Tuesday, 21 March 2017

بیزینس کوچک در هند
یا فروشگاه های بزرگ در آمریکای شمالی
گزارش از سفر به دهلی نو: بخش 2
مهین میلانی

 
روزهای اول در هاستل همه چیز عذاب بود. کیفم معلوم نبود در کدام فرودگاه گم شده بود. تمام وسایل شخصی مثل شامپو و صابون و حوله. همه ی لباس هایم. همان لباسی را که در تن داشتم مرتب می شستم و می پوشیدم. هوا گرم بود. عرق می کردم. رفتم شامپو و صابون خریدم. برخی محصولات کارخانه ای بودند، تولیداتی مرکب با مواد شیمیایی در این مغازه های کوچک و تاریک  بقالی به سبک قدیم در شهرهای دورافتاده که همه چیز در آن یافت می شود. شاید به نظرمن قدیمی می آمد که مدت ها از شرق دورهستم و مدت هاست در فروشگاه های بزرگ و تر و تمیز از نوع فروشگاه ها در شهر های بزرگ آمریکای شمالی خرید می کنم. انتظار داشتم صابون صد در صد طبیعی زیتون و "اَلِه وِرا" در این مغازه های کوچک پیدا کنم. یا شامپوی صد درصد از نارگیل. اما ماست هایشان خیلی طبیعی و بی چربی بود. یا عسل خیلی خوبی یافتم. روغن زیتون را در سه نوع می فروختند. یک: استفاده ی خام. دو: برای پخت. سه: برای پوست بدن و مو. در ونکوور خیلی به این امور توجه می کنند. جالب توجه بود که در دهلی با این امر روبرو می شدم. نشان می داد که چقدر به این مسائل توجه دارند.

اما بخصوص این رویارویی با فروشنده ای که صاحب مغازه هم هست در دهلی حس نزدیکی خوبی به من می داد. در فروشگاه های بزرگ آمریکای شمالی فروشنده های پشت پیشخوان با آن کالایی که اسکن می کنند چندان توفیری ندارند. او یک رباط است که جنس را از روی تسمه ی روان بر می دارد. در ماشین آن را اسکن می کند. تو قیمت جنس را با کردیت کارت می پردازی. و یک سلام و خداحافظی اجباری با لبخندی زورکی از جانب فروشنده زیرا هنگام استخدام این از شرایط کار محسوب شده است. به اضافه اینکه میلیارد ها دلار هزینه شده برای ساختمان این فروشگاه ها که می توانست درجهات سودمند و اساسی به کار برده شود اگر مسائل انسانی در درجه ی اول قرار می گرفت. این مغازه های کوچک در دهلی نو وجود داشته اند. بخشی از یک خانه ی مسکونی بوده اند و هستند. شاید برای تعمیرات آن هزینه ای شده باشد. و آن گاه مغازه دار رئیس و هم مرئوس است.

در این مغازه های کوچک که درهرخیابان چند تائیش هست، درهرزمینه با صاحب کار یا کسی که برایش کار می کند و معمولا از اعضای خانواده است گرم صحبت می شوی. حتی برای پیدا کردن خانه یکی دوتا از آنها کوشش های زیادی جهت همیاری با من کردند. کم کم تو هم که هرروز از آنجا خرید می کنی، جزء اهل محل و همسایه محسوب می شوی. مغازه ها بسیاری از تولیدات ضروری ساخت هند را می فروشند. فقط ضروریات. برخلاف فروشگاه های بزرگ در آمریکای شمالی که هرآنچه شما در دنیا بتوانید پیدا کنید در متنوع ترین شکلش در آن یافت می شود. چه ضرورتی به این همه تنوع که از تمام دنیا همه جور محصولی سرازیر شود. بسته بندی، ترانسپورت، گمرک، دلالی در چند دست. نتیجه: تولید داخلی بسیار اندک. مردم با قیمت بسیار گران هزینه ی ضروریات می کنند. تمام درآمدشان را می بایست خرج سفره ای نمایند که به زحمت باز می شود. به دلیل اینکه کورپوریشن ها در این امر دست دارند. در کشورهایی با کارگران ارزان، مواد اولیه ی ارزان، زمین و اجاره ی تجهیزات و ساختمان های ارزان سرمایه گذاری می کنند و بعد محصولات را به کشورهای خودشان صادر می نمایند. مهم نیست که هم وطن خودشان که گاهی دو یا سه شیفت برای گذران امور کار می کنند مجبور شوند بهای آن را بپردازند. مهم آن منافعی است که از این بابت به دست می آورند.

این امر سبب می شود که نیز آن فرهنگ تهیه ی تولیدات ترکیبی با مواد شیمیایی را به منظور تولید سریع تر در کشورهای دیگر رواج دهند و آنان را نیز از یک زندگی طبیعی و تولیدات طبیعی بازدارند. به آنها نیز فرهنگ منفعت طلبی را به عنوان اولین مایه ی حرکت زندگی انسان ها که انسانیت را از آنها گرفته است، تزریق نمایند. تازه هزار راه می شناسند که از پرداخت مالیات اجتناب کنند از طریق ایجاد برخی مثلن نهادهای خدماتی مردمی و شرکت در به راه اندازی برخی فوروم ها و فستیوال ها و غیره که در واقع این ها خود منابع درآمد دیگری هستند، ولی می شوند ابزاری جهت عدم پرداخت مالیات با بیلیون ها در آمدی که هر سال دارند. نمونه ی ترامپ را به یاد بیاوریم که چگونه تحقیقات به عمل آوردند که با این همه ثروتی که داشت هیچ مالیات نپرداخته بود.


چگونه ما را وادار به اطاعت می کنند؟

IRON CAGE
وجوه منفعت طلبانه ی ساخت و ساز اکنون در بخصوص شهرهای ثروتمند تر آمریکای شمالی کاملأ روشن است. مارکتی از نوع نسبتاً سنتی در کنار رودخانه ی فریزر در "نیووست می نیستر" بی سی وجود داشت با غرفه های کوچک، و دکوراسیونی دست سازِ صاحب غرفه و وسایل و ابزاری لازم که بتواند کار او را راه بیاندازد. همه جور خدمات وجود داشت از جمله انواع رستوران از ملیت های مختلف، بقالی در اندازه های کوچک، کفاشی به شکل سنتی، تعمیر لباس و غیره و محوطه ای سبز در اطراف که درکنار رودخانه این مکان را به صورت یک محل دلنشین خارج از شهری درآورده بود که مردم هم برای گردش و هم خرید و خوردن غذا به آنجا می آمدند. سپس آن را ویران ساختند و به جایش یک مارکت بزرگ از آن نوعی که در همه ی مال های آمریکای شمالی وجود دارند درست کردند و چند تا رستوران سوپر لوکس که معدود آدم هایی امکان استفاده از آن را دارند و سبزه کاری با موزائیک کاری مهندسی اعلا و غیره. این پروژه بیلیون ها دلار خرج برداشت. دیگر آن روح سابق را ندارد. تو دیگر مستقیم با آدم هایی که این غرفه ها را می چرخاندند به عنوان مالک آن ها تماس نداری. آن زمان حس می کردی با آدم طرفی. آشپز هندی مزه و طعم خودش را نیز به غذایش اضافه می کرد. بقالی و میوه فروش چینی انواع ادویه ها و داروها و سبزی های ملی خود را در معرض فروش می گذاشت. می توانستی با او مشورت کنی، یک ارتباط شخصی تر، به معنای انسانی تر برقرار کنی. بوی نان تازه از بربری پزی یک افغانی، حتی یک قصابی داشت مثل آن چه در INA  بود، در بورسی از قصابان در گوشه ای از این بازار محلی پرجنب و جوش دهلی. گوشت تازه را برایت ساطور می زنند و تقدیم می کنند. پدیده ای که در آمریکای شمالی می توان گفت ناپدید شده است. بعد از اینکه مارکت جدید را ساختند، غذاها و ساندویچ های بسته بندی شده از قبل، سبزی های دور افتاده بر روی یک پیشخوان، گوشت های یخ زده ی معلوم نیست از کدام کشور دورافتاده، و بسیار تولیدات لوکس که باید عینک بزنی و نوشته های ریز را بخوانی تا به محتوایش دست یابی و هم چنان با چند فروشنده ای که فقط فرصت ریجستر کردن اجناس را دارند و خودشان هم جنس شده اند، روبرویی. و باید جیبت را خالی کنی تا دوقلم جنس شاید ضروری را ابتیاع نمائی.

در ویرانی و ساختمان این مکان ها از چند جهت افراد و نهادهای گوناگون سود می برند. در بسیاری موارد صاحبان این  پروژها از دولت کمک می گیرند و اصولأ برای اینکه درآمد دولتی شان بریده نشود می توان گفت " برای دولت خرج می تراشند ". آن ها را پیش فروش می کنند و سود کلان به دست می آورند. صحبت در این زمینه سررشته ای طولانی دارد که شاید در مبحثی دیگر آن را بیشتر باز کنیم و عوارض بعدی و جانبی آن را باز بگشائیم و ببینیم چگونه این پروژه ها می توانست با هزینه ای بسیار بسیار کمتر تنها تغییراتی بهینه در آن ایجاد کند و آن مبالغ را هزینه ی صدها امر واقعاً ضروری  دیگر بنماید.

 ماکس وبر، در پی نظریه ی مارکس مبنی بر این که سرمایه داری کارگران را از ابزار تولید سلب مالکیت کرد، گفت: در این دینا بشر دیگر نمی تواند در هیچ کنش اجتماعی مشخصی دست داشته باشد مگر اینکه به یک نهادی در مقیاس بزرگ بپیوندد که در آن وظایف خاصی اختصاص داده شده است و آنها در صورتی در این نهاد ها پذیرفته می شوند که خواست ها و  تمایلات شخصی خود را قربانی بوروکراسی کنند برای اهداف و رویه هایی که بر همه ی سیستم حکمروایی می کند. و بوروکراسی کارآمد ترین و منطقی ترین شیوه ایست که در آن می توان فعالیت بشر را سازمان دهی کرد، و که در آن فرآیندهای سیستماتیک، سلسله مراتب سازمان دهی شده لازم است تا نظم را برقرار سازد، بازدهی را به حداکثر برساند، و هر نوع هواخواهی را از بین ببرد. ماکس وبر این قربانی شدن را نه فقط مختص کارگرانی می داند که از ابزار تولید خود سلب مالکیت شده اند، بلکه هم چنین مشمول می کند دانشمندانی را نیز که از ابزار تحقیق خود و مدیرانی که از ابزار اداره سلب مالکیت شده اند. ماکس وبر در تز معروف خود، جعبه ی آهنی می گوید که بوروکراسی منابع طبیعی را نابود می کند و به ما یاد می دهد که اطاعت کنیم و برده باشیم.

در دهلی نو بر روی چرخ های میوه فقط چند نوع میوه وجود داشت: پاپایا، آناناس و انگور، محصول کشور خودشان که از میوه های اصلی به شمار می رود. و چند نوع سبزی عالی تولید ملی: سبزی های محلی مانند انواع جوانه های گندم، نخود، ماش، عدس و غیره، نخود فرنگی، لوبیا سبز، شوید و جعفری، پیاز و سیب زمینی درجه یک که همه با قیمت معقول حتی برای شهروندان دهلی به فروش می رفت. از این همه انواع و اقسام میوه و سبزی که در آمریکای شمالی از همه جای دنیا می آید، خبری نبود. میوه ها وسبزی هایی که اغلب آنها با مواد شیمیایی به عمل آمده اند. مزه ی صابون می دهند. اگر یک سیب را بگذاری روی میز تا چند ماه هیچ اتفاقی برآن نمی افتد. نه فاسد می شود و نه هیچ کرمی در آن تولید.

و آیا نیازی هست این همه تنوع؟ مگر پیش از این ها  در روستاها مردم غیر از این بود که از محصولات تولیدی محلی خود استفاده می کردند و همه جور مواد اولیه ی لازم از ویتامین ها و پروتئین ها و مواد معدنی و غیره کامل به بدنشان می رسید با استفاده از همان محصولات طبیعی که خود تهیه می کردند. و گاهی ما مردان و زنانی را می دیدیم که تا 120 سال عمر می کنند. و آیا علت اینکه در دهلی نو اغلب اندام ها باریک و مناسب است، آیا یکی از دلایلش این نیست که از محصولات طبیعی  استفاده می کنند، گوشت خیلی کم مصرف می کنند؟ و از تنش ها و درد سر های بوروکراسی و پاسخ دادن به امور اداری و دست و پا گیرخلاص اند و کمتر خود را دچار مداوا و تراپی و غیره می نمایند؟ مردم همه به کاری مشغول می شوند. خودمختاری دارند. اختیارشان دست دیگری نیست. برای هرچیز مالیات مجبور نیستند بدهند. مجبور به انجام وظایف پرپپچ و خم و تنش آور بوروکراسی نیستند. مغازه ها و چرخی ها همه با پول نقد کار می کنند. دولت و مردم همه می دانند. چرا که نه. اگر قصد رفاه مردم است خوب چرا آزارشان باید داد؟ یک مغازه دار کوچک یا یک چرخی خوب در می آورد ولی آنقدر که مخارج خودش را تأمین کند. چه نیازی به بوروکراسی پیچیده ی نوع آمریکای شمالی که گویا همه کار می کنند که این بورکراسی بچرخد. قطعأ آن بخشی از مردم هندوستان که درآمد خوبی دارند و از پرداخت مالیات فرار می کنند می بایست مورد نظر قرار بگیرند. امری که از قضا در هند سبب شد که دولت هند به سیاستی دست بزند که در ماه نوامبر گذشته مشکلات عدیده بوجود آورده بود.


کمبود روپیه:
یک خوش شانسی در این سفر: به تعویق افتادن سفر ما به ماه فوریه سبب شد که ما دچار بحران بانکی و جمع شدن پول در هند نشویم. خواسته بودم در ونکوور روپیه بگیرم. هیچ بانک و هیچ صرافی روپیه نداشت. گفتند از فرودگاه در هند یا صرافی ها روپیه بگیریم. این امر به نظر غیر عادی می آمد. کسی چندان نمی دانست علت چیست. در دهلی، ماکسیم فرانسوی، هم هاستلی من، که دچار این گرفتاری شده بود، ماجرا را برایم تعریف می کند. ماجرایی که هنوز بخصوص در خارج از کشور نیز گرفتاری هایش را دارد.

برای جلوگیری از فساد مالی، درهم ریختگی تدارکات مالی، زیرساخت ضعیف مالی و جلوگیری از جریان پول های تقلبی در بازار، اسکناس های 500 و 1000 روپیه ای را جمع کردند. مقامات اعتقاد داشتند که این عمل از فساد، عامل اصلی ادامه ی فقر در هند، به گفته ی نخست وزیر هند، و گریز از پرداخت مالیات جلوگیری خواهد کرد. این سیاست عملی شد بدون اینکه پول جدید را بتوانند به سرعت در جریان بگذارند. و اینکه این همه اسکناس ها در جیب مردم غیر قانونی اعلام شده بود، مردم را ناگهان در وضعیت اقتصادی بدی قرار داد. آنها برای مبادله ی پول های قدیم با جدی د. با اینکه بانک ها در روزهای تعطیل نیز کار می کردند، در بین مشتریان نزاع در می گرفت جهت پیشی جستن در تعویض اسکناس های جدید، زیرا هرآن امکان اینکه م اعلان کنند اسکناس های جدید به پایان رسیده وجود داشت. برای 1.3 بیلیون جمعیت هند فقط 200000 ماشین ای تی ام  وجود دارد که خیلی از آنها کار نمی کنند. بخصوص که اسکناس های جدید کوچک تر از اسکناس های قدیمی بودند و دست کم دو هفته طول می کشید تا دستگاه ها را کالیبره کنند. و تا آن موقع فقط اسکناس های 100 روپیه ای برابر با 1.5 دلار امکان تعویض داشت. و زمانی که اسکناس های 2000 روپیه به جریان افتاد، از آنجا که اغلب مردم بیش از چند صد روپیه نمی توانستند تعویض کنند، در عمل اسکناس های 2000 روپیه بی فایده بود برای خیلی افراد. و تعویض پول می بایست با کارت شناسائی صورت گیرد. گزارش هایی آمده است مبنی بر این که بسیاری به علت نداشتن کارت شناسائی نتوانسته اند پول هایشان را تعویض کنند.

خیلی از توریست ها در ماه نوامبر که آب و هوا در هند متعادل است به آنجا می روند و بویژه به سواحل دریا در "گوا" در نزدیکی بمبئی و دیگر سواحل. ماکسیم که سه ماهی بود در دهلی نو به سر می برد، گرفتار این وضعیت شده بود، به اضافه ی مشکل گرفتن ویزا برای ایران که یک ماه و خورده ای به طول انجامیده بود تا یک آژانس ایرانی او را حمایت کند. می گفت با کردیت کارت های حتی بین المللی نمی توانستیم پول تعویض کنیم مگر در هتل های خیلی گران قیمت و در کار با بیزینس های خیلی سطح بالا. فروشگاه ها و رستوران ها پول های قدیمی را قبول نمی کردند. می بایست در یک صف بلند منتظر می ماندیم تا بتوانیم 2000 روپیه (30 دلار) از ATM در روز از ماشین بگیریم. آن هم تعداد بسیار کمی از آنها امکان دریافت روپیه را فراهم می کردند. و خیلی اوقات پس از ساعت ها صف، روپیه در ماشین ها به ته می کشید. بنابراین همواره نیاز به پول داشتیم. لذا هر سکه ی بی ارزش خیلی ارزشمند بود. این امر سبب شده بود که فروشندگان محلی دچار کساد بشوند. رستوران ها گاهی با مشتریان مطمئن و همیشگی معامله هایی می کردند که به ازاء ارائه ی سرویس مشتری در آینده ی روشن تر دستمزد آنان را پرداخت کنند. اما مردم درجیبشان پول نبود که بتوانند با آن حداقل ضروریات را تهیه نمایند.

در دهلی بانک ها با کارت اعتباری معمولی  به خارجی ها روپیه نمی دادند. مگر کردیت کارت بین المللی در دست بود. امکان کسب کردیت کارت نیز برای توریست از جانب بانک ها فراهم نمی شد. برخلاف کانادا و آمریکا که می توان به راحتی به عنوان یک توریست دبیت کارت از بانک ها گرفت. به تدریج میزان تعویض پول از ATM ، از 2000 به 2500 و از بانک به 4500 افزایش یافت. و قطارها و بیمارستان ها و دیگر خدمات به درخواست دولت از پذیرش پول های قدیمی خودداری نمی کردند. در پی این ماجرا یک صرافی 7 ستاره در هنگ کنک می گوید: "به خاطر ثروتمندان همه رنج می برند". در حالی که نخست وزیر هند، نارندرا مودی، می گوید: " در حالی که فقرا به خواب راحتی فرو می روند، ثروتمندان این سو و آن سو می دوند تا قرص خواب آور تهیه کنند". در یادداشت سردبیر نیویورک تایمز به تاریخ 17 نوامبر چنین آمده است: " پول نقد در هند شاه است. 78 در صد معاملات از طریق پول نقد صورت می گیرد در مقایسه با کشورهایی چون انگلستان و آمریکا (20-25 درصد). بسیاری از مردم حساب بانکی یا کارت اعتباری ندارند، وحتی اگر داشته باشند می بایست پول نقد استفاده کنند زیرا بسیاری از بیزینس ها فقط پول نقد می پذیرند. معامله با پول نقد اجتناب از پرداخت مالیات و درگیری با فساد را آسان می کند. برای مثال، معاملات ملکی در دوبخش انجام می گیرد: قسمت کوچک تر که می بایست به دولت گزارش داده شود با چک پرداخته می شود، و بخش بزرگ تر، که گزارش نمی شود توسط اسکناس، یا "پول سیاه" ". به همین دلیل نخست وزیر قصد داشت با این سیاست پولی متجاوزین را وادار به تعویض اسکناس های قدیمی با اسکناس های جدید کنند. این سبب می شد که افراد با اسکناس های زیاد توضیح بدهند که پول ها را از کجا آورده اند و مالیات خود را بپردازند. این شاید یک راه حل موقتی بود، اما با صادر کردن مجدد اسکناس های 500 و 2000 روپیه ای فساد بر پایه ی پول نقد و فرار از مالیات  آیا کماکان ادامه نخواهد داشت؟

 

 


Monday, 16 January 2017


خلق عمیق ترین تخیل از واقعیت

با عشقی غیرمنتظره، یک حادثه

یادداشتی بر کتاب "مرشد و مارگریتا" اثر میخائیل بولگاکف.

برگردان: عباس میلانی

مهین میلانی


قطعه ای از "مرشد و مارگریتا":

  • از گل های من خوشتان می آید؟
    .................................................................
  • نخیر

    "با تعجب نگاهم می کرد و ناگهان، بی هیچ نشان و اماره ی قبلی، دانستم که تمام عمر عاشق این زن بوده ام. عجیب نیست؟"

  • یعنی ا زهیچ گلی خوشتان نمی آید؟
  • نه، از گل خوشم می آید، از این نوعش خوشم نمی آید.
  • از چه گلی خوشتان می آید؟
  • عاشق گل سرخم.

    فورأ از اینکه این حرف را زدم پشیمان شدم، چون او لبخندی زد و گل هایش را انداخت توی جوی. من که کمی شرمزده شده بودم، گل ها را برداشتم و به او دادم، ولی او با لبخندی آنها را پس زد و مجبور شدم خودم آن ها را به دست بگیرم.
    مدتی در سکوت قدم زدیم، تا اینکه گل ها را از دستم گرفت و کنار کوچه انداخت و دستش را که در دستکش سیاه بود در دستم گذاشت و باز قدم زدیم.

    "عشق گریبان ما را گرفت، درست همانطوری که قاتلی یک دفعه از کوچه ای تاریک سر آدم هوار می شود، هردومان را تکان داد- همان تکان رعد و برق؛ همان تکان برق تیغه ی چاقو. "
     
     
    آرزو در زمان ما به سکس تبدیل شده است و سکس با پورنوگرافی و سایت های پارتنر یابی کنترل می شود. در حالی که همان گونه که افلاطون می گوید آرزو در عشق است. اسپینوزا برخلاف افلاطون که می گوید آرزو یک فقدان است، یک خلأ، او می گوید آرزو یک قدرت است. قدرت در التذاذ و التذاذ در قدرت. عشق آرزوست. عشق قدرت است و لذت است. بدیو می گوید عشق یک حادثه است. غیر منتظره است. از یک جایی در آمده است که نمی دانی کجاست. از پیش طراحی نشده است. آلن بدیو در  یکی از مصاحبه هایش در باره ی علت نگارش کتاب معروفش "L’Eloge de l’amour " می نویسد: "در ایدئولوژی های امروزِ امنیتی، عشق را یکی از لذائذ می دانند. یکی از انواع گوناگونی که چندان اهمیتی ندارد و نقش ثانوی در زندگی فرد بازی می کند. آنها می گویند می توان بدون دیگری لذت برد و سالم و امن باقی ماند. ... در حالیکه عشق از تلاقی تصادف دو نفر بوجود می آید. تصادفی که از پیش انتظارش نمی رفت. و با این تصادف است که کار ساختمان آغاز می شود، ساختمان یک زندگی با دو نفر، با نقطه نظر دو نفر... با تمام خطرات و با تمام ماجراجوئی هایش".
     
    بیشترین التذاذ سکسی در عشق
     
    فقط و فقط با عشق است که در آن بیشترین التذاذ سکسی حاصل می شود. شوپنهاور در "متافیزیک عشق" می گوید: "...شور و هیجان عشق، به هرشکلی که ظاهر مدهوش کننده اش داشته باشد، ریشه در غریزه ی جنسی دارد به مشخص ترین، وِیژه ترین و فردی ترین شکل....و این قدرتمندترین و انرژی زا ترین منبع زندگی است... و بی وقفه نیمی از نیروها و تفکر بشر را در انحصار خود می گیرد... به طور دائم بر مهمترین مشغولیات ما مسلط می شود؛ گاهی کله ی مهمترین شخصیت ها را مختل می کند؛ از اینکه چون یک نفاق افکن، با تمام بسته بندی هایش، در شور و اشتیاق مردان سیاست و محققین علمی بی هیچ هراسی دخالت کند، باکی ندارد؛ رشته های حلقه ی مویش را می لغزاند در میان کیف پول یک وزیر یا دست نوشته های یک فیلسوف؛ تمام مدت حل نشدنی ترین و کشنده ترین نزاع ها را بوجود می آورد، شدید ترین روابط را در می همی شکند؛ گاهی جان و سلامت را فدای آن می کند؛ از یک آدم بسیار وفادار یک خیانتکار می سازد؛ همه جا، در یک کلام، چون شیطانی دشمن عمل می کند که به زور در همه چیز دخالت می کند؛ همه چیز را به هم می ریزد،  همه چیز را دگرگون می کند". و آنگاه  شوپنهاور این سئوال را مطرح می کند که خوب پس این همه سرو صدا و تحریکات و وحشت و اضطراب برای چیست؟ و خود در پاسخ می گوید: "هدف عشق در زندگی بشر بالاتر از هرچیز دیگری است و سزاوار است که با جدیتی عمیق آن را در برگرفت...این شکل های بی معنی عشق موجودیت و طبیعت شخصیت های درامی را تبیین می کنند که قرار است بر روی صحنه ظاهر شوند....غریزه ی جنسی خارج از تمام مظاهر خارجی اش، چیزی نیست جز خواست زندگی".
     
    اما قدرت عشق به زعم من ابعادی وسیع دارد. عشق قدرتی است که بر هر ضعفی غلبه می کند. قدرتی است که می تواند عاشق را به عرش هر هدفی که دارد فرا آورد. قدرتی است که آنچه زندگی می نامند به کلیت در آن مستتر است. قدرتی است که عاشق را همواره در اوج آسمان ها نگاه می دارد. قدرتی است که بر مرگ و هرآنچه به آن تعلق دارد، و به آن وابسته است، و هم چنین راه های منجر شده به آن را نقطه ی پایان می گذارد. عشق سنگ را نرم می کند. عشق نیروی بخشش را به صد درجه می رساند. عشق فقط مثبت می بیند. عشق درجا نمی زند. عشق پویاست. عشق چاره جو ست. برهر معمایی راه حل است. عشق رازیست حلال همه ی رازها.
    به اعتقاد من عشق در دوران ما تنها راه حل مشکلات موجود در دنیاست. دنیا را آنچه به تباهی می کشاند نبود عشق است. خلأ فعلی دنیا نبود این ظرافت و لطافت و صمیمیت و صداقت و تپش های دائمی و مهر به منتها درجه است که شعاعش را تا همه ی مدارها و خطوط استوائی ترسیم می کند. و به گمان من یک فیلسوف، یک نویسنده، یک رهبر سیاسی نه تنها می بایست کاملأ به امور سیاسی و علمی آگاه باشد، بلکه باید یک عاشق باشد و شاید بهتر بگوئیم یک شاعر عاشق. افلاطون گفت: "کسی که با عشق آغاز نکند هیچ گاه نخواهد فهمید فلسفه چیست". و از آنجا که فلسفه یعنی فهم زندگی در نهایت، بنابراین هیچگاه زندگی را نخواهد فهمید.
     
    باید عشق را به جوامع بازگرداند
     
    به فراز مذکور در بالا از کتاب "مرشد و مارگریتا" نگاهی بیاندازیم. عشق یک باره صورت می گیرد. در یک لحظه. چرا، چگونه اش مبهم است. فقط در می گیرد. این عشق دو سویه است. گل های دختر را مرشد دوست ندارد. دختر بلافاصله آنها را به جوی آب می اندازد. فقط در عشق است که چنین التفاتی منتج می شود. و فقط در عشق است که مرشد گل ها را شرمگینانه از جوی باز بر می گیرد و باز پایداری ژرف و جایگیر عشق است که دختر مصممانه تردیدی نمی کند بر کاری که آغازیده است.
     
    و این عشق که همه زندگی است، بر زندگی یک شهر، شهر مسکو،  زیر چکمه های استالین سالهای دهه ی 1930، مایه ی دگرگونی های بنیادین در واقعیتی که شیطان بنا می نهد می شود. مرشد یا نویسنده ی عاشق که مانند خود بولگاکف ملعون، مطرود، منفور، انکارشده و ممنوع الانتشار و مورد پیگیری واقع شده است، از معدود کسانی است  که مورد مرحمت شیطان قرار می گیرد در دورانی که در آن هراس، بی اعتمادی، نا امنیتی و سانسور و در نتیجه فساد اداری، اخلاقی در مسکو بیداد می کند و نویسندگان به نوعی خود مبلغ سیستم موجود هستند. و حال که نویسندگان نمی توانند حرف بزنند پس شیطان دست به کار می شود و باید نشان داد این واقعیت ها را با توجه به تمایز ویتگنشتاین میان دو قلمرو امر بیان پذیر و امر بیان-ناپذیر. یعنی زمانی که نمی توان گفت باید نشان داد.
    زیر سئوال بردن واقعیت مهمترین واقعه است دراین داستان. واقعیتی که تکان خورده و از اساس خود خالی شده است. خراب کردن واقعیت از درون، از طریق گسترش تخیل، دنیای غایب و تصویری. بیهودگی دنیای زندگان، "روح های مرده/ زندگان مرده" لقبی نیست که فقط به نویسندگان خانه ی بریگایدوف داده می شود بلکه منظور همه ی کسانی است که گروه سه نفری شیطان ماسک اجتماعیشان را از چهره بر می گیرند و آن واقعیتی یا آن تصویری را که خود در ذهن پرورانده اند جایگزین آن می کنند و به بیان ژیل دولوز خود آفریننده و عامل پویایی یک واقعیت می شوند.
     
    " چرا جنگ جهانی دوم یک شکاف بود؟ حقیقت اینست که در اروپا، دوران پسا جنگی شرایطی را بوجود آورد که ما دیگر نمی دانستیم چگونه عمل کنیم. و در فضاهایی که ما نمی دانستیم چه توضیحی برای آن بدهیم. در "هرفضایی" که ویران شده بود مردم در آن زندگی می کردند با انبارهای غیر قابل استفاده و زمین های غیر قابل مصرف، و شهرهایی در حال خراب شدن و دوباره ساخته شدن. و در این باری به هر حال فضا ها، یک نژادی از شخصیت ها وول می خوردند، یک نوع موجودات: آنها بیشتر می دیدند تا عمل کنند" ( مقدمه بر ترجمه ی انگلیسی تصویر-زمان/ دولوز)
    اگر در دوران پسا جنگ بین المللی مردم در میان ویرانی های به بار آمده مات و مبهوت مانده بودند که چه کنند و در یک دوران گذار میانی سر می کردند تا راهی بیابند، در دوران حکومت استالین، زیر تیغ سانسور و هراس و بیم از اینکه هرکس مورد اهانت قرار گیرد، و هر تفکر و حرکت تازه اضطرابی به دلشان می انداخت، مردم نقش آدم های کوکی را بازی می کردند که یک سیستمی آنها را به جلو می برد. سیستمی که با طبیعت بکر و غریزی و زنده ی آنها خوانائی نداشت و به شکلی با آن در می افتاد. این سیستم جلوی حرکت و تفکر آزادشان را می گرفت.
    به عبارتی اگر جنگ آدم ها را ناخواسته در موقعیتی قرار می دهد که زندگی را متوقف می سازد و بنابراین افراد نمی دانند در کجا قرار دارند و از خود اراده ای برای حرکت نمی بینند و خود به خود چوب می شوند یا فقط نقش آدم های ناظر را بازی می کنند یا کاری را که مرسوم می شود تقلید می نمایند، اسقرار حکومتی که می خواهد حرف و عمل خود را پیش ببرد و به غرایز و نیازهای طبیعی و انسانی مردم توجه نکند، وضعیتی مشابه را بوجود می آورد.
     
    حال شیطان در "مرشد و مارگریتا" به شکل یک پروفسورِ همه چیزدانِی که به روح آدم ها تسلط و آگاهی کامل دارد و سیستم موجود را نیز خوب می شناسد دست به عمل می شود و با هیپنوتیزم آنها را وا می دارد که خود به واقعیت خود پی ببرند. صحنه ی تأتر که در آن راز ملاقات سری مرد آشکار می شود، سر تماشاگر از تن جدا و سپس وصل می شود، پول های دروغین در فضا پراکنده می گردد و لباس های بخشایشی که به لخت و عور شدن زنان می انجامد، همه واقعیت فساد مالی و زندگی های دروغین همراه با خیانت، و سطحی پرستی را برملا می سازد.
    و آنگاه شیطان در حمایت از دو عاشق صادق و بی ریا، مرشد و مارگریتا را در بر می گیرد. آنها را به آنجائی که می خواهند می رساند. مارگریتا سوار بر دسته ی بلند جارو، لخت و عور در آسمان ها پرواز می کند تا آلترناتیوی باشد به قید و بندهای موجود. مارگریتا به شیطان اعتماد می کند برای اینکه به معشوقش برسد. خیال است. اما از واقعیت زیبا و مهربان انسان ها سرچشمه می گیرد و "نگاه خیالی یک چیز خیالی را واقعی می کند. در عین اینکه خودش به نوبه واقعی می شود و به ما واقعیت را می دهد" (تصویر-زمان/ دولوز. ص. 15 متن فرانسه). و در عین حال پناه است به آنجا که خوبی در آن نهفته است، خوبی هایی که در جامعه گم شده است.
     
    عشق در کتاب "مرشد و مارگریتا" آن مایه ی اساسی است که جامعه از نبود آن رنج می برد. به گفته ی آلن بدیو "باید عشق را به جوامع بازگرداند". آن عشقی که با طرح قبلی مهندسی نشده است، به یکباره حادث شده است، خالص و ناب است، کاسبکاری در آن کاری ندارد، حساب و کتاب معنا نمی شود در آن. غریزه ایست طبیعی. معلوم نیست از کجا آمده است. ناب است. هیچ تزویر و ابهامی را بر نمی تابد. و چون ناب است، نمی تواند آزار برساند. عشق را توسعه می دهد. کردارش براساس خلوصِ عشقِ همه گیرش است. توسعه می دهد خود را.