Thursday, 1 December 2016


دِریدا:
زبان نه ملیت گراست و نه محافظه کار.
زبان تعلق پذیر نیست. نه به طور طبیعی و نه به شکل ذاتی.

مهین میلانی
30 نوامبر 2016
دوستت دارم
آیا همانقدر که زندگی را دوست دارم؟
من غریبه ام در کشور خارجی و تو کشور، مرا پذیرا شده ای
و من اکنون تو را مالک شده ام
تو تنها امکان من شدی
زندگی در پس پشت تو پنهان است؟
تو، زندگی، در من فراشده ای، فروشده ای

شعر فوق الهام گرفته شده است از بخشی از سخنان دِریدا که در زیر می آید. و صد البته مایه ی اصلی شعر عنصر شکل گرفته از یک حقیقت است. (1)

دِریدا در آخرین مصاحبه اش قبل از مرگ در سال  2004 جملات قصار ژرفی گفت که تاریخی اند (که البته پیش از این در کتاب هایش آن ها را توصیف کرده بود، اما این مصاحبه گفتاری جامع است از اغلب نظریه های دِریدا (2). اما این قطعات کوچک زیرین از گفت و گوی بلند ژان بیرِنبوم در مصاحبه ی فوق در لوموند با دریدا، یک حقیقت در وی را بیشتر از هر سخنش شفاف می سازد: علت اینکه چرا "زبان" در فلسفه ی او جایی این همه والا دارد. دِریدا یک الجزایری عرب زبان بود که فرانسه زبان زندگیش می شود و می گوید که عشق از عشق به زبان عبور می کند:

"... به همان اندازه که من زندگی را دوست می دارم، زندگیِ خود را، آن چه که مرا بوجود آورده است را، دوست می دارم و هم آن عنصری که از آن بوجود آمده است، زبان را ، این زبان فرانسه را، تنها زبانی که به من یاد داد رشد کنم، و تنها زبانی که می توانم بگویم نسبت به آن مسئول هستم.
به این دلیل است که در نوشتار من نوعی، نمی توانم بگویم کژی، اما دست کاری در برخورد به این زبان وجود دارد. با عشق. عشق در کل از عشقِ به زبان عبور می کند، که نه ملیت گراست و نه محافظه کار؛ اما نیاز به اثبات دارد، و به نمونه. با زبان هرکاری نمی کنیم، زبان از قبل در ما وجود دارد. زبان ما بقای ما را حفظ می کند. اگر زبان چیزی را به کار می گیریم، باید در آن لطافت داشته باشیم، و قانون رازآلودش را در بی حرمتی حرمت بداریم. این وفاداری در بی وفائی است: وقتی من در زبان فرانسه دخل و تصرف می کنم، آن را با حرمتی ظریف انجام می دهم در آنچه که معتقد هستم قطعیت این زبان است، در زندگیش، در تحولش. من برخی متون موجود را بدون خنده، و گاهی بدون تحقیر، نمی خوانم، آنهائی را که گمان می برند بدون عشق "در واقع" اورتوگراف یا سینتکس "کلاسیک" یک زبان فرانسه  را با اندک هوایی از باکرگی و انزال هوشمندانه دست کاری می شود کرد. در حالی که زبان باشکوه فرانسه، بیشتر از همیشه غیرقابل لمس، در حالیکه در انتظار آینده است به آنان می نگرد. این صحنه ی مسخره را به شکلی ظالمانه در "کارت پستال" ( انتشارات فلاماریون، 1980 ) توصیف کرده ام.
بگذار جراحت های تاریخ زبان فرانسه را پشت سر گذاریم، این چیزیست که من به آن علاقه دارم. من با این شور است که، برای فرانسه ،دست کم به چیزی که زبان فرانسه از قرن ها
پیش اندرونی  کرده است، دیده می افکنم. من فرض می کنم که این زبان را من دوست می دارم همانگونه که زندگیم را دوست می دارم، و گاهی اوقات آن را بیشتر از این یا آن فرانسوی اصیل؛ اینست که آن را من به مانند غریبه ای دوست دارم که او را پذیرا شده اند، غریبه ای که این زبان را به تملک خود در آورده است انگار که تنها امکان است برای او . شور و دست بالا گرفتن.
دست بالا گرفتن از اینجا می آید: من فقط یک زبان دارم، و در عین حال این زبان به من تعلق ندارد. یک تاریخ منحصر بفرد این قانون یونیورسال را در من تشدید کرده است:  یک زبان تعلق پذیر نیست. نه به طور طبیعی و نه به شکل ذاتی. "
 
(1)  زبان فرانسه برای من زبان عشق، فلسفه، ادبیات، آزادی و زندگی است. هم چنانکه پاریس برای من خانه ایست که همواره دل به آنجا دارم. اکنون که یار من، مایه ی الهام من سو به زبان فرانسه و پاریس دارد، این زبان و این شهر مرا باز به شدت به خود می خواند با دِریدا، با بَدیو، با دولوز، با نِروال، با..................

(2)  برگردان مطلب از لوموند: مهین میلانی

Saturday, 19 November 2016

اسلاوی ژیژاک:
چگونه "پولیتیکال کورکتنس " سبب پیروزی ترامپ شد

Slavoj Žižek: How Political Correctness Actually Elected Donald Trump

برگردان: مهین میلانی

 
"پولیتیکال کورکتنس "که به سختی بتوان معادل فارسی آن را یافت، به معنی استفاده از زبان، سیاست و یا موازینی است به منظور خودداری از اذیت کردن یا ضرر زدن به یک گروه از مردم در جامعه. شاید بتوان از آن به عنوان "تصحیح سیاسی" نام برد. ژیژاک نظریه پرداز بسیار مطرح امروز می گوید  " پولیتیکال کورکتنس ی که امروز از جانب حکومت ها به کار برده می شود از توتالیتاریسم خطرناک تر است." ما اکنون در دوران دموکراسی پسا واقعیت(post factual )  زندگی می کنیم که در آن بی خبری و بی خردی واقعیت ها و خرد را کنار می زنند. در این وضعیت وقتی واقعیت با اسطوره تلاقی می کند بی فایده می شود مانند گلوله هایی که از بدن آدم های بیگانه از کرات دیگر در نوشته های اچ جی ولز خارج می گردد . زیر عنوان اذیت نکردن آدم ها یا رعایت کردن آنان دروغ گویی شده است روال کار همه ی سیاستمدراران در دنیا و بسیاری از کسانی که در قدرت هستند. " پولیتیکال کورکتنس" به آنان چنین اجازه ای را می دهد. ترامپ نیز که گفت" من فکر می کنم مهم ترین مشکلی که کشور با آن مواجه است "پولیتیکال کورکتنس" است، دروغ های شاخ داری به مردم حاشیه ای سرریز کرد تا خود را موجه جلوه دهد. در این جا، در این ویدئو، ژیژاک در صحبت از پیروزی ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری 8 نوامبر 2016، استدلال می کند که دیگر "پولیتیکال کورکتنس" کارکردی نمی تواند داشته باشد. و صد البته این که پس از انتخابات گفت و گویی درگرفته که "پولیتیکال کورکتنس" مهمترین عامل پیروزی ترامپ بوده است، نمی تواند درست باشد. اما این گفت و گو هم چون بقیه ی گفت وگوهایی که ترامپ باب کرد، دروازه را گشوده است برای افشاء جنبه هایی دیگر از سیاست بازی ها و به گفته ی ایرانی ها کلاه شرعی که بر سر مردم گذارده می شود تا کار از پیش رود.
این متن ترجمه ی کامل ویدئوی اسلاوی ژیژاک هست. ژیژاک در این گفتارِ در مخالفت با نوام چامسکی چند روز قبل از انتخابات نمونه های مشخصی از "پولیتیکال کورکتنس" دولتیان در آمریکا ارائه می دهد و می گوید که سیستم درهم شکسته شده است و دیگر این سیاست کاربردی ندارد:
سانتریست های لیبرالِ امروز درهم شکسته شده اند
من می دانم که حتی در ایالات متحده ی آمریکا، وقتی شما کسی مثل دانلد ترامپ را دارید، واکنش های زیادی از جانب الیتیست های لیبرال وجود دارد. ما در اینجا نیز با محدودیت های دموکراسی روبرو هستیم اما با مفهوم غلط آن، به آن مفهومی که شما می بینید که یک تعداد آدم های احمق اغوا می شوند و از این قبیل... خوب، با اینکه نوام چامسکی چندان از من خوشش نمی آید، من صمیمانه او را تحسین می کنم و می بایست بپذیرم که من این عبارت را دوست می دارم. گمان می کنم که این فقط یک عبارت ژورنالیستی نیست ]منظور "پولیتیکال کورکتنس" است[ . یک برداشت است که او از سنت آمریکائی، و حتی از جناج راست موجود در زمینه ی توافق مانوفاکتوری لیبرال ها گرفته است. شما می دانید که دموکراسی یک سری قوانین رسمی برای انتخابات نیست، دموکراسی عبارت از  مجموعه نت ورک حجیمی  است جهت ساختمان توافق های سیاسی؛ عبارت است از مقدار زیادی قوانین نوشته نشده.
و حالا من تصور می کنم که ایالات متحده در یک لحظه ی بسیار مهمی قرار دارد، در لحظه ای که این ماشینی که برای ایجاد توافق ها بوجود آمده، درهم شکسته شده است. حالا زمانی است که می تواند خطرناک باشد. در چنین لحظاتی فاشیسم ممکن است تسلط یابد، اما می تواند لحظاتی باشد که چپ، یا هرچپ نوینی، یک پاسخ جدید برایش داشته باشد. بنابراین واکنش اولیه ی من به این الیتیست های لیبرالی که مدعی اند شما می بینید این یقه چرکین هارو، سفیدهای آشغال یا هرچی، دارند به ترامپ رأی می دهند، بله. اما این مسئولیت خود شماست. یک لحظه ی حقیقت در تمام این مردم غضبناکی که به ترامپ رأی می دهند روشن می کند که دیگر ماشین توافق مانوفاکتوری دیگر کار نمی کند. اگر بخواهیم این امر را با واژه ی مارکسیستی اغراق آمیز و گزاف گویانه به کار گیریم، ایدئولوژی حاکم ماشینی را تجهیز می کند که مردم را همیشه درحال چک کردن نگاه دارد، و به افراط آنها را کنترل کند. این ماشین دیگر کار نمی کند.
و در اینجا نیز من کمتر ناامید نیستم. برخلاف لیبرال ها که برایشان ترامپ تهِ شیطان است و یک کابوس است و از این قبیل، من تصور می کنم که پیچیده تر از این حرف هاست. البته ترامپ تقریبأ و نه کاملأ یک فاشیست فنومنال است، اما این بدین دلیل است که سانتریست های لیبرالِ امروز درهم شکسته شده اند، و به همین دلیل، نه اینکه من به هیچ وجه ترامپ را دوست داشته باشم، ترامپ یک تفاله است، یک آشغال است و از این قبیل، اما؛ امای من اینست: نخست، ترامپ، بعد از همه ی این حرف ها، شما اگر چپ باشید می بایست او را تحسین کنید، او کاری فوق العاده انجام داد. او تقریبأ یک تنه حزب جمهوری را ویران ساخت. آنچه من از این امر منظور دارم اینست که شما دو گرایش در این حزب دارید. یک مسیحیان فوندامانتال هستند، بنیادگرایان، و دیگر لیبرال های الیت (برگزیده ها) با بیزینس های بسیار بزرگ. هردوی آنها کمابیش از ترامپ وحشت دارند. ترامپ یک آدم مبتذل است، اما در این ابتذال یک اپورتونیسم بیزینسی انسانی وجود دارد. که حالا من یک چیز وحشتناکی در آن می بینم. اما برای من آدم هایی مثل "گروه مرگ"، یادتان می آید هشت سال پیش، ریک ساندورو   را، آنها یک چیزهایی خیلی وحشتناک ترند. ترامپ یک آدم منفور کثیف است. اما آیا فکر می کنید که ریک ساندورو یک بشر  است؟ من فکر می کنم آنها از یک سیاره ی دیگر آمده اند. یک چیزهای خیلی وحشتناک در باره ی آنها وجود دارد.
هیلاری امروز صدای جنگ سرد است
نکته ی دوم من اینست: من هیچ گاه به این تعصب نسبت به ترامپ اطمینان نکردم: اوه باید همه جمع شوید و جلوی ترامپ را بگیرید... برای این کار، ما برنی ساندرز را قربانی کردیم. به این طریق بود که هیلاری ما را به اینجا رساند. هیلاری این نیست که فقط یک ذره پیشرو است. هیلاری امروز  صدای استقرار سیستم است، حتی صدای استقرار سیستم جنگ سرد است. شما هیچ می دانید که خیلی از اسم های گنده ی نیوکان از اطرافیان جرج بوش مثل پل وولف و دیگران همه به هیلاری روی آوردند؟ حالا در روزهای آخر پروپاگاندی هست برعلیه ترامپ که می گوید، اوه ترامپ ما را به یک جنگ جهانی دیگر می کشاند... نه، من بیشتر از هیلاری می ترسم که چنین کند.
بنابراین، باز به هیچ وجه من به نفع ترامپ حرف نمی زنم. او تجسم آن چیزیست که من هم الان داشتم راجع به آن حرف می زدم. ادغام کردن مردم به صورت جمعی، یک تهدید جمعی، این وضعیت  زشتی که شما می توانید راجع به هر چیز حرف بزنید، که چند سال پیش فکرش را نمی شد کرد، و الان جزئی از گفت و گوهای مردم و بسیار عادی شده است، گفت و گوهایی برسر نژاد پرستی و دیگر چیزها. و من فکر می کنم اینجاست که " پولیتیکال کورکتنس " کار نمی کند.  زیرا " پولیتیکال کورکتنس " تلاشی است مستأصل زمانیکه مردم تن می دهند به قوانین نوشته نشده که به شما می گوید  این چیست و آن چیست. "پولیتیکال کورکتنسِ " درهم شکسته مستقیمأ در اینکه این اصطلاح باید به کار گرفته شود و آن اصطلاح باید استفاده شود را رسمی و قانونی می کند. آنچه که مرا از این روش کار می ترساند اینست: شما به یاد دارید دو سال پیش، ببخشید سه - چهار سال پیش را، زمانی که گفت و گوهایی در باره ی شکنجه آغازید. ارتش آمریکا یک کار جالبی انجام داد. آنها دیگر راجع به شکنجه حرف نزدند. اما عبارتی به کار بردند که فکر کنم این باشد: "روش بازجوئی بخار". و این به نظر من استقرار سیستم " پولیتیکال کورکتنس " است. یک لغت قشنگ جایگزین می کند. و من می توانم تصور کنم که 10سال بعد ، و این جوک نیست، تجاوز را، و چرا نه، "تکنیک اغوای بخار" بنامند. این اساس دیدگاه " پولیتیکال کورکتنس " است که واژه هایی استفاده کنند که طرف مقابل را آزار ندهد.
من تمی توانم با این نظر هم عقیده باشم وقتی ما با این همه هویت های سکشوال حاشیه ای تعامل داریم، که می تواند شما را تراماتایز کند و غیره. اما به هیچ رو فکر نمی کنم که این یک نوع حق جهانی باشد که به صورتی دیگران را بنامیم که اذیت نشوند. بگذارید از یک مدیر کورپوریشن جنایتکار بگوئیم که شاید بخواهد یک انسان دوست "اس اف" به نظر آید. نه. او می بایست در ملأ عام طوری نامیده شود که او را اذیت کند و تمام مسئله برسر اینست که شما باید ضربه بزنید. من این دیدگاه نارسیستی را دوست ندارم که آه نکند تو ناراحت شوی، آیا صدمه ای بهت وارد شده و از این قبیل. البته شما می توانید از این طریق از حقوق هموسکشوال ها دفاع کنید، و از آدم های L pretty   بگوئید اما چه چیز اجتناب می کند از اینکه سفید های در قدرت بیایند بگویند ببخشید ولی شماها می آئید به ما این جوری حمله می کنید و از این حرف ها. نه. در سیاست ما دشمنان واقعی داریم. سیاست یک مبارزه ی واقعی بین زندگی و مرگ است


Friday, 18 November 2016


عوامل و نتایج پیروزی دانولد ترامپ

Make America Great Again

مهین میلانی

با پیروزی دانولد ترامپ جهان وارد دوره ی جدیدی از زمان می شود، دوره ای شبیه به دوره ی ناسیونالیسم هیتلر یا سوسیالیسم لنین، که در آن یک فرد میخ خود را آن چنان بر زمین می کوبد که همه ی جهان را سال های سال در گیر خود خواهد نمود. دانولد ترامپ یکه و تنها در مقابل راست، سانتریست، لیبرال و چپ، و در مقابل رسانه ها ایستاد. دانولد ترامپ یک دهن کجی بزرگ بود به کل سیستم موجود که در آن " گرم شدن زمین " از جانب دانشمندان ، "تجارت آزاد " از جانب اقتصاددانان، و  "امنیت جمعی دنیا " از جانب ژنرال ها را به سخره می گیرد. دانولد ترامپ، در حالی که هیلاری کلینتون دل به عشق کورپوریشن ها بسته بود، در جنوب فلوریدا به اسپانیائی زبان ها و آفریقائی های آمریکائیِ به حاشیه رانده شده، امکان آمدن بر روی صحنه را داد. او مردم آمریکا را بهتر از هر اِلیت، برگزیدگانی که فخر به تولد خود در خانواده ای برگزیده می کنند و  فخر به ثروت خود، و تمام پست های حساس جامعه را از وزارت و وکالت و نمایندگی مجلس در دست دارند، می شناخت و شعار  Make America Great Again   را سرلوحه ی خود قرار داد با تکیه بر تولید داخلی؛ و اتفاقأ همان کسانی را برسرصندوق رأی به نفع خود آورد، که هیلاری کلینتون، با توجه به همه ی ضعف هایی که در ترامپ شمرده می شد، می توانست به راحتی اگر اندکی سویه ی این حاشیه به راندگان را داشت، جا برای خود باز کند.

کوشش این مقاله لزومأ در تأیید و یا تکذیب دیدگاه های دانولد ترامپ نیست، بلکه قصد بر اینست که دور از تعصبات و پیش داوری ها با این پدیده ی نو که اثراتش را بدون تردید عمیقأ در سیاست های جهانی به جا خواهد گذاشت، برخورد کنیم و دریابیم چه عواملی سبب پیروزی وی شده است.

دانولد ترامپ مظهر قدرت و توانائی های یک فرد است که در جبهه ای می جنگد که همگان، همگانی که سیستم موجود در آمریکا را در دست دارند، او را از هر جانب بمباران می کنند. و در شرایطی پیروز می شود که تمام حرف هایش مبنی بر دیوار کشیدن بین آمریکا و مکزیک تا ممانعت مسلمین از ورود به آمریکا و برخورد های تند با همه و تحقیر زنان، و با وجود نپراختن مالیات بردرآمد، مورد مخالفت تمام اقشار جامعه است. 

لذا پیروزی وی 1- قدرت یک فرد را به نمایش می گذارد که چگونه اگر اراده کند و اگر شناخت کافی داشته باشد و اگر باهوش باشد می تواند به هرجا که می خواهد برسد، 2- یک احساس همدردی ایجاد می کند با این فرد که توانسته است کل سیستم یک کشور را با وجود جبهه های مخالفت شدید بر علیه او به زیر اتوبوس براند.

ترامپ: انقلاب پوپولیستی بر علیه واشنگتن

عوامل پیروزی ترامپ را در اینجا بر می شمریم:
 
1.     می توان تجربه ی کار سیاسی، کار در دولت، و در ارتش را نداشت و پیروز شد. حرکت ترامپ به گفته ی " ناشنال پست " یک انقلاب پوپولیستی بود بر علیه واشنگتن (جوزف برین. 9 نوامبر/ مطلب لی لی بازی ریاست جمهوری). وی می نویسد: " این ( پیروزی ) رأی مردان سفید بود، که علت خشمشان می تواند مختلف باشد. اما عللی که با یک نفرت انگیزاننده آمیخته شد، نفرت از زنی که سه دهه در یک نهاد ملی مشغول رسیدگی به منافع شخصی خود است، کسی که از یک نهاد ایالتی چون قیف کمک های مردمی برای منافع تاسیسات خانوادگی استفاده می کرد، و کسی که امنیت ملی را به سخره گرفت تا حقظ کند حریم خصوصی ایمیل هایش را."  و  "کوین " در مقاله ی "نتایج نشان می دهد که هیچ چیز اهمیت ندارد" می گوید: "ترامپ نماینده ی up-is-down بود، یعنی نماینده ای که سیستم را به پائین می کشد" (ناشنال پست / 9نوامبر)

2.     می توان دیدگاه ها و روش های کار و زندگی خود را تنها محک حرکت دانست و بر آن اساس پیش رفت. برای ترامپ، راهی که در پیش گرفت، آنقدر روشن بود، و  او آنقدر متکی بود بر خود و دیدگاه هایش، که سرسخت ترین دیدگاه ها از جانب سرآمدان سیاست و اقتصاد و امنیت هیچ شمرده می شد. او بر رسانه های جمعی حکمروائی کرد و بیشترین هواداران را داشت.
3.     دموکراسی در آمریکا یعنی اینکه هرکس پول بیشتری داشت می تواند خود را بیشتر تبلیغ کند و بنابراین رأی افراد را بخرد. هیلاری کلینتون نوکر کورپوریشن ها بود. ترامپ از هیچ احدی پول قرض نکرد. خود به اندازه ای داشت که بتواند مخارج تبلیغاتی خود را تأمین کند. عدم وابستگی مالی در اینجا استقلال گفتار، کردار و رفتار را به دنبال دارد. این استقلال یکی از ویژگی ها در ترامپ است که آن چنان با قدرت پیش می رود.
4.     ترامپ فردی بود با صراحت کلام، با هیچ کس مصالحه نمی کرد و از هیچ واکنشی هراس نداشت. این چنین برخورد صداقتی را در بردارد که می تواند هرفردی را به او جذب نماید. بی باکی او به علت استقلال مالی او نبوده است. او هم سیستم موجود را خوب می شناخت و هم مردم را. به همین دلیل هوشیاری او به علت پاهایی بود که محکم بر روی زمین داشت. و صراحت و صداقت او در پی یک عمر تلاش در درون سیستمی بود که کورپوریشن هایش، فارغ از حتی زندگی مردم کشور خود، دنیا را به نابودی کشانده اند. ترامپ از درون همین سیستم زاده شد.
5.     او مردی بسیار کوشا و موفق بوده است در کشوری که گاهی مرز بین موفقیت و شکست، برنده و یا بازنده شدن، به یک مو بسته است؛ در شرایطی که با یک خم ابرو فرد می تواند به راحتی از چهاردیواری به خیابان رانده شود. ترامپ یک بار در بیزینس به سختی ورشکست شد. ولی سرپا ایستاد و با کوشش و اعتماد به نفسی که داشت، اکنون یکی از بزرگترین ثروتمندان جهان است.
6.     در راهی که می رفت ایستاد. اهمیت نداشت که واکنش های مثبت از دیگران کسب کند. این امر به طور انتزاعی بسیار قابل تحسین است، فارغ از اینکه این فرد چه اهداف و مقاصدی را در سر دارد. بسیار باهوش بود و در هر مرحله می دانست که چگونه عمل کند. آخرین ضربه ی او درست 10 روز قبل از 8 نوامبر 2016، مطرح کردن دوباره ی پاک کردن ایمیل های شخصی از جانب هیلاری کلینتون بود. که اگر حتی این اتهامات به آن شکلی که مطرح شد، مورد نداشته باشد، کاری بود کارستان.
7.     وی نشان داد که ترکیب آگاهی - هوش - صراحت - قدرت (دارائی)، و اتکاء به نفس چه ها که نمی کند. عواملی که ترامپ از همه ی آنها برخوردار بود تا سنگ خود را بر زمین زند. و زد.
8.     ترامپ به مانند خیلی سیاستمداران آمریکائی و اروپائی در سخنرانی هایش، حتی در سخنرانی تاریخی خود در روز 8 نوامبر 2016  دست زنش را نگرفت که در کنار خود قرار دهد تا نشان دهد که مثلأ اهل خانواده است و ماسکی دیگر بر چهره بپوشاند ( یک کنش معمول سنتی که بارها بوی گند آن همه ی دنیا را برداشته است ). ترامپ در همه حال خودش بوده است. این ویژگی چه بسا مهمترین ویژگی ترامپ است که او را در جایی که الان نشسته است می گذارد.

اما، ما به یک نتیجه گیری مختصر نیز در اینجا نیازمندیم از این ماراتون بی سابقه در تاریخ انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که در آن یک زن، یک سوسیالیست و یک پوپولیستِ آپس اند دانیسم شرکت داشته اند:
·         برای اولین بار نقش عاملین بیزاری ها، جنگ ها، نا بسامانی ها در دنیاکه شرکت های چند ملیتی بزرگ هستند، به طور وسیعی افشا شد. این انتخابات به شکلی به دنباله ی جنبش Occupy Worldکه از  وال استریت شروع شد و در سال 2010 هزارها شهر در دنیا را فراگرفت، نقش مهمی داشت در شناخت این عامل اصلی ویرانی در دنیا. و به عبارتی مردم آمریکا که در طی دهه ها سرمایه داری آموخته بودند که یک زندگی فردگرایانه داشته باشند که در آن هرکس مسئول خودش است و اهمیتی به عالم سیاست نمی دادند، به دنیای سیاست وارد شدند و یاد گرفتند که باید برای آینده ی خود در سیاست نقش داشته باشند.
·         این انتخابات نشان داد که می توان کس دیگری بود و حرف های دیگری زد و پیروز شد. به عبارتی یاد گرفتیم که مستقل فکر کنیم، مستقل حرکت کنیم. هراس نداشته باشیم از مخالفت ها و پیش برویم.
·         دانولد ترامپ زاده ی همین سیستم است. یاد گرفته است که چگونه مالیات بر درآمدهای کلان خود را نپردازد. امیدوار باشیم که فردی مثل او شاید بتواند جلوگیری کند از نپرداختن این همه مالیات بردر آمدی که یک درصد ثروتمند کشور آمریکا به مردم مدیون است. و چه بسا هدف او برای بازسازی تولید ملی، راهی باشد برای بیرون کشیدن آمریکا از بقیه ی دنیا. در واقع حتی اگر ترامپ برای منافع صرفا جاه طلبانه وارد گود ریاست جمهوری شده باشد، اما باری که اکنون بر دوش اوست، او را در راهی ببرد که برای دنیا حرکتی رو به جلو باشد.


 

Thursday, 3 November 2016


کشتن شخصیت و نارسیسیسم در ELLE

جزء 5 فیلم اول پر بییننده در فستیوال بین المللی فیلم 2016 ونکوور
بهترین فیلم خارجی اسکار 89 در سال 2016
اکران برای اولین بار در فستیوال کن 2016 و کسب تحسین منتقدین

مهین میلانی
 
Char d’assaut   در فرانسه و Character Assassination  در انگلیسی به معنای کشتن شخصیت افراد است در محل کار، در خانه، و غیره از جانب فردی که در قدرت قرار می گیرد. این امر می تواند از جانب یک قدرت سیاسی، یک قدرت اقتصادی، یک شخصیت فرهنگی مطرح در جامعه، فردی از اعضاء خانواده، یک زن یا شوهر و یا از جانب فردی با ویژگی های خاص در هر نماد اجتماعی صورت گیرد. این عمل به طور معمول با نقشه و طرح قبلی صورت می گیرد و فرد مسلط همواره حواسش در پی انجام طرحش می باشد.

شیوه های گوناگونی برای رسیدن به این هدف به کار گرفته می شود، از جمله شایعه پراکنی و خلط اطلاعات تا برخوردی آمرانه یا اغوا و کنش دوگانه به صورت یک گام به پیش دو گام به پس. از آنجا که هدف سلطه جویی است، فرد اقتدارگر ابائی ندارد اگر گاهی از خود ملایمت هایی نشان دهد، و به محض اینکه طرف را به راهی که می خواهد آورد، حرکت بی تفاوتی از خود نشان دهد و بدین ترتیب فرد مورد هدف را در وضعیت تعلیق قرار دهد تا همیشه خود را وابسته به او بداند.

کشتن شخصیت از ویژگی های عمده ی نارسیسیست هاست. نارسیسیست ها دوست دارند که نابودی فرد را در مقابل خود ببینند. دوست دارند حس ضعف و سستی و ناتوانی را در او ایجاد کنند و از این طریق بر فرد مسلط شوند. این کار را یک مرد نارسیسیست مثلأ از طریق حسود کردن زنی که ظاهرأ با او ارتباط دارد انجام می دهد. از طریق در انتظار گذاشتن او. از طریق بر قرار نکردن تماس. از طریق گاهی مهربان و گاهی سرد برخورد کردن، از طریق نوعی سکس تحقیرکننده از جمله اینکه نخواهد او را ببوسد و او را تشنه نگاه دارد. از طریق خوابیدن با او از پشت. از طریق مدت ها ازخود خبری ندادن و ناگهان شیفته وعاشق بر گشتن، از طریق صحبت کردن از ارتباط های جنسی با زنان دیگر... گاهی شخص ممکن است خود را خسته از دنیا بنمایاند یعنی که قصد خود کشی و از این حرف ها دارد و بدین ترتیب ترحم طرف مقابل را ترغیب نماید، یا خود را دوشخصیتی نشان دهد که حرکات دوگانه اش موجه جلوه کند. به عبارتی یک " وضعیت استثنائی " بوجود بیاورد که فرد مورد نظر را در معذورات قرار دهد.

چنین افرادی معمولأ با یک نفر ارتباط مشخص برقرار نمی کنند. و همواره چند نفر را هم زمان دارند. مسئله ی آنها خیلی اوقات برقراری رابطه ی حتی سکس نیست. قصد ایجاد حس رضایت از سلطه گری در وحله ی اول قرار می گیرد و برای رسیدن به آن هرکاری صورت می گیرد. و هیچ امر اخلاقی و انسانی در بین نیست. اما استفاده از سکس و روابط جنسی یکی از ابزار مهم است زیرا با احساسات سروکار دارد و راحت تر می تواند عامل اجرایی را به هدف برساند.

چنین فردی اگر یک منتقد فرهنگی باشد، و اتفاقأ بسیار دانش و مهارت در این کار داشته باشد، فرد مورد انتقاد را اگر بخواهد جذب کند به عنوان طعمه تا بعد سلطه اش را بر او اعمال نماید، مطلبی بسیار درخور برای او می نویسد، و اگر بخواهد مستقیمأ فرد را به ویرانی بکشد، نقدی می نویسد که دیگر جایی در اجتماع نداشته باشد. و ضربه ای که وارد می کند چه بسا سال ها و حتی پس از مرگ او نیز جای پایش را خواهد داشت.

جالب توجه اینجاست که اگر طعمه به خود آید و خود را از میان معرکه بیرون کند، سلطه گر که قبول شکست برایش سخت است، با سماجت تمام باز به دنبال طعمه هست و از راه های گوناگون می خواهد باز جایش را محکم کند. در زندان گواتمالا حتی وقتی زندانیان اعتصاب غذا می کنند، به زور به آنها غذا می دهند تا سلطه گری خود را محافظت کرده باشند. یک مثلأ عاشق نارسیسیست از راه های گوناگون خود را ظاهر می کند تا دوباره قلب درب و داغون معشوق مغبون را به دست آورد. او فقط با سلطه گری است که می تواند حیات خود را ادامه دهد.

وضعیت استثنائی ( state of exception )

در فیلم ELLE   ( او/مؤنث در زبان فرانسه) ساخته ی " پل ورهوون" هلندی، هیچ هنرپیشه ی زن آمریکائی حاضر نمی شود نقش ELLE  (میشل) را بازی کند، و این نقش به هنرپیشه ی مطرح سینمای فرانسه "ایزابل هوپرت" داده می شود. و شاید به همین دلیل نام فیلم را که از کتاب HO به قلم " فیلیپ دژیان" نویسنده ی متفاوت فرانسوی اقتباس شده است، ELLE نام نهاده اند و نه مثلأ  SHE . و به عبارتی این فرهنگ سلطه جویی و اقتدارگرایانه در میان زنان در فرانسه می تواند بیشتر از زنان آمریکائی وجود داشته باشد.

اما چرا ورهوون شخصیت نارسیستش را از میان مردان انتخاب نکرده است که اسم فیلمش را مثلأ (IL ) بگذارد.

در تاریخ اکثر قریب به اتفاق اقتدارگران و سلطه گران مرد بوده اند. به گونه ای که این پدیده نیز چون بسیاری فجایع به علت کثرتش قبح آن از بین رفته است یا امری عادی تلقی می شود اگر اینجا و آنجا هر روز نمونه هایش مشاهده شود.

یک نارسیسیست زن، با این هیبتی که هوپرت نقشش را بازی می کند، پدیده ایست جدید و بسیار قاطع تر و برا تر و شفاف تر این پدیده را عرضه می کند.

در این فیلم که با یک تجاوز خشن از نوع کینکی سکس شروع می شود،  همه نوع رفتار جنسی چون خیانت، هم جنس بازی، رابطه ی جنسی یک پیرزن با جوانی که هم سن نوه اش است، و کتک کاری در سکس دیده می شود. و پدر خانواده نیز 30 سال در حبس به سربرده است به علت یک کشتار دست جمعی.

میشل، زن 50 ساله که تولید کننده ی فیلم های آنیمیشن است، و چندین نفر زیر دستش کار می کنند در کارش بسیار موفق است و با روحیه ی یک نارسیسیست شرکت را اداره می کند. چنین رفتار از جانب او نسبت به همکارش که او نیز یک زن است دیده می شود. با شوهر این زن رابطه دارد و با خود این زن هم می خوابد. و اینها همه در یک رابطه ی مسلط از جانب میشل و تسلیم از سوی بقیه ی افراد حتی پسرش. با پذیرش ضمانت پسر برای اجاره ی خانه، او را مطیع خود می کند. و در واقع او را طوری تربیت کرده که هیچ اراده ای از خود ندارد. میشل حتی در زندگی شوهر سابقش دخالت می کند و هردو را به میهمانی کریسمس دعوت می کند و طوری رفتار می کند که دوست دختر جدید شوهر سابق را رها کند. 

تجاوز که در اولین صحنه ی آغازین فیلم توسط یک مرد قد بلند ماسک دار صورت می گیرد - کسی که دیرتر می فهمیم جوانی بسیار جوان تر از میشل است و یهودی و ختنه کرده - خشونت از نوع کینکی سکس را با خود دارد. خوب به هرحال تجاوز جنسی به طور معمول با خشونت همراه است زیرا متجاوز شونده در مقابل دفاع برمی آید. اما در این نوع سکس که امر  Submissive و Dominant   از عناصر کار هستند، و خشونتِ با توافق عامل مهمی در آمیزش جنسی دارد با قوانین خاص خودش، در ارتباط با رفتار میشل برگزیده شده است به عنوان یک نارسیسیست خواهان سلطه بر همگان در زندگی کاری و خانوادگی.


 
نکته ی کلیدی فیلم در اینست که میشل در عوض خبررسانی عمل تجاوز به  پلیس تصمیم می گیرد که خود با این امر مقابله کند و در این بین خود نیز از این تجاوز لذت می برد. و در واقع در اینجا خود که به عنوان ابژه ی حمله استفاده شده است، می خواهد نقش سوژه را به عنوان فرد مسلط بازی کند.

این نکته اهمیت بسیار زیادی دارد در شناخت چنین افرادی که می خواهند این سلطه پذیری را به هر بهائی  داشته باشند و از ریسک هیچ نوع خطری ابا ندارند.

میشل خود در مقام شناخت متجاوز بر می آید و در این پروسه کشف می کند که یکی از کارکنانش فیلم انیمیشنی ساخته است که در آن میشل مورد تجاوز یک هشت پا قرار می گیرد و به شکلی در این فیلم نوعی اعتراض به سلطه گری میشل شده است. اما میشل در مقابل عدم اخراج این فرد از او می خواهد شلوارش را پائین بکشد تا آلت جنسی او را ببیند، زیرا با دیدن این فیلم مشکوک شده بود که وی شاید به او تجاوز کرده است. و در می یابد این شخص متجاوز گر نیست زیرا آلتش ختنه نشده است. یعنی میشل در مقام اداره کننده ی این شرکت فیلم سازی به خود اجازه می دهد دست به عملی بزند که از دیدگاه انسانی و قوانین موجود نمی تواند این کار را بکند، اما اختیاراتش به عنوان اداره کننده برای او اختیاری مافوق را بوجود می آورد. به این نوع اختیار "وضعیت استثنائی " نام می نهند. جورجیو آگامبن در هومو ساکر می گوید: " اردوگاه های جنگ جهانی دوم زیر قانون وضعیت استثنائی به صورت یک قانون در می آید" و " فرایافت هایی چون "نژاد" و "اخلاقیات"  با تصورات ذهنی عامل اجرائی مرزش را از دست می دهد". (قسمت سه بخش 7)

در این جا به دلایلی که میشل به عنوان عامل اجرایی در نظر می گیرد کرامت انسانی افراد معلوم نیست که در کجا قرار دارد. و در واقع رعایت دموکراسی و دیکتاتوری در چنین وضعیتی به مویی بند است.

در زندان گواتمالو، زندانیان اجازه ی حتی اعتصاب غذا نداشتند و مجبورشان می کردند که به زور غذا بخورند. در اینجا نیز می بینیم که کوچکترین حق زندانیان به عنوان زندانیان سیاسی از آنان دریغ شده است که با قوانین موجود در تضاد است.  

اما در هرحال با طرحی که میشل از قبل کشیده است، ماهیت متجاوز را کشف می کند. و می بیند که اتفاقأ این همان همسایه ی روبروئی است که با زنش زندگی می کنند و او همان کسی است که میشل حس جنسی شدیدی نسبت به وی دارد به صورتی که توسط یک دوربین از پشت پنجره، او را زوم و هم زمان دست در شورت خود را ارضا می کند. و او کسی است که  میشل در میهمانی شب کریسمس طوری تنظیم کرده بود که کنار دست او بنشیند و میشل از زیر میز پایش را لای پای مرد می برد. و در واقع مرد ماسک دار را میشل پیش از این به سوی خود جلب کرده بود و از طریق سلطه ی ایجاد شده مرد را به تجاوز واداشته بود.

حالا ارتباط علنی صورت می گیرد. و مرد که خشونت عامل تحریک جنسی اوست دیگر نمی تواند کاری کند. میشل او را کتک می زند و مرد را  آماده ی عمل می کند و سکس همراه با کتک انجام می گیرد. و به عبارتی حرکت سلطه جویانه از جانب میشل که ابتکار عمل را در دست می گیرد تکمیل می شود.

و در نهایت تجاوز گر توسط پسرمیشل کشته می شود، کسی که بی خبر وارد می شود و مردی را روی مادرش مشاهده می کند. همکار میشل از شوهرش طلاق می گیرد زیرا میشل خود به او اعتراف می کند که با شوهرش خوابیده است. و آگاهانه این کار را می کند. زیرا دوست دارد به عنوان یک سلطه گر دوست صمیمی اش را ببیند که زجر می کشد. و در مجموع همه و از جمله پسرش و زن او که بچه شان از یک سیاه پوست است نه از خود پسر،  به صورتی برخورد می کنند که گویا هیچ اتفاقی نیافتاده است و همکار زن حتی از میشل می خواهد که حالا که مردی وجود ندارد آنها با هم زندگی کنند. و به عبارتی این همکار که به علت رفتارهای میشل شوهرش را از دست داده و خانه ی مشترک نیز از دست رفته، حرکت های او را نادیده می گیرد و حتی با او می خوابد. و مهم نیست که میشل فردا با فرد دیگری ارتباط برقرار خواهد کرد.

تجاوز گر درست در زمانی کشته می شود که حالا هردو با توافق یکدیگر با هم خوابیده اند. اما میشل در مقابل سئوالات پلیس می گوید که قبلأ چنین اتفاقی نیافتاده است. و بقیه هم دم نمی زنند. این همدستی است که دیگر قربانیان می کنند با عامل اجرائی برای پوشاندن واقعیت. و واقعیت این بود که تجاوز گر فقط کننده ی حرکت هایی بود که میشل از آغاز رهبری کرده بود.  

به گفته ی حنا آرنت کردارهای شیطانی فقط از جانب سادیست ها و دیوها انجام نمی پذیرد. این امر توسط مردم عادی صورت می گیرد که منافع شخصی خود را ترجیح می دهند و دم برنمی آورند و در نتیجه با عامل اجرایی همدست می شوند.


Tuesday, 1 November 2016


هیچی که آنجا نیست و هیچی که هست
یادداشتی بر داستان کوتاه جنوار
از مجموعه داستان های کوتاه " پرتره ی مرد ناتمام " نوشته ی امیر حسین یزدان بُد (*)
به مناسبت هشتاد و هفتمین نشست کافه راوی در ونکوور

مهین میلانی
 
تئودور آدورنو:" یک روح آرام عشقش را بر روی یک نقطه از زمین فیکس کرده است؛ مرد قوی عشقش را به همه ی مکان ها توسعه داده است؛ مرد کامل جا و مکانش را از بین برده است"
 داستا ن جنوار چند لایه دارد:
1.      گم شدن هویت
2.      تراژدی
3.      بازگویی دورانی از تاریخ ( جنبش دموکراتیک آذربایجان )

در این داستان نیز مانند داستان " برای مارسیای رذل عزیز " گم شدگی هویت تم اصلی است و من در این یادداشت به این وجه از داستان می پردازم . داستان به لحاظ فرم نیز به طور عمده مانند همان داستان نامه نگاری یک طرفه است از جانب نویسنده ی نامه به فرد مورد علاقه. نویسنده ی نامه، آیدین، به درخواست پدرش که یک فئودال بزرگ در آذربایجان سال 1945 است، پس از 13 سال به ایران باز می آید تا به عنوان پزشک به مردم خود خدمت کند. این زمانی است که رضا شاه را برکنار کرده اند، محمد رضا شاه جوان و بی کیفیت اداره ی مملکت را در دست دارد و زمانی است که شوروی قصد دارد اردوی سوسیالیسم را گسترش دهد و از این رو به جنبش های دموکراتیک در ایران بخصوص در آذربایجان و هم چنین در کردستان هر آنچه در توان دارد یاری می رساند تا بتواند این جنبش ها را برپا دارد و به ثمر برساند. اما به نظر آیدین پرولتاریا در آذربایجان یک جوک مسخره است و جنبش دموکراتیک نمی تواند با وجود فقر و خرافات و بیسوادی در ایران پا بگیرد. فکر می کند که " جماعت به هر یاوه ای دل می بندند". هم چنین در این زمان است که نیروهای انگلیس و آمریکا نیز به علت وقوع جنگ جهانی دوم در جنوب ایران مستقر شده اند و شوروی شمال ایران را تا زنجان در دست دارد. این نیروها تعهد کرده اند که 6 ماه پس از پایان جنگ از ایران خارج شوند.
 جمهوری دموکراتیک آذربایجان کارهایی برای مردم آذربایجان انجام داده که دولت مرکزی هیچ گاه در پی آن نبوده است. برنامه ریزی شده است تا زبان ترکی در همه ی سطوح آموزشی به عنوان زبان اصلی تدریس شود، خدمات اجتماعی قابل توجهی صورت گرفته است. برنامه ای ریخته شده است که زمین های بزرگ از فئودال ها اخاذی شود. و به همین دلیل تنش زیادی در این سرزمین ارباب و رعیتی وجود دارد. فئودال ها نمی خواهند به سادگی از املاک خود دست بردارند. دولت شوروی قوای خود را در ایران برای یاری به جنبش دموکراتیک آذربایجان مستقر ساخته است. لذا عداوت از سوی طرفین دعوا فضایی نا امن و ترسناک بوجود آورده است. وضعیت در کشور بخصوص در آذربایجان بسیار نابسامان است.
وضعیت میانی
زمانی که آیدین به ایران می آید و در تبریز به کار مشغول می شود، بخصوص در آغاز مردم او را که سرووضع مرتبی دارد، عامل انگلیس می بینند، و مش غلامِ خودشان را به این طبیب تحصیل کرده در انگلستان ترجیح می دهند. او حس بیگانگی شدیدی بین خود و مردم حس می کند. به همسرش می نویسد: "این جا تنها مانده ام دایان. این فراق مرا می کشد"، و " انگار نبودم  انگار نرفتم " و "من مال این جا هستم   و نیستم".  در عین حال مسحور مراتع سبز و خاکستری است و عاشق موسیقی عاشیق هاست و کوه سبلان او را جادو می کند. دوگانگی سردرگمی او را رها نمی سازد. به همین دلیل باز برای همسرش می نویسد: " خوف دارم اگر برگردم کنار تو هم احساس تنهایی کنم ".
ادوارد سعید می گوید: " تبعیدی در یک " وضعیت میانی " قرار دارد که کاملأ در شرایط نوین اسقرار نیافته و هم چنین کاملأ از شرایط قدیم سبکبار نشده است، نیمه درگیر و نیمه فاصله گرفته شده است، نوستالژیک و سانتیمانتال است در یک سطح، و مقلدی متبحر یا مطرودی پنهان در سطح دیگر "  
و زمانیکه یهودیان در زمان کشتارشان توسط هیتلر در اردوهای آتش سوزی به فرانسه می رفتند، حنا آرنت می گوید، آنها چون آلمانی بودند، فرانسوی ها آن ها را به زندان می انداختند، و چون یهودی بودند، از زندان بیرونشان نمی آوردند.
در این شرایط است که احساس می کنی خانه نداری. حق نداری. زیادی هستی. از فکر کردن باز می مانی، در انجام هر حرکتی فلج هستی. کارهایی را انجام می دهی چون باید کاری بکنی. ادوارد سعید این وضعیت را " وضعیت میانی" نام نهاده است.
آیدین در خانه بیگانه بود. آیدین البته در نهایت به جنبش دموکراتیک آذربایجان می پیوندد که کشته می شود. شاید هیچ راه دیگری برای خود ندیده بود. به همسرش می نویسد: " من به این ملت مدیونم ". اما این قرار گرفتن در وضعیت میانی است که تو در آن صورت ممکن است به کارهایی دست بزنی که در شرایط عادی چنین عملی از تو سر نمی زند.
چنین وضعیت میانی می تواند حتی برای شهروندانی که تجربه ی تبعید نداشته اند، اتفاق بیافتد. واقعه ی انقلاب جمهوری اسلامی چنین وضعیتی را برای مردم بوجود آورد با گرفتن اولیه ترین حقوق مردم که پیش از آن مردم تا حدودی از آن برخورد بودند. گویی قبل از انقلاب در کشور خودشان زندگی می کرده اند و حالا خود را به کشور دیگری تبعید کرده اند. مردمی که با فرهنگی کاملأ متفاوت زیسته اند، اکنون با سیاست هایی نوین روبرو هستند که خود را با آن غریبه می بینند. باز به گفته ی ادوار سعید " این یک " نقطه ی گره ی حساس " است که در آن آگاهی فرد به طور طبیعی و به سادگیِ یک فرهنگِ صرفِ دوران کودکی نیست، بلکه عوامل تاریخی و اجتماعی نوین او را در وضعیت میانی قرار می دهد.".
 این فرد است که تاریخ را می سازد
 شخصیت اول کتاب " تهران کوه کمر شکن " وقتی پس از انقلاب اسلامی از اروپا به ایران می آید ، سال های سال تلاش می کند تا خود را هماهنگ سازد، ولی هیچ گاه نمی تواند خودش را جزئی از جامعه ببیند. او یک فرد مطرود است. مطرود است از جانب اکثریت افراد معمولی که انقلاب را از خود می دانند و گمان می کنند همگان باید مثل اکثریت فکر کنند، عمل کنند، زندگی کنند. و چون مأمور اطلاعات همیشه او را زیر کنترل دارند.  
وی در نهایت دوباره باز می گردد به مکانی دیگر. او دیگر شاید هیچ وطن دیگری برای خود نخواهد، اویی که هم پدری روس تربیتش کرده بود، هم اروپا را تجربه کرده بود و حالا کشور خودش از نزدیک او را با پنجه های حذف خفه اش می کند. حالا شاید با تئودور آدورنو هم عقیده شود در این عبارت معروفش که " این بخشی از اخلاقیات است که در خانه ی خود غریبگی کنی" . و حتی به آنجا برسد که مانند ادوار سعید پس از سال ها تجربه ی زندگی در غربت با الهام از این عبارت آدورنو بگوید: "وقتی که شما دیگر نگران این نیستید که چه کسی هسیتد و چه کار باید بکنید، از این نقش تا نقش دیگر را بازی کنید، از این زندگی به آن یکی بروید، خود را از این شخصیت به آن شخصیت منتقل نمائید، بسیار الهام بخش است. این همان چیزیست که انسانیت نامیده می شود".
 ادوارد سعید از کنراد به عنوان مردی با سه سنت نام می برد و از گیامباتیستا ویکو، تاریخ نویس قرن 18، به عنوان مردی که آگاهانه تلاش می کرد تا دنیائی را برای خود ایجاد نماید تا با او هماهنگی داشته باشد.  " با این ادراک فکری است که مردم دنیای خود را می سازند. شما حس نمی کنید ادراک فکری شما در قلب هرچیز قرار دارد اما فرد این احساس را دارد. و این فرد است که تاریخ را می سازد. "


تبعیدی ها از مرزها می گذرند
و موانع اندیشه و تجربه را می شکنند
آدورنو می گوید: " تبعیدی می داند که در یک دنیای  مشروط خانه ها همیشه موقتی هستند. مرزها و موانع، که ما را در بین سرزمین خانوادگی محصور می کند، می تواند یک زندان بشود، و اغلب بدون دلیل و لزوم از آنها دفاع می کنیم. تبعیدی ها از مرزها می گذرند، و موانع اندیشه و تجربه را می شکنند."
ادوارد سعید در کتاب " دنیا، متن، منتقد " در بخش " سیاست های سلب مالکیت " می گوید: " وقتی من از تبعید صحبت می کنم منظورم یک امتیاز نیست، بلکه یک آلترناتیو است نسبت به نهادهای حجیمی که بر زندگی امروز تسلط دارند. تبعید امری انتخاب شده نیست. شما توی آن متولد می شوید، یا برای شما اتفاق می افتد. اما با توجه به این که تبعید از تیمارداریِ زخم اجتناب می کند، باید چیزهایی آموخت. هر فرد می بایست یک فردیت وسواسی ( و نه مجازی یا دلگیر) در خود رشد دهد." (استفاده شده  از کتاب تئودور آدورنو فیلسوف و منتقد یهودی - آلمانی به نام  " آن بیرون: به حاشیه رانده شدگی و فرهنگ معاصر".). ادوارد سعید می گوید شاید مشخص ترین نمونه ی یک چنین فردیتی را می بایست در شاهکار او  " نی نی ما مورالیا " یافت که یک خاطره است و در تبعید نوشته شده با نام دیگر آن: " انعکاس یک  زندگی  صدمه دیده".
 آدورنو بر این باور است که تنها خانه ی واقعی در دسترس ، اگر چه شکننده و آسیب پذیر، نویسندگی است. و چه بسا نویسنده ی کتاب " تهران کوه کمر شکن " وقتی این بار به قصد تبعید از خانه که برایش غریب است خارج می شود، تنها خانه اش همین کتاب است تا شرح بی خانمانی اش را در آن بدهد. این مبحث آدورنو بی شک از تفکرهایدگر گرفته شده است که می گوید زبان خانه ی هستی است. یعنی ما در زبان خود زندگی می کنیم.
 Secular Critic
مبحث مربوط به  Secular Criticکه ادوارد سعید در کتاب "دنیا،  متن، منتقد" مطرح می کند، اینست که ما دیگر به خانه به عنوان پدیده ای ناگسستنی چون مذهبی که از کودکی با ما بوده است نگاه نکنیم. Worldliness  یا به عبارتی دنیایی گری یا نگاه به بیرون هایی خیلی وسیع تر از حیطه ی ذهنی ما (وطنی ما) این گفته ی آدورن  را تحقق می بخشد: " یک روح آرام عشقش را بر روی یک نقطه از زمین فیکس کرده است؛ مرد قوی عشقش را به همه ی مکان ها توسعه داده است؛ مرد کامل جا و مکانش را از بین برده است"
 ادوارد سعید زندگی در تبعید را به یادآوری از فیلسوف رواقی، مارکوس اورلیوس می گوید: لازم است که خود را از هر تعلقات و عشق درجا جدا کنیم  و خود را تطبیق بدهیم با آن چه که والاس استیونس " ذهن زمستانی" می نامید:
 " ذهن زمستانی "
باید یک ذهن زمستانی داشته باشیم
تا به شبنم  و شاخه ها بنگریم
و به درختان چناری که برف آنها را در برگرفته است
و می بایست مدت ها در سرما بوده باشیم
تا درخت عرعر یخ زده را
و کاج های سهمگین را
در سوسوئی دور در آفتاب ژانویه نظاره نمائیم
و نیاندیشیم به بینوائی در صدای باد
در صدای چند برگ
که صدای سرزمینی است پر از همان باد
که در همان مکان برهنه می وزد
برای شنونده ای که به برف گوش می دهد
و خود را هیچ نمی بیند
هیچی که آنجا نیست و هیچی که هست
 برگردان: مهین میلانی
از متن به زبان انگلیسی
 (*)  جنوار از مجموعه داستان " پرتره‌ی مرد ناتمام " نشر چشمه – ۱۳۸۷. این مجموعه به  چاپ پنجم خود رسیده است.
برنده‌ی جایزه‌ی هوشنگ گلشیری، جایزه‌ی گام اول، نامزد دریافت جایزه‌ی روزی ‌روزگاری، و فینالیست جایزه‌ی منتقدان و نویسندگان مطبوعات.
یزدان ‌بد به خاطر داستان کوتاه " برای مارسیای رذل عزیز گ برنده ی قلم زرین زمانه از رادیو زمانه شد. چهارسال بعد او نخستین رمانش را منتشر کرد که با نظرات ضد و نقیض فراوانی مواجه شده است [۳]. در سال ۲۰۱۴ دانشنامه بریتانیکا در گزارش سالانه‌ ی خود،‌ از رمان " لک‌نت " به عنوان " اثری نامعمول، قطعیت‌گریز، سورئال، و به شدت مناقشه برانگیز " یاد کرد؛ " رمانی که مخاطب را به تعمق در رابطه‌ی داستان و تاریخ فرا می‌خواند " [۴]. (برگرفته از ویکی پدیا)