روابط و نه اهداف آنها باب طبع او نبود تا اینکه "ماندگار" را تاسیس کرد. و با این "ماندگار" خود نیز ماندگار شد. تنها کمک دولتی محل موسسه بود، وگرنه تمام هزینه ها صد در صد با کمک های مردمی و نمایشگاه هایی بود که برگزار می شد. در خانه های کودک دیگر نه روابط و نه اهداف آنها باب طبع او نبود تا اینکه "مانگار " را تاسیس کرد. با هیاًت امنا گاهی درگیری داشت. آن ها می گفتند تو به کار تولیدی مشغول شده ای. صفا می گفت: لازمه. یک دختر 13 ساله برای یک تی شرت خودش را می فروشد. الان همان دختر یک چرخکار ماهر شد و بعد از این جا رفت و با حقوق 400 هزار تومان استخدام شد. در این موسسه کلاس های بهداشت دارند، کلاس های آئین زندگی، روانشناسی.

وقتی از سر خاکش برگشتم احساس آرامش می کردم. همه ی کارها به کمک همه ردیف شد. حتی فیلمی از مراسم تشییع  تهیه کردند. وقتی مامان فوت شد از همه جا همه تماس گرفتند.

و هنگامی که نامه ی 15 سال پیش او را در مراسم تشییع او خواندم نوشتم: تولد: بهار 1337؛ غروب: زمستان 1994. تا ابد پاینده و "ماندگار"

Sunday, 10 January 2016

نقاشی‌های برهنه‌ی

 افشین ناغونی: بازتاب خشونت‌ها

و تضاد‌های جامعه   

مهین میلانی
 شهریار صیامی ‌در مستند 
Out of Focus
‌افشین ناغونی را و سقوط‌ اش از طبقه‌ی ششم، آسیب دیدن نخاع‌اش، فلج شدن بدن‌اش و شهرت امروزی‌اش را به عنوان یک نقاش بین‌المللی بر روی ویلچر و با دستی نیمه فلج به ما می‌شناساند.
افشین ناغونی
افشین ناغونی
نقاشی‌های بسیار بزرگ کوبیسم، امپرسیونیسم، کولاژ و به کارگیری رنگ‌های کنتراست سیاه و تیره از یک طرف و سرخابی و زرد و آبی از طرف دیگر در طرح‌های زنان برهنه، سرباز با چهره‌ی شطرنجی، و قدم‌های پای رهوار، تاریکی‌های زندگی را از یک سو و روشنائی‌هایش را از جانب دیگر منعکس می‌کند؛ این آثار بازتابی هستند بسیار گویا از رنج‌های تجربه شده‌ی هنرمند از دوران نوجوانی درخوزستان جنگ‌زده، ممانعت‌های مداوم مامورین برای جلوگیری از آزادی‌های فردی و اجتماعی، مهاجرت‌های داخل کشوری و خارج، و چالش‌های سال‌ها رنج ناشی از از دست دادن نخاع و فلج اعضای بدن و… از سر گرفتن زندگی. این فیلم که از طریق “پلان" در ونکوور به نمایش گذاشته شد، جوایزی را برده است و نقاشی‌های افشین ناغونی به عنوان یک هنرمند بین‌المللی هم اکنون در تمام دنیا با قیمت‌های کلان در گالری‌ها، در حراجی‌های آثار هنری، و از طریق کلکسیونرها و ثروتمندان ایرانی و غیر ایرانی خریداری می‌شود.
سقوط از طبقه‌ی ششم
در یک جمع با چند دختر و پسر جشنی دوستانه برپاکرده‌اند که ماموران به در می‌کوبند. هراس بر همه مستولی می‌شود. به پشت بام می‌گریزند. افشین پایش را بر روی سقف شیشه‌ای یک پاسیو می‌گذارد. شیشه می‌شکند و افشین از ۶ طبقه به پائین سقوط می‌کند. دوستانش گرد او جمع می‌شوند. به زحمت صدایی از دهانش خارج می‌شود و آنها متوجه می‌شوند که او زنده است. در بیمارستان به مدت سه روز بیهوش است و پس از آن با درد شدید وقتی به هوش می‌آید یک حلقه‌ی آهنی دور سرش محکم بسته‌‌اند. نخاع‌اش به شدت آسیب دیده است. سه سال بین مرگ و زندگی به سر می‌برد. مدتی در ایران زندگی می‌کند. آنگاه والدین خانه و ماشین و هر چه دار و ندار را می‌فروشند تا وی را برای معالجه به لندن بفرستند.
سال‌ها با فیزیوتراپی مداوم بر ناتوانی جسمی ‌خود به تدریج غلبه می‌کند. مدت‌ها نمی‌تواند نقاشی کند. اما تصمیم گرفته است که چیره شود بر آنچه که به سر او آورده‌اند. دوستی یک قالب برای دستش تهیه می‌کند به گونه‌ای که قلم مو بتواند در آن جای بگیرد… بالاخره پیروز می‌شود و دستش اگر چه کماکان کاملأ کارکرد اولیه را ندارد وهنوز خیلی کارها را توسط دستیار انجام می‌دهد، اما کار اصلی را پیش می‌برد.
و این کار اصلی بازتاب حس‌هایی‌ست از تمام دوران زندگی از طریق نقاشی: دوران نوجوانی در اهواز و بمباران دائمی ‌خانه‌ها در هنگام جنگ ایران و عراق، مهاجرت به تهران برای فرار از جنگ، آنگاه سقوط از طبقه‌ی ششم، مداوای چندین ساله در ایران، مهاجرت به لندن، زندگی سخت با دست فلج  بر روی ویلچر،  و فقط ۳۵۰ پوند برای شروع زندگی از صفر، و ادامه‌ی زندگی برای بهبود با نقاشی.
افشین نوغانی
می‌گوید ۵-۶ سال فقط به به و چه چه می‌گفتند. یک گالری‌دار می‌گفت کارهایت روزنامه دیواری‌های گنده‌اند. ارزش کار هنری ندارند.
تا اینکه عکس کودکی از کشته شدگان یک کشور جنگ زده او را تحت تأثیر شدید قرار می‌دهد. خود می‌گوید چگونه می‌شود این همه خونریزی و کشتار و بمباران عکسی این همه زیبا تولید کرده باشد. پایین بدن بچه در عکس بیشتر به سیاه و سفید می‌زند و چهره‌ی ناپدید شده‌ی او نقشی است انباشته از رنگ‌های سرخابی، زرد، قرمز، آبی. همان رنگ‌هایی که افشین در کارهایش نیز به کار می‌برد، و آن چنان ترکیباتی به آن می‌دهد که تمام واقعیت‌های موجود از جنگ، وحشت، محدودیت، ترور، هراس، فرار و… در آن نقش می‌زند.


آن گاه یک گالری‌دار، نقاشیِ حاصل از این الهام از خشونت جنگ و قتل ودرد را به نمایش می‌گذارد، و فقط همین یک تابلو را. تابلو قبل از شروع افتتاحیه به فروش می‌رسد. و شروع می‌شود سیل درخواست گالری‌دار‌ها برای نمایش آثار او. و اکنون بزرگ‌ترین نمایشگاه‌های لندن آثار او را به فروش می‌رسانند. حراجی‌ها آثارش را با قیمت‌های کلان می‌فروشند. کلکسیونر‌ها و ثروتمندان و بخصوص ایرانی‌های پولدار از همه جای دنیا برای خرید تابلوهایش صف کشیده‌اند.
زن برهنه در چنبره‌ی هولناک بکنم، نکنم
از سه چهار سالگی نقاشی کشیده است. مادر فرهنگی است و  پدر مهندس در شهر اهواز. افشین در خانواده‌ای با عقاید گوناگون مذهبی، لائیک، لامذهب بزرگ می‌شود بدون آنکه چندان مشکلی بین آنها به وجود آمده باشد. جایی که هر کس جای خود را دارد. آزادگی عمل‌اش در نقاشی به گمانم ریشه در این امر دارد و آن گونه که پس از سقوط از طبقه‌ی ششم خانواده از او مراقبت می‌کنند نیز از جنبه‌ای دیگر شخصیت او را می‌سازد. شخصیتی مهربان که مصیبت‌های جهان او را همواره تحت تأثیر قرار می‌دهد.
نقاشی‌های افشین نوغانی
دو بار مهاجرت کرده است. یک بار از خوزستان به تهران برای فرار از جنگ. مدت‌ها با خانواده بی خانمان بوده‌اند. هزار مشکل داشته‌اند که جا بیافتند. و بار دیگر زمانیست که ناگزیر به دیار غرب می‌رود. در آنجا فرصت‌های بهتری برای بهبود دارد. ولی یک مهاجر است، غریب است، فلج است. بی پول است.
اینها همه نقش دارند در آفرینش کارهایی که ارائه داده است و شاید بیشتر از هر چیز این مصیبت سقوط. می‌میری و زنده می‌شوی. مرده بودی یک جورهایی و حالا قدر زندگی را می‌دانی. زندگی را بیشتر از مرگ دوست داری و آن چنان نقش می‌زنی بر این سرنوشت که سرنوشت‌ات را حالا دیگر خودت می‌نویسی.
نقاشی‌های افشین نوغانی
این نقاش که تجربه‌های تلخ زندگی‌اش را مصور کرده است، خود را در کنار هنرمندانی چون فریدا و فرانسیسکو گویا قرار می‌دهد. جهانی شدن او نیز به علت بازتاب این تجربیات است. اگرچه مدت‌ها طول می‌کشد تا یک کس، یک کسی که عمق کار او را خوب درک می‌کند، ارزش کار او را بفهمد. و افشین بر سر زبان‌ها می‌افتد.
در کارهایش زن‌های عریان با آناتومی ‌بسیار زیبا از جهتی نشانگر عریان بودن ذهن هنرمند است؛ برهنگی در بیان ذهنیات. آن گونه که شهریار صیامی‌ در گفت و گویش با حضار پس از نمایش فیلم از طریق اسکایپ مطرح می‌کرد، این دیدگاه وجود دارد که ناتوانی جنسی به دلیل از کار افتادن نخاع سبب شده است که نقاشی زن‌های عریان جزء کارهای مورد علاقه‌اش باشد. به اعتقاد من اگرچه این امر نیز می‌تواند تأثیر در کارهای افشین ناغونی گذاشته باشد، اما این بینش یک جانبه است. می‌تواند از جانب کسانی مطرح شده باشد که سکس را مهم‌ترین مسئله می‌دانند و نه فقط بخشی از زندگی. ما در کشورهای غرب که محدودیت‌های سکسی بسیار کمتر است، می‌بینیم که برخی افراد گاهی سال‌ها به دنبال روابط جنسی نیستند. کارهای هنری آنها می‌تواند حرف اول را بزند یا سرمایه‌اندوزی، یا مسافرت، نگارش خاطرات و…. افشین خود می‌گوید وقتی فلج شدم مهم‌ترین مسئله برای من این بود که نکند دستانم توانائی نقاشی را نداشته باشند.
اگر ناتوانی جنسی عامل نقاشی زنان برهنه می‌بود، این سئوال مطرح می‌شود که چرا زنان را این گونه نگران و مضطرب و گاهی خشمگین یا مردد و خلاصه با ده‌ها ذهنیت تلخ ترسیم می‌کند. زنی که عریان است و چنبره زده بر زمین  به خود می‌پیچد چه چیزی را می‌خواهد بگوید. او می‌توانست مثل خیلی از نقاش‌های دیگر فقط بدن برهنه‌ی زن را ترسیم کند. ما از این نقاش‌ها فراوان داریم.
افشینی که از نوجوانی در تیررس بمب‌های هوایی و تیرهای دوربر زمینی عراق در جنوب ایران قرار داشته، افشینی که فقط به علت یک گردهمائی دوستانه مورد غضب مامورین قرار می‌گیرد و از هراس دستگیری و محروم شدن از دانشگاه و غیره پا به فرار می‌گذارد و نتیجه‌اش افلیج شدن در تمام عمر است، زن عریان‌اش در نقاشی می‌تواند هولناک باشد و نماد پاک روح آن جوان حق کشته‌ای که خدشه‌دار شده است؛ موهای زن‌های نقاشی‌اش را پریشان می‌کشد بر روی چهره‌ای که فقط رنگ تلخ دارد، چشمانش را مردد و گاه غضبناک. زن برهنه‌اش برقع توری بر سر دارد و چشمان سیاه درشت‌اش پر از پرسش‌.
نقاشی‌های افشین نوغانی
نقاشی زن برهنه می‌تواند در عین حال اعتراض به پوشش باشد. پوشش اجباری در برابر طبیعتی که لخت است و اصیل و زیباست. و منظور از این پوشش، پوشش سر و اندام نیست. ما انواع و اقسام پوشش در جامعه داریم. برهنگی بدن می‌تواند نماد آزادی باشد در قبال زنجیرهایی که به دست و پا بسته‌اند و پوشش‌هایی که برای بستن زبان‌ها در شکل‌های مختلف ایجاد کرده‌اند.
آیا خوب بود می‌مرد یا زنده می‌ماند؟
در یک سکانس از فیلم صیامی ‌یک سئوال مطرح می‌شود زمانی که افشین از شش طبقه سقوط  کرد و فلج شد. و آن اینکه آیا خوب بود وقتی که افشین سقوط کرد و فلج شد می‌مرد یا زنده می‌ماند. و سئوال دیگری که یکی از حضار پرسید این بود که آیا شهرت فعلی او می‌تواند در کارهایش تأثیر بگذارد؟
نقاشی‌های افشین نوغانی
چنین بلایایی بر سر کسان دیگری نیز در ایران آمده است که صدایش را در نیاورده‌اند. ما خبر نداریم از احوال آنان (صیامی‌می‌گوید). اما افشین اگر اکنون در جایی هست که می‌بینیم، به علت آن عشقی است که از خانواده گرفته است، آن آزادی که از گوناگونی عقاید در خانواده به او رسیده است، از آن مهری که والدین ایثار می‌کنند و همه‌ی زندگی را برای معالجه‌ی او می‌فروشند. بالطبع این عشق و مهر و آزادگی را افشین از کودکی در زندگی روزمره‌اش دریافت کرده است. عشق و آزادگی که در خود آموزش اتکاء به نفس را و امید را نیز به همراه دارد.
افشین اگر افلیج نمی‌شد کماکان نقاش قابلی می‌شد. اما نقاشی‌هایش عناصر دیگری را در برمی‌گرفت. به شکل دیگری و با حجم و بار و درد و خشونت کمتری. نقاشی‌های او اکنون بازتاب خشونت جنگ و زور و محدودیت و دست بسته بودن و ناگزیری است که خود تجربه کرده است و این تجربه‌ی شخصی بسیار متفاوت است از اینکه تو فقط شاهد ماجرا باشی یا شنونده‌ی وقایع. و کارهایش بازتاب کنتراست و تضاد‌های جامعه‌ای است که از یک طرف همه محدودیت است و از جانب دیگر جامعه‌ای است که نمی‌تواند آزاد نباشد. هراندازه دست و بال‌اش را می‌بندند افراد راه خود را باز می‌کنند. و همین تناقض‌هاست که تنش ایجاد می‌کند. و طرفین تضاد‌ها به طور دائم در تلاش هستند که چگونه تضاد را به نفع خود تمام کنند.
افشین و نقاشی‌هایش بازتاب تناقض‌ها و تضاد‌های جامعه‌ی ما هستند.
افشین ناغونی ادعای سیاسی بودن ندارد. ولی کارهایش پیام‌هایی را به بیننده ارائه می‌دهند که مسائل اصلی جوامع امروزی دنیا را مطرح می‌کنند. او خود را محدود به ایران نمی‌کند. و حال که نزدیک به دو دهه در غرب زندگی کرده است، آن جوامع را نیز خوب می‌شناسد. می‌گوید: “با تن لخت مشکلی ندارم، ولی اینکه تن لخت زن را وسیله‌ای برای تبلیغات کنند نمی‌پذیرم. با پوشش اسلامی‌ زن مشکلی ندارم اما اینکه به زور روسری سر زن‌ها کنند موافق نیستم.” می‌گوید: “وقتی به دور و برم در دنیا نگاه می‌کنم و خشونت و جنگ و فقر می‌بینم، چگونه می‌شود از گل وبلبل در کارهایم بگویم”. می‌گوید: “در شرق و هم در غرب مردسالاری وجود دارد.”
ناواضح
افشین ناغونی در یکی از مصاحبه‌هایش گفته است: وقتی قلم مو را به دست می‌گیرم فکر می‌کنم خوشبخت‌ترین آدم هستم. پاسخ «آیا خوب بود می‌مرد یا زنده می‌ماند؟» در اینجا داده شده است.
به گفته‌ی شهریار صیامی، کارگردان, این فیلم دو سال به طول انجامید تا تهیه شود. یک پروسه‌ی یگانگی لازم بود در آغاز تا به تدریج یک خانواده‌ی سه نفری با افشین و همسرش و کارگردان تشکیل شود، همدیگر را حس کنند و فیلمی‌تهیه شود هرچه صمیمی‌تر و واقعی‌تر. پروسه‌ی مشهور شدن افشین نیز هم زمان با این دوره‌ی دو ساله بوده است. به همین علت فیلم به صورتی طبیعی قبل و بعد از اشتهار جهانی افشین را، و حال و روح‌اش را در این مقاطع منعکس می‌کند همراهِ گفت و گوهایی با نزدیک ترین دوستان که چهره‌ی همه‌ی آنها مات است، و با صاحبان گالری و چند آرتیست انگلیسی در لندن. در دوران تهیه‌ی این فیلم، افشین به گفته‌ی صیامی‌ می‌گوید: شما مرا دوباره به ایران و آن فضا‌ها بردید.
به اعتقاد من افشین با نقاشی‌هایش همیشه در ایران زندگی کرده است.

Friday, 18 December 2015


کشور خارج کجاست؟

طنزی که سبب توقیق نشریه ی "نگین کرمان" شد

مهین میلانی

این مطلب طنز آمیز  را آقای کامی حسن پور در فیس بوک خود پست کرده بودند. (1)

و من نیز آن را در فیس بوک خودم  به اشتراک گذاشتم (2)

ولی حیفم آمد این مطلب در سطح وسیع تری منتشر نشود:

نشریه "نگین کرمان" برای انتشار این مقاله طنز با عنوان "کشور خارج کجاست؟" توقیف و به توهین به مقدسات متهم شد و البته با هجوم بسیجیان و روحانیون به دفتر نشریه مواجه
 گردید
اما بخوانید این طنز بسیار زیبا و جسورانه را:

موضوع انشا: کشور خارج کجاست؟

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند!
مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند!!

در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!!>

کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است!
تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه می دانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است!!!

خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!!
مردم خارج، همیشه مست هستند و دائم به هم می گویند: یو آر …!
اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و بافرهنگیم!!
ما در ایران خیلی همه چیز داریم! نان، مسکن و حتی به روایتی آزادی <
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان می گوییم این ها را نداریم، ولی مقامات مان می گویند دارید!!
و ما از بس که نفهم هستیم، اصرار می کنیم و می گوییم پس کو؟
آن وقت آنها مجبور می شوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش!!!!!
در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند!
خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد! آن ها برای لاک زدن جریمه نمی شوند!
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است!!
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند، با دیدن موی نامحرم، هیچ چیزیشان نمی شود!!
اما ما اگر یک تار مو ببینیم، دچار لرزش می شویم! بس که محکم است این اعتقادات مان!!!
خارجی ها فکر می کنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی!
آنها وقتی جنگ جهانی می کردند همه چیزشان سهمیه بندی بود!!
ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم ! بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند!!!
آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند!
خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست!!!
خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر! هر 4 تا زن می شود یک مرد!!!
ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای نشان دادن اصل و نسب پدرش، در مجلس به یکی دیگر گفت: فیوز !!
البته او قبل از فیوز یک (پ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا؟!!!
آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن می کنند، در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است!!!
آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ می خوانند، بس که الاغند، در حالی که وقتی آدم با خدا حرف می زند، اجازه ندارد شاد باشد!
خدا خیلی ترسناک است و هیچ کس جز ایرانی ها نمی داند این را ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست!
ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند! و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند!
آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند،
در حالی که خواننده های ما می خوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند
آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمی گذارند، هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها!!
ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است بس که علم داریم ! فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم!
ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بد بد!!!
در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است!
آن ها بس که سوسول هستند هر 4 سال یک نفر میشود همه کاره مملکت شان،
ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمی شود!!!
ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم،
تمام فک و فامیل خود را می کنیم مدیر!!
اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند، این کارها را بلد نیستند!
ما از این انشاء نتیجه می گیریم که خارج جای بدی است.
خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند
ﺧﻮﺷﺤﺎلی ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺯﯾﺎﺩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺣﺪ ﻭ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻣﺜﻼ:
ﺍﺯ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﺎ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻭ ﺧﺮﺳﻨﺪ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ!
ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﻭ ﺟﺎ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﻨﺸﯿﻨﯿﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ !
ﺩﺭ ﺻﻒ ﺷﻠﻮﻍ ﻧﺎﻧﻮﺍﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻧﺎﻥ ﮔﯿﺮﻣﺎﻥ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ، ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ!
ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎﯾﻤﺎﻥ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﻢ ﺳﻘﻮﻁ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ !
ﮐﺎﺭﺕ ﺷﺎﺭﮊ 2000 ﺗﻮﻣﺎﻧﯽ ﺭﻭ ﻭﻗﺘﯽ 2000 ﺗﻮﻣﺎﻥ می خریم ﻗﻨﺪ ﺗﻮ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﺁﺏ می شه!

VANCOUVER BIDAR ونکوور بیدار
http://vancouverbidar.blogspot.ca/

(1)

(2)
https://www.facebook.com/savar.ab.5