Sunday, 31 December 2017



دیگر افتاده ایم روی ریلِ قطاری
که ما را به دنیای رنگ ها می برد
 

 
جنبش حرفش را زد: مرگ بر جمهوری اسلامی". "جمهوری، جمهوری. جمهوری ایرانی". این مقطعی شعف انگیز، زیبا، امیدوارکننده و حتی ارگاسمیک در تاریخ است که دیگر به عقب بر نمی گردد. آن عقب گردِ 40 سال پیش از این خیزشی بود برای نفی قاطعانه ی هرچه تحجر و اقتدارگرایی در امروز.

مهین میلانی
 
تپش نبض میلیونی همه ی ستم دیده گانِ وطنم را لرزیدم آنگاه که طنین "سید علی حیا کن، مملکت رو رها کن" رو شنیدم. آنگاه که عکس هایشان را از دیوار به زیر ریختند.
خیلی متفاوت است این جنبش با آنچه در 57 دیدیم. در سال 57 به نظر می آید که بازی می کردیم. چیزهایی توی کله هایمان کرده بودند و ما بیسوادهای تاریخ به دنبالش کشیده شدیم. ما بیسوادهایی که تردیدی در عدالت خواهی مان نمی شد کرد. ایران از پیشروانِ پی گیر تجدد بوده است. دکتر شریعتی خواست که از اسلام گزاره هایی نوین بسازد در همان چهارچوب تقید به خالق مطلق. دیکتاتوری کمونیست ها خواست آلترناتیوی باشد در مقابل لیبرالیسم غرب.
چه بسا همه ی اینها مراحلی گذار بوده است تا ما را به اینجایی بکشد که وقتی مردم درخیابان حالا داد می زنند "پلیس برو دزد رو بگیر" 40 سال با این دزد ها زنده گی کرده باشند. نه مانند آن نسل هایی در زمان پهلوی که زنده گی می کرد در مملکتی سکولار که با همه ی مذاهب می زیست، آزادی فردی و اجتماعی اش بر قرار بود. نفسش از جای گرم بلند می شد. نمی فهمید نداشتن آزادی چیست. می دید که شاه مملکت نفس اقلیت سیاسی را می بُرَد. اما چشمش فقط همین را می دید. نه خودِ  شاه را می شناخت. نه دوران تاریخی که در آن به سر می برد و نه کشورش را مطالعه کرده بود و نه سواد حکومت داری داشت. شاید اگر داشت شیوه های دیگری به کار می برد. اگر چه جای ملامت هیچ کس نیست. جو جهانی نیز خود نقشی عظیم داشت. اما نقش اساسی تر در دنباله روی ماست. اگر بینش و دانشی عمیق می داشتیم حرکت ها را می سنجیدیم. اما دانش و بینش را زمانه هم می بایست یاری رساند. می بایست پاها را در هزار چاله بارها انداخت و درآورد. و می بایست ما تا تهِ غارِنکبت اسلام فرو می رفتیم، تا تهِ چلاندن های دیکتاتوری و مردسالاری و اقتدارگری تا بیش از همه خود را بشناسیم که ما نیز تا تهِ این فرهنگِ قرن ها آلوده بوده ایم. تک تک ما. و هنوزهستیم. حتی در فردای حکومت دموکراتیک نیز دهه ها نیاز داریم تا از غارِ سیاهِ منیت و دیگری را راحت حذف کردن و هزار ها تزویر و دورویی و دروغِ حاصل از این فرهنگ بیرون آییم.
حالا مردم خواست هایشان بر اساس نیازهای واقعی است. نیازهای ملموس. و در پی آن بردباری 40 ساله که می بایست سرمشقی باشد برای همه ی تندرویانِ تاریخ. ما اگر بیشتر آن ها را بسنجیم شاید یاد بگیریم چگونه مردم به همه و از جمله به قاتلینشان فرصت تغییر دادند، گذاشتند که روزگار و زنده گی ها زنگارِ ننگ جیب های گشاد و کله ی متحجر و ولع تمامی خواهی و شهوتِ اقتدارگرائیشان آن چنان نخ نما شود که بین دزدان جنگی زرگری راه بیافتد و هوای جلینگ جلینگ زر و سیم آن چنان هوش از کله شان برباید که هرکدام جداگانه بی آنکه بفهمند رودخانه ی درد و رنج و مشقت ها و نادیده گرفته شدن ها و به غارهای تبعید پرتاب شدن های مردم را جاری می سازند. احمدی نژاد از یک طرف به خامنه ای و قاضی لاریجانی بند می کند. خامنه ای او را به خفقان امر می فرماید. تظاهرات "مال باختگان" از جانب اصول گرایان و شاید سپاه یا هماهنگی هردو بر علیه روحانی و اصلاح گران مهندسی می شود. هرکس را جلینگ جلینگ زر راهنماست. نمی داند به کجا می رود. جهانگیری معاون روحانی حرفی زد بسیار سنجیده. گفت هرکس این کار را شروع کرد نمی داند که کار را دیگری در دست می گیرد. شهوت قدرت و جاهِ منیت و ولع حفظ موقعیت که دال خراب کردن خودی می شود، شعله های آتشفشانی که در زیر خاکستر ناخودی ها فقط در انتظار جرقه ای بودند که سر بلند کنند را مدلولی می شود که همه شان را به سکوتِ مرگ در غارهای هراس و وحشتِ نابودی که دیگر راه گریز ندارد بکشاند.
این جنبش حتی اگر به طور موقتی نتواند به خواست های سکولار ودموکراتیک پاسخ گوید، و حتی اگر دزدانِ سرگردنه باز کمین کرده باشند و نتایج جنبش به سرقت برود، اما فقط موقتی خواهد بود. نمی تواند آن را متوقف کند. دیگر افتاده ایم روی ریلِ قطاری که ما را به دنیای رنگ ها می برد: جهود، ارمنی، بهائی، بی دین، سنی، شیعه، سیاه، سفید، لخت، پوشیده و همه نوع خصلتی که در این حیوان دوپا می توان یافت.
جنبش حرفش را زد: مرگ بر جمهوری اسلامی". "جمهوری، جمهوری. جمهوری ایرانی". این مقطعی شعف انگیز، زیبا، امیدوارکننده و حتی ارگاسمیک در تاریخ است که دیگر به عقب بر نمی گردد. آن عقب گردِ 40 سال پیش از این خیزشی بود برای نفی قاطعانه ی هرچه تحجر و اقتدارگرایی در امروز.
زنده باد ایران. زنده باد مردمِ آینده ساز ایران.
 
سراسر ایران با فریاد مرگ بر خامنه ای در برابر رژیم برپا خاست
 
 


Sunday, 11 June 2017


"رستاخیز تغییر"
جنبشی نوین جهت استعفای نخبگان
در قدرت سیاسی افغانستان

گفت و گو با سخنگوی ستاد "رستاخیز تغییر"
در جنبش نوینِ مدنیِ افغانستان: رامش نوری

مهین میلانی
جنبش اخیر "رستاخیز تغییر" در افغانستان یک کنش مدنی بسیار نوین مردمی است در روند دموکراتیزه شدن کشور، که به دنبال انتحار خونین کابل در چهارشنبه ی سیاه و سپس کشتار مسلحانه ی مردم متعارض به ناامنی در خیابان های کابل بوجود می آید برای اینکه بتواند این جنبش مدنی را در این مقطع حساس کشور به شکل های گوناگون مسالمت آمیز با هدف استعفای نخبگان در قدرت سیاسی افغانستان و پیگیری حقوق دموکراتیک مردم پیش براند. بدین مناسبت یکی از سخنگویان "رستاخیز تغییر" به نام رامش نوری به سئوالات مطرح پاسخ هایی ترتیب و تدوین کرده و ارسال نموده است
مهین میلانی: این تظاهرات را از چه جنسی می بینید؟ آیا این حرکت ها را می توان یک مقطعی نوین از آزادی خواهی مردم افغانستان دانست؟ چرا؟ و چه پیامدهایی بر آن وجود خواهد داشت؟

رامش نوری:
این تظاهرات زیر چتر حرکت دموکراتیک به منظور تغییر و اصلاح است که حکومت را مشروع و قانونمند بسازد. تداوم حکومت نا مشروع و توام با بی کفایتی توانایی پذیریش آن در مردم افغانستان نیست. این حرکت باورمند است که اگر نخبگان حاکم در قدرت سیاسی به خواسته های مشروع مردم افغانستان تمکین نکنند، مردم به اعتراض های دموکراتیک که حق هر شهروند است ادامه خواهد داد تا اینکه نخبگان در قدرت سیاسی مجبور به استعفا شوند.
مهین میلانی: چه تفاوت هایی بین این تظاهرات و جنبش روشنائی وجود دارد؟ منظور علت شروع به حرکت های اعتراضی، آرایش نیروهای مردمی و حکومتی به لحاظ قومیتی، کمیت تظاهرکنندگان، نیروهای مقابل یکدیگر، استحکام و راسخ بودن عزم مردم،
شکل  سرکوب و انتحار و توجیه یا دفاع یا حمله ی به تظاهرات از جانب حکومت.

رامش نوری: عمده ترین تفاوت این تظاهرات با جنبش روشنایی این است که مظاهره جنبش روشنایی بر خواست های مشخص سمتی و قوم هزاره بود. لیک تظاهرات "رستاخیز و تغییر" حرکت همه مردم افغانستان است. حضور مردم در این تظاهرات به خاطر کشته شدن انسان هایی بود که در حملات متعددی به دلیل بی توجهی، بی کفایتی و ناتوانی حکومت وحدت ملی جان های خود را از دست داده اند که همه اقوام کشور را شامل می شود. یعنی در این حملات پشتون، تاجیک، ازبک، هزاره و ترکمن و ایماق ..... شامل بوده اند و حتی در روز جمعه در اعتراض از همه اقشار و اقمار در مظاهره اشتراک نموده بودند.
مهین میلانی: آیا این شکافی که بین حکومت و مردم افتاده است به معنای اینست که واقعا مردم در کلیت و نه بخشی از آن خواستار تعویض نظام یا برکناری غنی و عبدالله هستند؟ در ارزیابی از این دو امکان چه عواقبی می تواند کشور را درگیر خود کند. آیا کشور افغانستان آمادگی تعویض نظام یا برکناری غنی وعبدالله را دارد؟

رامش نوری: مردم در افغانستان خواستار جنگ نیستند، جنگ پیامد های شومی را به همراه دارد. تداوم اعتراضات پیامد اصلاحات و تغییر را دارد. می تواند چهره های استبدادی، متعصب و تبعیضی حکومت ها را بیشتر آشکار بسازد و شعور مردم را برای گرفتن قدرت در سیطره خودش کمک می کند. افغانستان به دلیل وجود اقوام متعدد ظرفیت تغییر نظام را در خود دارد تا قدرت از شکل تک قومی آن بیرون شده و در دست همه مردم افغانستان بیافتد.
مهین میلانی: این حرکت های آخر به دنبال کدام یک از عملکردهای دولتیان در قبل بوده است که چنین خود را آشکار می کند؟ ناتوانی دولت در ایجاد امنیت لازم برای مردم را اساسا در کجا می بینید. آیا این به علت یک نوع درماندگی عمومی نیست که پس از این همه بلایا و تراژدی های مداوم که گریبان افغانستان را گرفته است، امکان خوب اندیشیدن وتدبیر را از همگان گرفته است؟ منظور اینست که آیا اگر فرد دیگری هم بیاید آیا با همین مشکلات روبرو نخواهد بود؟ یا اینکه فساد اداری، امتیازگیری های قومی، اختلافات قبیله ای، شدت اعتقادات مذهبی مردم، مسائل اقتصادی، نیاز به کمک خارجی، فقر یا عواملی دیگر دال بر این همه خونریزی ها در کشور شده است؟

رامش نوری: تقلبات انتخاباتی، تحمیل الگوی وحدت ملی از سوی ایالات متحده آمریکا که بدون مشوره مردم افغانستان صورت گرفت. تنها در بستر مشور با دو فرد یعنی غنی و عبدالله انجام شد و عدم صداقت جامعه جهانی در پروسه دولت سازی در کشور باعث این وضعیت شد. ما باور داریم که اگر تغییر در کارگزار و ساختار قدرت سیاسی شکل بگیرد، اگر قدرت سیاسی شکل مردمی و مبتنی بر مشروعیت عقلایی و مردمی گردد، وضعیت بهبود می گردد.
مهین میلانی: برکناری یک فرد از دولت و به کار گیری فرد دیگر (حکمتیار) بر طبق چه استدلالی بوده است؟ چه میزان دولت های خارجی می توانند در این امر نقش داشته باشند. در این ارتباط بهترین حرکت چه می توانست از جانب دولتیان بوده باشد؟

رامش نوری: "رستاخیز تغییر" مخالف سوال پنجم از بنیاد است و هیچ گونه خواستی برای آمدن حکمتیار با توجه به پیشینه جنگی ندارد. هر فردی که در قدرت سیاسی اگر قرار شود که بیآید باید از مجرای انتخابات شفاف و مردمی وارد قدرت سیاسی شود. معترضین خواهان برکناری و استعفای محمد اشرف غنی رییس حکومت توافقی وحدت ملی، داکتر عبدالله عبدالله رییس ریاست اجرائیه این حکومت و مسئولین امنیتی و تغییرات است که این تغییرات هم در کارگزار است و هم ساختاری است که ساختار سیاسی حاکم توانایی پذیریش خواسته های مردم کشور را ندارد.
مهین میلانی: چه کسی می تواند جایگزین غنی و عبدالله باشد و آیا امکان این جایگزینی به لحاظ قانونی وجود دارد؟ وگرنه چه راه حل هایی وجود دارد؟ و آیا چگونه می توان امور را بر حسب خواست و حقوق مردم در حال حاضر تغییر داد؟ رفراندوم...مجلس مقننه... حرکت های مدنی...

رامش نوری: در پیوند به این مسئله رستاخیز تغییر سه پیشنهاد را مطرح می کند.

 الف: پیشنهاد اولی، تشکل یک اجماع ملی شبه «بن» است که بتواند به مشکل مشروعیت، قانونیت و بی کفایتی نخبگان حاکم و نظام سیاسی پاسخ گویی نماید.
ب: برگزاری لویحه جرگه تعدیل قانون اساسی است و موضوع را به گونه ای مردمی در آن جا محول کرد و ضمن تغییرات در قانون اساسی این مورد را تعقیب نمایند.
 ج: در نهایت ماده شصت قانون اساسی افغانستان می تواند پاسخ ارائه کند: معاون اول رییس جمهور در حالت غیاب، استعفا و یا وفات رییس جمهور، مطابق احکام مندرج این قانون اساسی عمل می کند و در صورت غیاب معاون اول رییس جمهور، معاون دوم مطابق احکام مندرج این قانون اساسی عمل می کند.
مهین میلانی: اخیرأ به یکی از کمپانی های خارجی زمینی تعلق گرفته است با قیمت بسیار نازل. آیا این برطبق قراردادیست که در ازاء کمک های خارجی چنین امتیازاتی به کمپانی های خارجی داده شود؟ و اصولأ این کمک های مالی چه میزان دست دولت افغانستان را می تواند ببندد که نتوانند مستقل عمل کنند؟

رامش نوری: "رستاخیز تغییر" باورمند است که این قرار داد بدون در نظرداشت قوانین تدارکات ملی افغانستان به طور پنهانی صورت گرفته است. مردم افغانستان به این مسئله دیدگاه انتقادی داشته و از حکومت می خواهند که لغو شود.
مهین میلانی: به نظر می رسد که چند دستگی وجود دارد از تحلیل رویدادهای اخیر هم از جانب مردم و هم از جانب دولتیان. مهمترین امری که می توان اکنون برآن تکیه کرد که مردم در پی آن به این اعتراض های مدنی خود ادامه دهند، امری که بتواند همگان را متحد کند و براساس تحلیل های مشخص از شرایط موجود اتخاذ شده باشد کدام است؟

رامش نوری: بر گشت به قانون اساسی و میکانیزم های ملی و بین المللی.
مهین میلانی: آیا اگر غنی و عبدالله استعفا بدهند، چه کسی را پیشنهاد می کنید که جای آنها را بگیرد و چه برنامه ی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، بین المللی برای کشور افغانستان وجود دارد که نوآمدگان در برنامه ی آتی خود بگنجانند؟

رامش نوری: ما در بالا پیشنهاد کردیم که یک اجماع ملی صورت بگیرد و مردم فردی را که قابل اعتماد است از مجرای قانون و انتخابات گزینش نمایند.
مهین میلانی: آیا هیچ شورا، کمیته، هیأت هماهنگی فعالیت ها بوجود آمده است که این مهم را بتواند پیش ببرد؟ اگر آری از چه نوعی است و نوع فعالیتشان کدام است؟ چه برنامه هایی برای پیشبرد این حرکت ها در نظر گرفته اند. از چه نیروهایی تشکیل شده اند؟

رامش نوری: آری! ستاد "رستاخیز تغییر" متشکل از تمامی فعالان جامعه مدنی، روزنامه نگاران، شخصیت های مستقل سیاسی شکل گرفته است که دارای چند کمیته کاری می باشد.
مهین میلانی: چه چاره ای برای از بین بردن جنگ و خلاص شدن از طالبان وجود دارد با توجه به اینکه طالبان در بخش های زیادی طرفدار مردمی دارد اگر اشتباه نکنم. و باوجود قوم های متعدد؟ یاری رساندن به کشاورزان و دامداران تا حکومت مرکزی بتواند مردم را به سوی خوب جلب کند؟ استقرار و ایجاد شوراهای مردمی در مکان های گوناگون که بتواند به مردم خدمت بدهد؟ بهبود وضعیت اقتصادی، اجتماعی مردم تا آنها را از حمایت طالبان بازدارد؟ ایجاد مراکز فرهنگی در اقصی نقاط کشور برای افزایش دانش و آگاهی مردم با نوع حکومت های مردمی و سکولار؟

رامش نوری: ما باور داریم که این مردم اند که باید به این پرسش پاسخ دهند و این زمینه زمانی شکل می گیرد که لوی جرگه مردمی برگزار شود تا مسایل کلان چون جنگ و صلح را رهبری نمایند.
مهین میلانی: چگونه می توان این همه اقوام را زیر پرچم ملی گرایی جمع کرد؟ آیا مسئله ی فدرالیسم می تواندآلترناتیو بعدی باشد؟

رامش نوری: هر گونه آلترنیتف را مردم می توانند تعیین کنند.

 

Saturday, 10 June 2017


"کابل خونین" در "چهارشنبه ی سیاه"

و چرخش "رقص با زندگی" در جنبش "رستاخیز تغییر"

مهین میلانی

"خستگان مرگ، به سوی ارگ، اما نه باز هم معطوف به مرگ. میشه گفت مرگ در عادت جمعی ما بیشتر از زندگی جاخوش کرده. ما به مثابه انسانی افغانستانی همسایه ی نزدیکتر مرگیم و سویه ‌ی شبکه ی زندگی ما طوری است که پدیده‌های زندگی در آیینه ی مرگ تفسیر می‌شوند، حرف‌های زندگی در حول مرگ می‌ گردند، آرزوهای زندگی در باد مرگ می‌چرخند.". ("کبیر مبارز" در فیس بوک).
 
 
در فردای انفجار انتحار با کانتینر ِ تی ان تی ِ داعش در "وزیرمحمداکبرخانِ" کابل (یکی از "امن ترین" مناطق شهر و در نزدیکی وزارت امور خارجه ی افغانستان و چند سفارت خانه از جمله سفارت آلمان و ایران) در روز چهارشنبه 31 می 2017 ، با 100 نفر کشته و 600 نفر زخمی، دنیا شاهد یکی از بزرگترین تظاهرات خیابانیِ افغانستان در این 15 سال اخیر ( پس از "سقوط طالبان") و در این دوسال مدت حکومت ملی به ریاست جمهوریِ محمد اشرف غنی درکابل بود. این تظاهرات به  گلوله بسته شد و طی آن 8 نفر کشته شدند و آن شکافی که به تدریج مابین دولت و مردم، به واسطه ی کشتارهای انتحاری پی در پی، ناامنی شبانه روزی، وضعیت اقتصادی رو به نزول و فساد اداری در میان دولتیان بوجود آمده بود، حالا به صورت رودررویی کامل مردم با دولت در خیابان ها به شکل تظاهرات خیابانی، و تحصن در خیمه ها در مقابل ارگ ریاست جمهوری در آمد که در آن مردم خواستار استعفای محمد اشرف غنی، رئیس جمهور، و عبدالله عبدالله رییس اجرایی و مقام‌های ارشد امنیتی، فراهم آوردن امکانات جدی امنیت مردم، اعدام زندانیان داعش، رسیدگی، شناسائی و محاکمه ی عاملین انتحار و به گلوله بستن مردم، و عدم مقابله با حرکت ظرفیت های مدنی و اعتراض های مسالمت آمیز دموکراتیک شدند.

معترضان در خیمه های تحصن با نشر قطع نامه‌یی از جامعه ی جهانی، نهادهای حقوق بشری بین‌المللی، نهادهای همکار مبارزه با تروریسم و سازمان ملل متحد می‌خواهند، رویداد خونین روز چهارشنبه را به عنوان جنایت ضد بشریت شناخته، در پی‌گرد قانونی عاملان آن مردم افغانستان را یاری کنند. این قطع‌نامۀ 5 ماده‌یی حکومت را فاقد مشروعیت قانونی دانسته و خواهان استعفای سران حکومت شده است. معترضان همچنان بر خواست‌های‌شان تأکید دارند و می‌گویند که تا زمانی که پاسخی مثبت دریافت نکنند به دادخواهی و حرکت مدنی‌شان ادامه می‌دهند. برکناری محمدحنیف اتمر، مشاور شورای امنیت ملی پیش شرطِ بازشدن ِ در ِ گفت‌وگوی معترضین با حکومت است. برخی از باشنده‌گان ولایت‌های هرات، بغلان و تخار نیز در حمایت از معترضان کابل به جاده‌ها ریختند و خواست‌های مشابه معترضان کندز، بدخشان و بلخ را مطرح کردند.
مسعود اسپنتمان: " راهپیمایی امروز موجب شد تا طالبان ارگ‌نشین وادار گردند همان خشونت عریانی را که پیشتر در دهمزنگ به داعش حواله داده بودند، خود به‌کار ببرند. امروز اشرف غنی ماند و مشروعیتی که دیگر نخواهد داشت.".
"جعفر اظفر" می گوید:" هیچ صلاحِ در سقوط یک نظام دیده نمی شود، پایان دادن عمرِ یک نظام با زور مردم و یا هر قدرت دیگر به آنارشیسم کوتاه مدت و غالبا دراز مدت منتهی می شود. بجای سقوط در کام آنارژیسم تمرکز بر اصلاحات بنیادی معقول تر است.".
"کاوه جبران"،نویسنده ی کتاب " زنده گی به سفارش پشه ها" در فیس بوک خود تحلیلی می دهد از شرایط افغانستان که بدنت را به رعشه می اندازد. بسیار نومیدانه است. درندگی و مال خوری و در عین حال درماندگی از سرتاپای نظام را به رشته می کشد. می گوید نظامی نیست. حال سئوال اینست که خوب شاید چون نظام نظام نیست، راحت تر بتوان آن را سر به زیر آب کرد. آن را تغییر داد. بخوانید:
"ترس از فروپاشی یک توهم
در کانون توطیه و دسیسه و ترور، به گمانه‌زنی‌ها و محاسبات ریاضیکی نمی‌توان اعتماد کرد. بر بنیاد هر گونه احتمالی که می‌تواند ممکن باشد، اندیشیدن و موضع گرفتن خطاست. ماست مالی واقعیت های اجتماعی بر اساس ترحم و درس های اخلاقی نیز خطای مضاعف است. حتا اذعان و درک فاجعه یی قریب الوقوع. رویدادهای جنایت بار و روزمره ی این جا از روی دیگر قیاس و استقرا و پیش بینی دسته بندی و توضیح نمی شود. فقط تجربه است و فهمی عینی که می توان بر مبنای آن قضایا راموقتا تبیین کرد و به گونه یی برای زنده ماندن کوشید. اعتراض برای امنیت و بعد سرکوب اعتراض و بعد سرکوب سوگواری فقط همین امروز اتفاق نیفتاده که آن را با گمانه زنی، توطیه ی دشمن تلقی کرد. همین دیروز اعضای جنبش روشنایی تکه تکه شدند. نتیجه ی تحقیق گزارش آن ماجرا چرا کتمان شد و چرا روی ماجرا سرپوش گذاشتند؟
همین طور رویدادهایی که پشت هم اتفاق افتادند و بس که انبار شدند، حالا در یک روند گزارش های خونین و خونین تر که هم چون رویدادهای پیش از این... اتفاق افتاده بود، می آیند. حقیقت آن است که ما با انبوهی از نزول مرگ جمعی رو به روییم که دیگر به عادت مان تبدیل شده است، کلیشه شده و تا وقتی از بسته گان و خویش و قوم مان نمیرد، صدای مان بلند نمی شود. این کلیشه خصلت هرگونه مقاومت و اعتراض را در ما کشته است. ترسِ از بد بدترش را در ما جا داده است. حقیقتأ من نمی دانم تفاوت میان مرگ تدریجی و روزمره و فاجعه یی که جمعی از آقایانِ دوراندیش هر از گاهی احتمال آن را عنوان می کند چه است؟
ترسیم فاجعه ی قریب الوقوع، در برابر هرگونه اعتراض برحق مردم، نشانه ی توطیه و جبن است. پیش بینی فروپاشی نظام، به عنوان نقطه ی نهایی اعتراض عرض غیر مسئولانه و چموشانه ی همان هایی است که نفعی در وضعیت موجود دارند. پرسش اما این است که فروپاشی کدام نظام؟
آن چه که وجود دارد، نظام نیست.
طرح از: مانا نیستانی
شبکه یی از مافیای قومی قدرت است که بر اساس سلسله مراتب اقوام، از دل یک انتخابات بدنام و مضحک بیرون آمده است. بوروکراسی فاسد و غیر عادلانه یی است که قدرت های جهانی و منطقه بر اساس تشخیص و مصلحت شبکه های استخباراتی شان آن را می چرخانند. مثل یک بیمار پوسیده و آماسیده به آن تزریق می کنند، آن را تیغ می زنند و به عمرش می افزایند. نظامی که سرباز ارتش و پولیس  آن اجیر و معتاد است. نظامی که حتا یک کاریابی ساده در آن بر اساس واسطه ی قومی و پول و رابطه است. نظامی که زنش را ملا عام سنگسار می کنند و می سوزانند و مردش تیرباران می شود و کودکش را به نیت استفاده ی مالی و جنسی اختطاف می کنند. نظامی که یک قوم مترصد احوال است و رسیدن به تصدی وزارت خانه یی، تا حتا چای دارباش آن اداره را از کار برکنار کند. نظامی که لابی های قومی هرروز در کشورهای خارجی برای رسیدن به امتیازهای بیشتر علیه هم وطن خودش توطیه می کند.
دزدی، قاچاق، تجارت های غیر قانونی، زورگویی و قانون شکنی از وظایف عمده ی قانون گذاران پارلمانش است. متصدیان وزارت خانه هایش با چنگ و دندان به جان پروژه های باد آورده ی جامعه ی جهانی افتاده تا با طراحی برنامه های خیالی پول ها را از دور خارج کنند. دزد پول مردم، مشاور رئیس جمهور تعیین می شود و رسانه هایش شبانه روز نفرت قومی پخش می کنند و بر مبنای قوم و منافع سیاسی، علیه هم دیگر توطیه دارند. همین نظام فرو می پاشد؟ همین نظامی که میلیون ها انسان شهروند بیکار را در دل خود جا داده است و که حتا شهروندش وقتی تا دست شویی هم می رود در دلش خیر می کند که شکار انتحار نشود؟
این تجارب روزمره و فهم روزانه ی مردم از وضعیت و از همین نظام است. نظامی که این قدر فروپاشی اش عَلَم می شود، غیر از این نیست. مردم امنیت می خواهند اما نظام داران وحدت را پیش می کشند. مردم اعتراض می کنند، نظام داران مردم را به گلوله می بندند. مردم رفاه می طلبند،نظام داران به میان شان انتحاری می فرستند، مردم عدالت می خواهند نظام داران عنوان می کنند که افراد متعلق به فلان قوم است و ملی فکر نمی کنند.
این نظام فقط هیأتی پوشالی دارد. از درون هیچ چیز نیست. نیز هیچ عمدی در تسریع متلاشی شدن آن نه از سوی معترضان و نه از سوی مردمی که هر روز در جاده کشته می شوند وجود ندارد. حالا که اسلحه و مسئولیت امنیتی هم چون گل نبی احمد زی ندارید و نمی توانید مردم را از انتحاری بترسانید، و نیز وجدانی که یک جمله در دفاع از قانون و حق اعتراض بنویسید، در دفاع از جوانانی که فقط برای اعتراض کشته می شوند، در در دفاع از مطالبات مردم؛ پس لطفأ انرژی معترضان را با هشدارهای پیامبرانه نگیرید. این نظام از سوی همین سیاست مردان و نظام داران فرو خواهد پاشید و سهم معترضان در ایجاد چنین وضعیتی صفر خواهد بود. (کاوه جبران)".

"فردین فروتن" در فیس بوک خود می نویسد: "حكومت بر اساس مفهوم مدرن و مطابق قرارداد اجتماعى كه ميان شهروندان و حكومت منعقد شده، مكلف است امنيت شهروندان را تامين كند. بنا و بقاى حكومت مبتنى بر تامين امنيت شهروندان آن است. وقتى حكومت نتواند يا نخواهد امنيت شهروندان را تامين كند، ديگر آن حكومت، حكومت مردمى نيست، اطاعت از آن واجب نبوده و قيام عليه آن مطلقا مشروع و گاهى مكلفيت است. اعتراض حق شهروندى است و در هيچ حالتى حكومت نمى تواند اعتراض مدنى را با شليك گلوله پاسخ دهد، هرگاه چنين كند، در حقيقت پا روى قرارداد اجتماعى، دموكراسى، قانون اساسى و كنوانسيون هاى بين المللى حقوق بشر گذاشته است. ".
"خشونت دشمن مشترک همه ی ماست،
بر زمینه ی خشونت است که استبداد بالیدن می گیرد"
مسعود حسینی روزنامه نگار و عکاس می نویسد: "تمام کسانی که به دولت افغانستان اسلحه می دهند مسئول کشتار تظاهرکنندگانند." و " کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان عمیقاً باورمند است که راه اندازی تظاهرات مسالمت‌آمیز و قانونی و مشارکت در آن، یکی از حقوق بشری شهروندان و از مظاهر و مشخصه‌های نظام‌های دموکراتیک و مردم سالار است. حق آزادی اجتماعات از جمله مهمترین حقوق مدنی و سیاسی شمرده می‌شود. قانون اساسی افغانستان و اسناد بین‌المللیِ حقوق بشر تظاهرات و اجتماعات صلح‌آمیز و قانونی را به عنوان یک حق مسلم و اساسی شهروندان به رسمیت شناخته و دولت را مکلف به رعایت این قوانین می کند." و " خشونت دشمن مشترک همه ی ماست، بر زمینه ی خشونت است که استبداد بالیدن می گیرد. خشونت داربستِ نظام های مستبد دینی، سیاسی، نژادی و زبانی است. تمام نظام های مستبد از طریق تغذیه خشونت عمر می کنند. استبداد اما، نافی انسانیت است، در سایه ی استبداد انسانیت و هویت واقعی افراد کاریکاتوریزه می شوند، آنچه بجا می ماند هویت است باژگونه و غیر واقعی. آنچه را فرد در ظلِ استبداد از خود نشان می دهد غیر از آن چیزی است که هویت واقعی او است. دستگاه غنی با اعمال خشونت عمر نظام بیمار و مفسد اش را تداوم می بخشد، جریان مخالف هم تلاش می ورزد تا از طریق اعمال خشونت به آنچه آنها حق می گویند برسند، غافل از اینکه با خشونت و کنش های قهر آمیز جز پریش به زاویه ی دیگرِ استبداد، نمی شود به حقوق فراگیر و عدالت اجتماعی رسید. پس با خام خیالی و راهکار های رادیکالِ عفونت آمیز تلاش نکنیم خشونت را تبلیغ و یا توجیه کنیم."..."بايد معلوم شود كه چه كساني بر روي مردم بي سلاح شليك كرده و ٨ نفر مظاهره كننده را كشته اند!؟ هم طالبان مي كشد، هم داعش و حالا دولت هم بر روي مردم بي دفاع آتش گشوده و ٨ نفر را كشته است. لت و كوب و گاز اشك آور و پوليس ضد شورش كافي بود ولي كساني هم بودند كه از بين پوليس بر مردم شليك مي كردند! سربازي را ديدم كه سلاح آمريكايي به دست داشت و به شديدترين الفاظ مظاهره كننده را فحش مي داد. به يك خبرنگار مي گفت كه اگر دلش شود خبرنگارها ره هم تيرباران مي كند! چنين افرادي امروز با لباس پوليس و براي دفاع از دولت آمده بودند!!!!.". 

"زندگی امروز مردم افغانستان،
همواره بر کف دست‌شان است"
ستار ثابت می گوید: " مردم افغانستان در حالتی به‌سر می‌برند که بالای هیچ ‌یک از لحظات زندگی‌شان و بر هیچ قسمتی از خاک کشورشان اعتماد ندارند تا زندگی خود را به آن بسپارند. از این است که زندگی امروز مردم افغانستان، همواره بر کف دست‌شان است، چون مأمن دیگری ندارند. اکنون کار به‌ جایی رسیده که حوادث مرگ‌بار و سنگین ناگهان سر می‌رسند و جمع بزرگی از شهروندان دست ‌و پا بسته را به خاک ‌و خون می‌کشند و یا کلاً پارچه - پارچه می‌کنند و به هوا می‌فرستند. وضعیت تردید، شوم‌ترین وضعیت است در حالتی که مسأله‌ی آن مرگ و زندگی انسان باشد، آن‌هم نه یکی - یکی، بلکه انبوهی از آدم‌ها ممکن است در یک لحظه از حق حیات محروم گردند. با این‌حال، شاید در هیچ زمانی - حتا در طی همین یک‌ و نیم دهه‌ی تلخ و تردید - مردم افغانستان و به‌ ویژه شهروندان کابل، به‌ اندازه‌ی این‌روزها خودشان را مظلوم و بی‌دفاع نیافته باشند. انفجار رخ می‌دهد و بیشتر از ۶۰۰ انسان بر اثر آن یا اساساً از زندگی ساقط می‌شوند و یا دچار چنان سرنوشت غم‌باری می‌گردند که اگر مرگ و زندگی در این وطن به اراده‌ی خودشان می‌بود، مرگی شرافت‌مندانه را بر آن حالت ترجیح می‌دادند، حالتی که یا دست‌ها را از شانه از آن‌ها گرفته و یا پاها و شکم و سینه را شرحه - شرحه کرده است."
"پدیده‌یی تکین که هنگامی که وضعیت شکاف برمی‌دارد"
"عمران راتب" نویسنده و منتقد با استفاده از عنوان یک سخنرانی مراد فرهاد پور - قدرت حاکم و حیات برهنه -، مفهومی که جورجیو آگامبن، فیلسوف ایتالیائی آن را مطرح می سازد، می گوید: " اما تظاهرات‌هایی که از دو سال به این ‌طرف در کشور در حال نضج و قوام گرفتن است و می‌رود که خود تبدیل به یک ساختار یا دست‌کم پیش‌ زمینه‌هایی برای شکل‌گیری ساختاری اجتماعی پیشرو و منطقی پالایش‌ یافته برای درک و مواجهه‌ی درخور با تحولات در حیات جمعی شود، اینک آن مسئولیتی را که قانون آن را برای حکومت تعریف کرده، اجرا می‌کند" و این وضعیت را به گفته ی بدیو یک رخداد می نامد: "پدیده‌یی تکین که هنگامی که وضعیت شکاف برمی‌دارد، پدیدار می‌گردد. این بدان معناست که پایه‌های مقوم و نگهدارنده‌ی یک وضعیت، گاهی دچار چنان حالت نقصانی می‌شوند که قادر به حفظ و ترمیم خود نیستند و در نتیجه، این نقصان شکاف یا حفره‌یی را در دل وضعیت پدید می‌آورد. ما این حفره‌ها را در قلمرو مسئولیت حکومت وحدت ملی فراوان دیده‌ایم. از فاجعه‌ی شاه‌شهید آغاز تا فاجعه‌ی روز چهارشنبه هفته‌ی گذشته در دو قدمی ارگ ریاست‌جمهوری. ".  

" "لندغر"ها متحد شوید! تا لرزه بر اندام وطن فروشان آدمکش بیفتد"
رسانه ها برخی با گرایشات دولتی، با کسانی که تظاهر کنندگان را لندغر خواندند هم رأی شدند ولی تعداد زیادی چون "سلام وطندار" و "روزنامه ی اطلاعات" در همراهی تظاهرکنندگان و شبکه های اجتماعیِ حکومت وحدت ملی غنی را سبب بی امنیتی و سپس کشتار مردم عزادار تظاهر کننده می دانند.
در پی این اعتراضات اطلاعیه ای از جانب دولت جمهوری افغانستان صادر می شود و در آن از جمله ذکر می کند که: "... دولت جمهوری اسلامی افغانستان معتقد است که تظاهرات مدنی و صلح‌آمیز براساس قانون اساسی کشور، حق همه شهروندان است و دولت خود را مکلف به حمایت از آن می‌داند... حکومت افغانستان، از بزرگان و فعالان مدنی تقاضا می‌نماید که روند تظاهرات را مطابق با ضوابط قانونی و منافع عمومی روحیۀ مردم، مدیریت کنند. دولت‌ جمهوری اسلامی افغانستان از نهادهای مدنی و تظاهرات‌کننده‌گان صمیمانه می‌خواهد که خواست‌های مدنی خود را از طریق بحث و مفاهمه با دولت درمیان گذارند، تا راه‌کار مناسب، عملی و مشترک برای حل مشکلات موجود جستجو گردد. همه می‌دانیم که مردم با درک قوی دست به حرکت‌های مدنی می‌زنند و دراین میان حساب آن‌عده کسانی که بخواهند آشوب به پا کنند و نظم عامه را برهم زنند، از این صف جدا است و به آنان اجازه داده نخواهد شد تا از احساسات مردم بر ضد منافع مردم استفاده کنند...".

"فتنه ها آشکار می بینم
دستها توی کار می بینم"
در این میان "سوما قاری" در فیس بوک این قطعه از ملک الشعرا بهار را بدین مناسبت پست می کند:
فتنه ها آشکار می بینم / دستها توی کار می بینم
بهر تسخیر خشک مغزی چند / نطقها آبدار می بینم
آلت دست ارتجاع و فاشیست / جملگی را قطار می بینم
آنکه را داده جان به راه وطن / بی سر انجام و خوار می بینم
چاپلوسان و چاکران قدیم / روی مجلس هوار می بینم
و آدمی را که ترک تجربه کرد / بی تعارف حمار می بینم
وانکه ننهاد فرق دشمن و دوست / چاره اش انتحار می بینم
چاپلوسان و چاکران قدیم / روی مجلس هوار می بینم
و آدمی را که ترک تجربه کرد/ بی تعارف حمار می بینم
وانکه ننهاد فرق دشمن و دوست/ چاره اش انتحار و می بینم.
 
و روح الله امینی شاعر از قول قائم مقام فراهانی نقل می کند:
 "زاهد چه بلایی تو که این دانهٔ تسبیح
از دستِ تو سوراخ به سوراخ گریزد!"


 
شبکۀ غول‌آسا
و قدرتمند کلپتوکرات‌ها (دزدسالاری)
در افغانستان
"سید مشتاق سادات" دانشجوی کارشناسی ارشد رشتۀ مدیریت مالی در دانشگاه لندنِ بریتانیا در مقاله ی مفصلی که توسط "عارف هوشنگ" در روزنامه ی اطلاعات 30 فروردین ترجمه شده است، چنین آغاز می کند: " جنگ اصلی در افغانستان، مبارزۀ مردم با اعضای فاسد و مافیایی طبقۀ نخبۀ حاکم - دزدان منابع ملی- است... . این بار نخست نیست که مقام‌های دولتی با معاملات پشت پرده، موقف‌‌شان را حفظ می‌کنند. شبکۀ غول‌آسا و قدرتمند کلپتوکرات‌ها (دزدسالاری) در افغانستان شوربختانه هرگونه امیدواری و رسیدن به بهترین وضعیت اقتصادی، امنیتی و صلح را همیشه دچار چالش کرده و بسوی نابودی سوق داده است... . این میزان وحشتناک فساد، ثمرۀ منفی چندین دهه جنگ ویرانی در کشور و تزریق میلیاردها دالر کمک‌های بدون بازپرس و نظارت کافی جامعۀ جهانی به نهادهای ضعیف دولتی است. {«جولی بی شاپ»، وزیر امور خارجه استرالیا از کمک 100 میلیون دالری این کشور به افغانستان خبر داد و تعهد سپرد این مبلغ در سال های ۲۰۱۶ و ۲۰۱۷ میلادی پرداخت شود... قدرت های جهان در کنفرانس بروکسل چون جان کری، وزیر خارجه ایالات متحده و بان کی مون دبیر کل سازمان ملل و دونالد تاسک، رئیس اتحادیه اروپا  تعهد کردند که تا پایان سال ۲۰۱۶ میلادی، چهار میلیارد یورو سالانه به افغانستان به منظور "ایجاد استراتژی جدید برای باثبات سازی و صلح احتمالی" کمک کند. گفته شده بود کمک های مالی به افغانستان مشروط به همکاری این کشور در بازگشتاندن ۸۰ هزار پناهجو از کشورهای این اتحادیه است (توضیح کمک های مالی از منابع خبری دویچه وله و سلام وطندار}. فساد گسترده در دولت خود باعث خراب‌شدن وضع امنیتی، عدم خوش‌بینی برنامه‌های رشد اقتصادی و در مجموع باعث به وجودآمدن یک دولت ناکارا و بدون رعایت تفکیک قوا شده است؛ بناً جنگ واقعی در کوه‌ها نه، بلکه در شهرها باید آغاز شود. برای رسیدن به این هدف، ما نیازی بنیادی به یک نیروی بالقوۀ متخصصِ مسلکی نسبت به یک اردوی مسلح داریم. سلاح این جنگ کلاشنیکوف نه، بلکه معرفی مکانیسم‌های جدید مبارزه با فساد مانند مکانیسم ضبط و تصفیۀ ثروت‌ها و ملکیت‌های اندوخته‌شدۀ حسابدهی است.... نقش جامعۀ جهانی در تطبیق این ریفورم حیاتی است، زیرا آن‌ها می‌توانند کمک‌های آیندۀ‌شان را بر مبارزۀ جدی و بنیادی علیه فساد و شبکۀ کلپتوکرات‌ها مشروط سازند. دولت افغانستان باید کار را با بزرگترین و مشهورترین مستفید شونده‌گان تجارت تریاک و فساد که اکثراً مشهور هم هستند، آغاز کند.... مثلاً کلپتوکرات‌های مشهوری که از مصونیت قضایی همیشه لذت برده‌اند، مانند معاون اول ریاست جمهوری، عبدالرشید دوستُم که به حرف رییس جمهور یک قاتل مشهور هم است، یاد کرد؛ مالکیت دارایی‌ها و ثروت وافر از ویلا و ساختمان قصرنمای‌شان در شیرپور گرفته تا داشتن ده‌ها عراده موتر زرهی به ارزش صدها هزار دالر، و اردویی از محافظان شخصی، شهود این امر است. همچنان عطامحمد نور، حاکم بلا منازعِ شمال، به شکل غیرقابل تصور ثروتمند است و اکثراً سهمدار بیشتر شرکت‌های ثبت شده در حوزۀ شمال به شمار می‌رود. از ظاهر قدیر، محمدنعیملالی حمیدزی، ملاتره‌خیل کوچی از دیگر افراد این جمله اند.".

 
تاکتیکِ ادامه ی تظاهرات و محافظت جانِ مردم
مسعود حسینی دستورالعملی تاکتیکی جهت ادامه ی تظاهرات و در عین حال محافظت جانِ مردم در فیس بوک خود منتشر می کند. صدای عجیبی دارد این دستورالعمل. لرزه به تن می اندازد. شبیه است به آنچه در انقلاب اکتبر مشاهده کرده بودیم. با یک فرق بسیار بزرگ. حرکت مدنی مسالمت آمیز است. درست 100 سال بعد از انقلاب اکتبر 1917. جهان خیلی پیش رفته است. یاد گرفته که پاسخ خشونت با خشونت نتیجه اش همانست که در انقلاب های گذشته در جهان دیدیم. مبارزان بر سر کار می آیند و همان کار می کنند که خود با آن مقابله کرده بودند.
و اما این جنبش بسیار نیرومند است. اگر بتواند از آن استفاده ی بهینه کند، نه فقط افغانستان که تمام کشورهای خاورمیانه را تحت تأثیر قرار خواهد داد، چرا که افغانستان با ویژگی های خاصی که در گذشته در مواجهه با انواع جنگ و بی خانمانی و وجود اقوام مختلف و افراطیون رادیکال اسلامی و فقر و غیره، و دشواری هایی که در این 50 سال گذشته از سر گذرانده است، موفقیتش در برآوردن یک حکومت مردمی از طریق مسالمت آمیز در روند فراز و نشیب های متعدد بی شک جایگاهی یگانه در تاریخ خاورمیانه خواهد داشت.
"مهم مهم مهم
پیشنهاد استراتیژی جمعی برای گذار از این روزهای دشوار:
اول: کودکان و نوجوانان را به هیچ عنوان داخل صفوف تظاهرات یا اجتماعات سیاسی و غیر سیاسی نکنید.
دوم: هوشیار و در صحنه بمانید و از هیچ تهدیدی نترسید. رسیدن به آزادی هزینه دارد و هزینه اش را همه می پردازیم.
سوم: در هر نوع اجتماعی که برگزار می کنید، از شفاخانه ها و ایمرجنسی تقاضای آمبولانس کنید تا در صحنه آماده باشند.
 
چهارم: داکترهای محترم هم با تمام امکانات ممکن در تمام اجتماعات در گوشه ای امن حاضر باشند.
پنجم: لطفن با آتش نان ها همکار باشید و به موترهای آتش نشانی اجازه دهید که در نزدیک محل اجتماعات شما بمانند.
ششم: از همه مهمتر اینکه همه مردم و کسانی که در اجتماعات شما حاضر می شوندبازرسی بدنی کنید. به هیچکس اعتماد نکنید. مخصوصن کسانی که یونیفورم نظامی و یا شکل و شمایل ملاها را دارند.
هفتم: اگر انفجاری رخ می دهد، روی زمین یا داخل جوی آب نردیکتان دراز بکشید. ممکن است انفجارات بعدی هم رخ دهد.
هشتم: درکنار سیاسیون نباشید. آنها هدف اصلی تروریست ها هستند.
نهم: از راه ها و مراکز نظامی دوری کنید.اگر نیاز مبرم نیست از خانه و محل کارتان در طول روز بیرون نشوید.
دهم: هر مورد مشکوک را از راه فیسبوک به مردم اطلاع دهید.
دوازدهم: در صورت انفجار تاجایی که امکان دارد همرسانی کنید تا همه آگاه شوند و به محل انفجار نزدیک نشوند.
سیزدهم: در صورتی که انفجاری رخ می دهد، برای تماشا در محل نمانید. اگر توانایی کمک به قربانیان را دارد، دریغ نکنید.
چهاردهم: تعداد کشته ها و زخمی ها را بدون مبالغه یادداشت و عمومی بسازید.
پانزدهم: این نکات پیشنهادی را به آگاهی دیگران هم برسانید.
 پیروزی ما بر نیروهای شیطانی مسلم است.
ما شایسته ی آزادی و زندگی بهتر از این هستیم.
(مسعود حسینی)".

"در روزهای انقلاب مردم ده برابر رشد می کنند"
و این نیز "رامین انواری" نویسنده و مترجم که در متنی از مبارزات سیاسی سخن می گوید و هیچ تردیدی نمی گذارد در واقعی بودن، زنده بودن، معزم بودنِ این مردمی که سوخته اند در این 50 سال گذشته و به جز مرگ و روحیه ی مرگ پرور در آن ها بوجود نیامده است. این جنبش زندگی است. برون رفت و گشایشی که هایدگر از آن سخن می گوید، آن سخنانی که زرتشت در کتاب نیچه بعد از خواب 7 روزه ایراد می کند، آن تعبیری که دولوز دارد از درماندگی بعد از جنگ جهانیِ دوم و شکوفائی را با خود به ارمغان می آورد. خودم را حس می کنم در بحث های میانِ انگلس و مارکس یا جدل های مبارزاتی بین بلشویک ها و تروتسکیست ها، البته بدون اینکه بخواهم محتوای مباحث آنها را تأیید یا تکذیب کنم. آن حال و هوا را من در افغانستانِ امروز می بینم. اضطراب و در عین حال شوق ِ برون رفت از ظلم، از تبعیض، از استبداد دینی، شرارت های مالی و تقسیم اموال های قومی و تحجر اسلامی. مردم و هم فعالان اجتماعی، روزنامه نگاران و روشن فکران همه همراه هستند. و آنچه بسیار چشمگیر است روح مسالمت آمیز و خشونت پرهیز فراگیر است.  لنین هر مشکلی هم که داشت در یک گزاره محق بود: "در روزهای انقلاب مردم ده برابر رشد می کنند".
"هیچ حرکتِ مردمی نمی تواند برای امروز و فردای افغانستان موثر باشد، تا زمانی که (یک) راهِ خود را به شکل جدی، محکم و بنیادی از خشونت جدا نکند؛ و (دو) تنظیم ها، احزاب و گروه های بدنام را به حاشیه نراند.
(یک) توسل به خشونت، چه خشونت فزیکی و چه استفاده از ادبیاتِ خشونت در متن ها و شعارها، اولین کاری که می کند راه را بر عقلانیت بسته و فضا را صرفا سیاه و سفید می سازد. تغییر مثبت و اصلاحات درستی که بتواند به درد ما بخورد، در چنین فضایی هرگز شکل نخواهد گرفت. ما فراوان تجربه‌ی خشونت و انقلاب های نظامی را در افغانستان و در دیگر کشوها داریم. چه انقلاب هایی که مبنای شان صرفا زیاده خواهی بوده و چه هم انقلاب هایی که بر محوریت عدالت اجتماعی و با شعارهای عدالت خواهانه شکل گرفته اند. اما هیچ کدام، ره به آینده ی بهتر نبردند. چرا؟ چون در نفسِ خشونت چیزی وجود دارد، عصبیتِ خشکی وجود دارد که به شکل طبیعی زمینه های شکوفایی را می گیرد و زمین راصرفا برای چیزی از جنس خودش - خشونت دیگری - شخم می زند.
هر خواستی، ولو به اندازه ی تقاضا برای استعفای رئیس جمهور، بزرگ باشد، از راه اعتراضِ مسالمت آمیز و عدم توسل به خشونت برآورده شدنی است؛ در صورتی که در آن راه استقامت و پایداری و حوصله مندی وجود داشته باشد. توسل به خشونت، راهِ میان بری است که فقط دور می زند و به خودش می رسد، بدون اینکه کاری از پیش برده باشد.
(دو) احزاب و جریان هایی که حداقل چهل سالِ اخیر افغانستان را به گروگان گرفته اند، نباید در امروز و آینده ی ما جایی داشته باشند. احزاب و جنبش هایی که یک زمانی، بنا برضروریات و نیازمندی های همان دوره و بر محوریت قوم ساخته شدند و به تدریج، به شرکت های تجارتی تبدیل شدند که تنها منفعتِ چند آدم را با پوششَ کذایی ِ منفعتِ قومی تأمین می کند. اگر مردم افغانستان بخواهند پای قضاوت این احزاب و گروه هابنشینند، حدودِ چهل سال تجربه ی زیسته و عینی زمان کمی نیست. حداقل نسل جدید افغانستان باید از این چهل سال درس گرفته باشد. نسل جدید افغانستان و آنهایی که امیدی برای تغییر را در دلِ دیگران زنده می سازند، باید این شهامت و جسارت را داشته باشند که جریان های بدنامی چون " جمعیت" و "جنبش" و "وحدت" و امثالهم و افرادی که از این جریان ها نمایندگی می کنند را به حاشیه برانند.
در همین زمینه، شاید تذکر یک مسئله ی دیگر هم بد نباشد. من به خوبی به یاد دارم که عده ای از دوستان وابسته به احزاب جنبش و جمعیت، تا زمانی که از دیگِ حکومت لقمه های چرب  بر می داشتند، به هرچه اعتراض مردمی بود می خندیدند و درجلسات خصوصی هم می گفتند که حفظ حاکمیت مهم تر از هر چیز دیگری است و جلوگیری از اعتراض های مردمی را به بهانه ی اوضاعِ خرابِ امنیتی توجیه می کردند. اما حالا که دست هایشان از دسترخوان حکومت کوتاه شده، به حامیان دو آتشه ی اعتراض خیابانی تبدیل شده اند. نشناختن این آدم ها، رسوا نکردن این جریان ها، و سپردن سکوی اعتراض به دست این گونه افراد، جفای نابخشودنیِ درحقِ مردمِ افغانستان است که هرگز جبران نخواهد شد. " (رامین انواری در فیس بوک).
هایدگر از اضطراب همیشگی بشر سخن می گوید. و از اینکه بشر هیچ گاه در جای خود قرار ندارد. یا در گذشته است و یا در آینده مگر در مرگ. و نیچه از زندگی می گوید که مثلث "زندگی، درد، و دایره" است که چرخش است و مدام رو به زندگی دارد و در نهایت به رقص با زندگی می پردازد. این "رستاخیز تغییر" در افغانستان برخاسته از مرگ تدریجی، درماندگی، هراس مداوم، اضطراب، ناامنی همیشگی در این چرخه قرار دارد. چرخه ی رقص با زندگی.  انقلاب‌ های نظامی را در افغانستان و در دیگر کشورها داریم. چه انقلاب های که مبنای ‌شان صرفا زیاده ‌خواهی بوده و چه هم انقلاب ‌های که بر محوریت عدالت اجتماعی و با شعارهای عدالت‌ خواهانه شکل گرفته اند. اما هیچکدام، ره به آینده‌ی بهتر نبردند. چرا؟ چون در نفسِ خشونت چیزی وجود دارد، عصبیتِ‌ خشکی وجود دارد که به شکل طبیعی، زمینه ‌های شکوفایی را می گیرد و زمین را صرفا برای چیزی از جنس خودش - خشونت دیگری - شخم می زند. هر خواستی، ولو به اندازه‌ی تقاضا برای استعفای رییس جمهور، بزرگ باشد، از راه اعتراض مسالمت آمیز و عدم توسل به خشونت برآورده شدنی است؛ در صورتی که در آن راه استقامت و پایداری و حوصله‌مندی وجود داشته باشد. توسل به خشونت، راهِ میان بری است که فقط دور می زند و به خودش می رسد، بدون اینکه کاری از پیش برده باشد. (دو) احزاب و جریانهایی که حداقل چهل سال اخیرِ افغانستان را به گروگان گرفته اند، نباید در امروز و آینده‌ی ما جایی داشته باشند. احزاب و جنبش هایی که یک زمانی، بنا بر ضروریات و نیازمندی های همان دوره و بر محوریت قوم ساخته شدند و به تدریج، به شرکت های تجارتی تبدیل شدند که تنها منفعتِ چند آدم را با پوششِ کذایی منفعتِ قومی تامین می کند. اگر مردم افغانستان بخواهند پای قضاوت این احزاب و گروه ها بنشینند، حدود چهل سال تجربه‌ی زیسته و عینی زمان کمی نیست. حداقل نسل جدید افغانستان باید از این چهل سال درس گرفته باشد. نسل جدید افغانستان و آنهایی که امیدی برای تغییر را در دلِ دیگران زنده می سازند، باید این شهامت و جسارت را داشته باشند که جریان‌های بدنامی چون «جمعیت» و‌ «جنبش» و «وحدت» و امثالهم و افرادی که از این جریان‌ها نمایندگی می کنند را به حاشیه برانند.


در همین زمینه، شاید تذکر یک مسله‌ی دیگر هم بد نباشد. من به خوبی به یاد دارم که عده‌ای از دوستان وابسته به احزاب جنبش و جمعیت، تا زمانی که از دیگِ حکومت لقمه ‌های چرب برمی‌داشتند، به هرچه اعتراض مردمی بود می‌ خندیدند و در جلسات خصوصی هم می‌ گفتند که حفظ حاکمیت مهم ‌تر از هر چیز دیگری است و جلوگیری از اعتراض های مردمی را به بهانه‌ی اوضاعِ خرابِ امنیتی توجیه می کردند. اما حالا که دست‌ هایشان از دسترخوان حکومت کوتاه شده، به حامیان دوآتشه‌ی اعتراض خیابانی تبدیل شده اند.
نشناختن این آدمها، رسوا نکردن این جریانها، و سپردن سکوی اعتراض به دست این گونه افراد، جفای نابخشودنیِ در حق م